ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

شیطون بلا 27

یه دامن کوتاه چسبون و بلوز قرمز که با دامن جور بود  تنم کردم . لباس ظاهرا ساده ولی شیکی انتخاب کردم که بهم خیلی میومد . قبل از اومدنش خیلی دلهره داشتم . از این که با هاش چه بر خوردی داشته باشم که کمتر خجالت بکشم . هر چند واقعا خجالت هم داشت .  وقتی که وارد شد دلم می خواست صورتشو ببوسم و همون اول خوشامدمو بهش بگم . نشون بدم که شراره اون شراره لجباز نیست . حداقل برای یک بار از خر شیطون پیاده شده . تازه از شر پریود هم خلاص شده بودم .. خودمو قانع کردم که عیبی نداره میشه از سکس با یه مرد خوش قد و قامتی که پونزده سال از خودت بزرگ تره لذت ببری . اونم با یه کت و شلوار مشکی براق با طرحی زیبا و دستانی پر وارد خونه ام شده بود . یک دستش یه جعبه شیرینی و در دست دیگه اش یه دسته گل بزرگ بود . کراوات قرمز باخالای ریزش تیپشو خیلی شیک تر کرده بود . به نظر میومد چهره اش خیلی جوون تر از دفعه قبل شده باشه . انگاری موهاش کمی تازه تر و براق تر نشون می داد . اثری از تار های سفید درش نبود .  دستمو به طرفش دراز کردم . این بار دو تایی مون با مکث خاصی دستمو تو دست هم نگه داشتیم . ازم خواست صمیمانه و اونو به اسم عباس صداش کنم وحساب خونه از محیط کاری جداست . ظاهرا اونم حدس زده بود که اگه حالا این جاست علتش چی می تونه باشه و صرفا به خاطر اینه که من تشکری از او کرده باشم . -عباس آقا نمی دونستم غذا چی دوست دارین . واسه همین چند مدل درست کردم . -شما هر چی درست کنین می دونم خوشمزه در میاد من زیاد غذا نمی خورم . تاره امشب هم که خانوم خوشگلی مثل شما رو دیدم دیگه  حس می کنم سیر شدم . -به همین زودی از من سیر شدید ؟/؟ وقتی این حرفو زدم سکوت خاصی بین ما حکفر ما شد .. -یعنی دیگه دوست ندارید منو هم بخورید ؟/؟ با جسارت خاصی این حرفو زده بودم . واسه این که حالت حرفو عوض کرده باشم و اونو با کمی شوخی هم تر کیب کرده باشم که همچین سبک سر نشون نداده باشم گفتم خب من استخون دارم و گوشتم تلخه آخه میگن آدما گوشتشون تلخه و از گلوشون پایین نمیره .. -شما برام شیرین و خواستنی هستید -کجام از همه جام شیرین تره -زبونتون . خلاصه این بحثهای الکی رو ول کردیم و براش چای و شیرینی و میوه آوردم . -عباس آقا شام حاضره -زود نیست ؟-چرا . من عجله ای ندارم . فقط خواستم از شما به خاطر همه زحماتی که برام کشیدید تشکر کنم . -وظیفه و خواسته قلبی من بود . هر چند دوست نداشتم و ندارم که این محیط رو ترک کنین . آخه دلم نمیاد کار مند خوبی مث شما رو از دست بدم . -من تنها کار مندی نیستم که میام و میرم . خیلی های دیگه مثل منن . خودشو بهم نزدیک تر کرد و گفت شما امشب زیبا تر از همیشه به نظر می رسید . -شما هم خوش تیپ تر از همیشه . روژبراق قرمزی که به لبام زده بودم لبای کوچولومو بر جسته و گیلاسی کرده بود . طوری که وقتی صحبت می کردم یه حالت غنچه ای تری به لبم می دادم که طرفو بیشتر مجذوب خودش کنه و چند بار متوجه بودم که این اشرفی چه جور محو صورتم شده . پیراهن سفید استخونی خیلی بهش میومد . -الان فصل گرماست  . -من که نمی خوام وسط خیابون کار کنم . -خونواده چی -من که بچه نیستم . خیلی به هم نزدیک شده بودیم . از یه جایی باید شروع می کردم . باید استارت کار رو می زدم . شاید اون به خاطر شکست دفعه قبل روش نمی شد که کاری انجام بده . -اجازه دارم به خاطر مقدمه تشکر شما رو ببوسم عباس جون ؟/؟ نفسش بند اومده بود  . حرارت صورتشو حس می کردم با این که هنوز صورتامون با هم مماس نشده بود . نگاه خمارش حکایت از این داشت که اون بیشتر از من ملتهبه . خیلی آروم لبامو رو لباش گذاشتم . گذاشت من اونو ببوسم . انگار هنوز تردید داشت که من اقدام به همچین کاری کردم . شاید م داشت فکر می کرد که من تا چه اندازه به خودم و به اون اجازه پیشروی رو میدم . دستمو دور گردنش حلقه زده و با فشار سرش به طرف خودم پیوند لبهامونو محکم تر کردم .  اونم منو می بوسید . دستشو دور کمرم گذاشته بود . اون نیاز های خفته من بیدار شده بود . منم صورتم داغ شده بود . دو صورت داغ به هم چسبیده انگاری در یک تب شدید در حال سوختن بودن . نیا زو گرما و شهوت و این که فقط منم و اون .. پاهای لختم در تماس با پاهای اون قرار گرفته بود . مدتها بود که رو تخت دو نفره ام تنها می خوابیدم . نیاز به یک مرد داشتم . مردی که تنهایی مو پر کنه . حداقل هر چند وقت درمیون نیازمو تامین کنه .. نه این که مثل شوهر نامردم همیشه بخواد باهام و در زندگی من باشه . دیگه از این که بخوام واسه خودم درد سر درست کنم بدم میومد . نمی دونم کدوممون لباشو زود تر جمع کرد . فقط بهش گفتم کمرت درد گرفت اگه می خوای یه استراحتی بکنی بریم یه جای دیگه . .. مثل بچه هایی که منتظر خوراکی باشن اونم خودشو تشنه بدنم نشون می داد . واقعا عشق دور شدن از تهرون چقدر حالمو جا آورده در روحیه ام اثر کرده بود که نه تنها هوسو بهم بر گردونده بود بلکه منو به طرف مردی کشونده بود که وقتی به دنیا اومده بودم اون داشت در دبیرستان تحصیل می کرد . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی