ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 149

نلی : ناصر  من زندگی بدون تو رو نمی خوام . من نمی تونم وظایف زناشویی خودمو برای نیما انجام بدم . یه روزی گند همه این کارا در میاد و اون وقت من نمی تونم جمعش کنم . بهت گفته باشم . گفته باشم ..
 ناصر : میگی من چیکار کنم .
نلی : همون تصمیم صحیحی رو بگیر که خیلی وقت پیشا باید می گرفتی .
 ناصر : یعنی بودن با تو ؟
 نلی : نمی دونم . تو حالا هم داری با من زندگی می کنی ؟ تو همسری نداری . تو نوشینو نداری . چرا نمی خوای اینو باور کنی . زندگی تو داره نابود میشه . من کنارتم .. با توام . تو هیچوقت نخواستی درکم کنی . نخواستی بدونی که دوست داشتن یعنی چه . نتونستی عشقو درک کنی . ..
نیما  این روزا خیلی ناراحت بود . حتی زمانی که این مسئله هم واسه  ناصر پیش نیومده بود حس می کرد که نلی دلش به زندگی نیست و اصلا احساس  خاصی نسبت به اون نداره . همش از سکس فرار می کنه . خیلی سرده . تنها چیزی که به فکرش خطور نمی کرد این بود که با ناصر رابطه داشته باشه . با این که آدم دلسوزی بود ولی از این که نلی بیش از اندازه بخواد بره خونه دایی اش و به اونا در نگه داری ناصر کمک کنه خیلی ناراحت بود . اون شب اون و نلی با هم بحث کردند . نلی که اعصابش از بابت ناصر به هم ریخته بود حال و حوصله جر و بحث و کل کل با نیما رو نداشت اصلا  به شوهرش اهمیتی نمی داد و واسش ارزشی قائل نبود . گذاشت هرچه سر و صدا می کنه بکنه .. رفت توی رختخوابش و دراز کشید و چشاشو رو هم گذاشت که فکر کنه و نیما هم کاری به کارش نداشته باشه ...
روز بعد نیما رفت به سراغ نوشین ..
نیما : ببین دختر دایی داری اعصابمو می ریزی به هم . چرا یه کاری نمی کنی که با ناصر آشتی کنی ؟ زندگی من داره از دست میره . من نمی دونم چیکار کنم . اگه یه راهی هست که بتونی بر گردی سر خونه و زندگیت منو نجات میدی ..
 نوشین : ولی اگه یه راهی هست که تو سر خونه و زندگیت نری می تونی منو نجات بدی .
نیما : منظورت رو نمی فهمم ..
نوشین : هیچی .. ناصر یک جنایتکاره . من نمی تونم با اون باشم . اون منو می کشه .. اون منو زده .. اون باعث شده که من خیلی از مسائلو نادیده بگیرم . اون زندگی منو تباه کرده .
نیما : من نمی دونم چرا یه کار گر .. یه پرستار واسه نگه داری ناصر استخدام نمی کنن ؟
نوشین : اونشو دیگه باید از زنت و از پدر و مادر ناصر پرسید . دیگه دست من نیست  نیما : تو یه چیزی می دونی بهم نمیگی ؟
 نیما داشت به این فکر می کرد که شاید دوست پسر سابق زنش .. همونی که قبل از از دواج دختری اونو گرفته رو افکارش اثر گذاشته . چون قبل از این که این اتفاق برای ناصر بیفته طبع نلی سرد بود . دیگه به این فکرنمی کرد که ممکنه تمام فتنه ها زیر سر ناصر باشه .
 نیما : یه چیزی هست که من نمی تونم بگم .. یعنی نباید بگم . پای حیثیت خودم و زنم در میونه . ولی دارم به یه بن بستی می رسم که با همه شرم و خجالتم مجبورم یه جوری بیانش کنم . شاید بتونی کمکم کنی . شاید بتونی یه راهی پیش پای من بذاری . اگه با ناصر خوب بودی شاید اون می تونست یه اطلاعاتی در مورد نوشین در اختیار من بذاره . چند بار نلی رو زیر نظر گرفتم ولی جز این که اونو با ناصر ببینم و بیاد سر و کار و برگرده چیز دیگه ای ازش ندیدم .
نوشین با خودش گفت این همه اون چیزی بود که بایستی می دیدی ...
 نوشین : نیما ! تو چیزی می خواستی بگی ؟ رازی داری ؟ نترس . دختر دایی ات لوت نمیده . تو که اخلاق منو می دونی ..
 نیما : آره به خاطر همین اخلاق پسندیده ات بود که بهت علاقه مند شده بودم ..
نوشین : اگه یه چیزیه که مایه خجالته غیر مستقیم بیانش کن ...
نوشین یه چیزایی رو می دونست ولی وقتی نیما از سیر تا پیاز ماجراهای شب عروسی شو در رابطه با حرفایی که زنش نلی به اون زده بود برای نوشین تعریف کرد اون دیگه کاملا متوجه شده بود که نلی علاقه ای نداشته که حتی برای یک شب هم خودشو تسلیم شوهرش کنه .. و دیگه یقین پیدا کرده بود که این ناصر بوده که نقش داماد نلی رو بازی کرده و دختریشو گرفته .
 نوشین : پسر عمه ! اگه یه روزی متوجه شی که زنت آدم خوبیه .. خلافی نمی کنه ولی دلش پیش دوست پسر سابقشه تو چیکار می کنی ..
نیما : کاری می کنم که اون فراموشش کنه و دیگه فکرشو از سرو دلش بیرون کنه . نوشین : ولی فکر نکنم چنین چیزی امکان داشته باشه که آدم بتونه عشقشو فراموش کنه .
 نیما : ولی اگه اون عشقش بود به این راحتی ها ولش نمی کرد .
 نوشین : ما که نمی دونیم داستان از چه قراره ..
 نوشین حس کرد که حالا بهترین وقتیه که بتونه همه چی رو ردیف کنه ... اما ترفند زیادی می خواست و کمی شانس و اقبال .. مشکل اساسی خود ناصر بود. اونو باید نلی ردیفش می کرد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی