ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 89

اون بار دار بود . آره ... اونم کنار شوهرش و برادرش عکس انداخته بود .. نه .. خدای من . من انتظار چی رو داشتم .  یعنی من باید منتظر این می بودم که فروزان تا آخر عمرش بار دار نشه ؟ یعنی این انتظارو می داشتم که حالا که اون با مرد دیگه ای ازدواج کرده با اون آمیزش نکنه ؟ این حق من بود عذابی که باید می کشیدم . شاید اگه اون توطئه رو نمی کردم فروزان هر گز از پیش من نمی رفت و راحت تر می تونست قبولم کنه . چند بار و خیلی آروم سرمو کوبوندم به دیوار .. اشکم در اومده بود .. نمی تونستم باور کنم . نمی خواستم باور کنم . چه دردیه خدایا .. چرا من نمی میرم . برای لحظاتی تصمیم گرفتم که خودمو بکشم ولی به سپهر قول داده بودم . به این که از این بچه ها از آدمای نیاز مند حمایت کنم . مثلا من گناهکار می خواستم که نماینده خدا باشم . ولی چه جوری ! نه .. خدای من .. من نمی خواستم این طور شه . اصلا فکرشو نمی کردم که یه روزی کارم به این جا کشیده میشه .. صدای فرزان و ستاره رو می شنیدم . ستاره هم اومده بود . یه آبی به صورتم زدم .. از دستشویی اومدم بیرون .. فرزان : چت شده حالت خوب نیست ؟ چرا رنگت پریده ؟
-فکر کنم غذا اذیتم کرده .نمی دونم چرا این جوری شدم  . تازگی ها به بعضی غذا ها حساسیت پیدا کردم .
فرزان : اگه قرص می خوای پیش من هست ..
 -نه ممنونم . اگه کاری نداری من برم بیرون هوایی بخورم ..
 ستاره : منم با هات میام ..
 -نه تو باش شاید فرزان با هات کاری داشته باشه . درست نیست که دو تایی مون این جا رو رها کنیم .
فرزان : ستاره تو با هاش برو . من این جا رو می گردونم . تازه وسایل سنگینو که من نمی خوام حمل کنم . آخر وقتی که شد خودم میرم سر کشی .
ستاره همرام اومد .
ستاره : فرهوش تو چت شده . از چی ناراحتی . چی تو رو این قدر آشفته کرده ؟ بی خود نگو .. واسه غذا نیست . واسه سپهر هم نیست . بگو چی شده ؟ بگو فر هوش ... کسی رو دوست داری که اون دوستت نداره ؟
-چیه ستاره . مگه کسی بهت چیزی گفته ؟ مگه دوست دختری که ولم کرده با هات حرف می زنه .. ؟ آره ؟ باهاش در تماسی ؟
 ستاره : تو جدی میگی ؟ یعنی با کسی دوست بودی که اون رهات کرده ؟ من باورم نمیشه . خونواده و داداش طوری ازت می گفتن که اصلا  اهل وابستگی نیستی ..
 -ستاره حالا من یه حرفی زدم چرا این قدر موضوع رو جدی می گیری . اصلا واسه تو چه فرقی می کنه .. تو رو به جون هر کسی که دوستش داری برو دفتر و منو به حال خودم بذار . می خوام برم یه دوری بزنم .. برم لب دریا .. برم سمت شالیزار .. برم به قبرستون .. برم بمیرم ..
 ستاره : فرهوش من تنهات نمی ذارم . کنارت می مونم . هر چی هم سرم داد بکشی ولت نمی کنم . با هات میام . دوستت ...
حرفشو قطع کرد ... خودمو به نشنیدن زدم . داشت می گفت که دوستت دارم و یه لحظه متوجه شد که یه حرف سنگینیه .. می تونست دوستت دارم رو با یه آهنگی بگه که به عنوان یک علاقه معمولی و محبت ساده و دوستی عادی فرض شه ولی یه لحظه خودش مونده بود که چیکار کنه .. همرام اومد ...
-ستاره می دونم خیلی اذیتت می کنم . دست خودم نیست .
 ستاره : حتما بازم می خوای از داداشم بگی و این که دیگه پیش ما نیست .
-آره از کجا می دونستی .
 ستاره : این حرف همیشگی توست .
 -ببین ستاره .. مشکلات روحی به تدریج آدمو از پا میندازه . خودشو یک دفعه نشون نمیده . یعنی عوارض خودشو به تدریج نشون میده و وقتی هم که رو تن آدم نشست به این سادگی ها آدمو ول نمی کنه .
ستاره : می دونم چی داری میگی . منم الان مشکل روحی عجیبی دارم ..
 -آره غم از دست دادن برادر خیلی سنگینه .
یه نگاهی بهم انداخت که تا اعماقشو رفتم . نمی دونم چرا حس کردم که  اون داشت با تمام وجودش فریاد می زد که دوستم داره و ناراحتی اون به خاطر اینه که نمی دونه شرایطش با من به چه صورتی در میاد . اصلا حواسم نبود . وقتی با هم به ساحل رسیده و در امتداد دریا قدم می زدیم بی اختیار و بدون این که بدونم دارم چیکار می کنم دستمو به دستش دادم . یه لحظه که متوجه شدم خواستم دستمو کنار بکشم که اون دستمو طوری فشرد که نتونستم این کارو انجام بدم . ولی آروم آروم دستمو در آوردم .. شاید اون متوجه یه دست بی احساس شده باشه . شاید متوجه شده باشه که من هیچ علاقه ای از اون نوعی که اون دوست داره بهش ندارم .
-ستاره من حالم اصلا خوب نیست . می خوام تنها باشم . تنها گریه کنم .. تنها مشتمو بکوبونم به شنها ..
-حالا هم تنهایی . مگه غیر اینه ؟ منو که در کنار خودت نمی بینی . ببینم از من خجالت می کشی این کارا رو بکنی ؟... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی