ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 16

سروش  و فرشته با این که حرفای عاشقونه زیادی رو  به هم می زدند ولی یه احساس شرم و حیلی خاصی بین اونا حاکم بود  . البته سروش کمی بی پر وا تر بود . و اگرم تا به حال دستشو به بدن فرشته نرسونده بود به این دلیل بود که  اونو با وجود همه عاشق بودنهاش خیلی جدی می دید . یه روز که فرشته خونه شون بود حس کرد که می تونه صمیمیت خودشو به نحو دیگه ای نشون بده . اون روز با هم خیلی می گفتند و می خندیدند . سروش احساس کرد که می تونه کمی پیشرفت داشته باشه .. دستشو بگیره .. لمسش کنه . با موهاش بازی کنه . و شاید  اگه بتونه دلشو به دست بیاره حتی اونو ببوسه . فرشته روی صندلی نشسته بود ..
-فرشته تا چه حد دوستم داری ؟
 -یه سوالی کردی که نمی دونم تا چه حد جوابت رو بدم .
 -تا هر اندازه ای که خودت دوست داری و حس می کنی . مگه عشق و دوست داشتن رو حد و اندازه ای هست ؟  دستای سروش رو شونه های فرشته قرار گرفت . فرشته یه حس نا خوشایندی بهش دست داده بود . برای لحظاتی فکر کرد که سروش اونو به خاطر هوس دوست داره .به همین سادگی .   اون دوست نداشت حس قشنگ عشق رویایی شو با هیچ چیز دیگه در این دنیا عوض کنه . اون دوست نداشت که نسبت به سروش , درش یه احساس بد بینی ایجاد شه . از جاش بلند شد و با عصبانیت خاصی از عشقش فاصله گرفت ..
 -چی شده فرشته ..
 -نمی دونم . حس خوبی ندارم . دوست ندارم قبل از رسمی شدن رابطه یه حرکات عجیبی ازمون سر بزنه که بین من و تو فاصله بندازه ..
 -بهم اعتماد نداری ؟
-صحبت اعتماد نیست . من  خیلی ها رو دیدم و از خیلی ها شنیدم که ...نمی دونم چه جوری بگم ..
 -من بگم فرشته ؟ از خیلی ها شنیدی که اگه یه پسری عشقشو بغل بزنه .. دوست دخترشو ببوسه .. دیگه اون حس عاطفی رو که قبلا بهش داشته دیگه نداره . ازش زده و خسته میشه . من خوب تو رو می شناسم فرشته ..
-ازم ناراحت نشو سروش ...
 -دست خودم نیست .
-ولی فرشته اینکاری که تو داری می کنی به معنای عشق نیست .
 -سروش خیلی بد جنسی .تو اصلا درکم نمی کنی . یادت رفت در قضیه عشق و عاشقی و اون اوایلش چه جوری منو محکوم می کردی که دوستت ندارم و احساسات خودمو بیان نمی کنم ؟
 -یعنی میگی  حالا هم ممکنه اشتباه کرده باشم و بعدا رضایت بدی که بغلت کنم .؟
-سروش چرا این جوری شدی ؟ اصلا باورم نمیشه تو همون آدم باشی . ازت انتظار این حرکتو نداشتم .
-باشه هرچی تو بگی .
 حالا این سروش بود که با یه حالت قهر به عشقش بی توجهی می کرد ...
 فرشته : می خوام برم خونه ..
سروش : باشه می رسونمت ..
فرشته : چه بی احساس !
سروش : بهتر از اینه که احساسی مثل احساس تو رو داشته باشم ...
فرشته : اگه دوستم داشته باشی هر گز کاری رو انجام نمی دی که خلاف خواسته من باشه ..
 سروش کمی به فکر فرو رفت .. به یاد آورد اون روزی رو که از این که چرا فرشته عشقشو ابراز نمی کنه عذاب می کشید ..
 -حق با توست فرشته منو ببخش ...
سروش با این که می خواست به فرشته نشون بده که دیگه بی خیال این موضوع شده ولی فرشته ناراحتی اونو احساس می کرد .
 -ناراحت شدی ؟
 -نه عزیزم .. ولی راستشو بخوای فرشته ..من از خودم ناراحت شدم که چرا ناراحتت کردم .
 -به من دروغ نگو ..
-منو ببخش فرشته ..
-از من دلخوری ؟
 -نه از خودم دلخورم .
 -حالا می تونم ازت خواهش کنم که لبخند بزنی ؟ من ازت دلخور نیستم سروش ...
 سروش لبخندی مصنوعی به لباش آورد ولی نمی تونست مکث زیادی روی لبخندش داشته باشه . چون چهره در هم رفته اش گویای همه چی بود .
 فرشته : نمی خوای حقیقتو بهم بگی ؟
سروش : کدوم حقیقت ؟ همونی که هر روز بهت میگم ؟  وقتی که پیشتم و پیشت نیستم ؟ هر دقیقه و هر ثانیه ؟ بگم که با نفسهام تو رو فریاد می زنم ؟
فرشته : حالتت طوریه که انگار داری از روی نوشته مطالبی رو می خونی ... حق با توست سروش . من یه چیزی رو فراموش کردم . اونم به  این خاطر که در این دوره و زمونه عشقای بی دوامی آمده که اساس زندگی خونواده رو داغون می کنه .من فراموش کردم وقتی که ازت انتظار دارم که دوست داشتن خودت رو نشون بدی خود منم این کار رو برای تو و در حق تو انجام بدم .
سروش : من دوست ندارم دیکته بنویسی ..
فرشته : تا دیکته ننویسی نمی تونی انشا رو خوب بنویسی ..
فرشته ازجاش بلند شد .
-من ازت دلخورم ..
 -واسه چی فرشته . چون دستامو گذاشتم رو شونه هات ؟
-نه سروش .. واسه این که بهم دروغ میگی ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی