ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 10

آزیتا : چیه وحید شل شدی . تازه داشت خوابم می گرفت . حواست کجاست . -نمی دونم . من فقط داشتم به این فکر می کردم که من و تو این قدر با هم رابطه ای صمیمی داریم بعضی ها واقعا از این روابطشون چه سوء استفاده هایی می کنن . آدم دلش چرکین میشه .
-حالا چی شده . تعریف کن ببینم .. نه خاله جون زشته . اصلا نمیشه چیزی گفت . مسئله ای بود بین یه خواهرزاده که پسر بود با خاله اش .. تازه خاله شوهر داشت ..
 اینو که گفتم کمی ساکت شد .. صداشو آورد پایین تر ..
 -وحید این جوری که تو داری تعریف می کنی من بیشتر کنجکاو میشم که ببینم چه خبره . به هیجان میام  دلم می خواد بدونم . بگو چی شده .  
-زبونم لال ولی اتفاقی هست که افتاده . مو بر تن آدم سیخ میشه ..
 آزی : الان این جوری که تو داری میگی و هنوز هیچی نگفتی مو بر تن من سیخ شده چه برسه به این که تو از خود ماجرا با خبری .
 دیوونه اش کرده بودم . می دونستم که اون می دونه که  من دارم از چی حرف می زنم ..
 -راستش پسره هیجده سالش بود ... خاله هم بالای چهل سال سن داشت .. شوهر خاله میاد و می بینه که زنش و خواهر زاده اش توی حموم دارن سکس می کنن . یکی از دوستام یه جوری تعریف می کنه که ما تاسف که می خوریم هیچ خنده مونم می گیره . میگن شوهره از زنش پرسید ابن چه وضعشه .. زن میگه که داشته منو کیسه می کشیده .. بعد مرد اشاره می کنه که چرا فاصله ای بین شما نیست .....
 البته این یه تیکه رو من خودم به این صورت در آوردم می خواستم بگم که کیر خواهر زاده تا ته رفته توی کس خاله , گفتم که فاصله ای نیست .. ادامه دادم .
-خب کجا بودیم .. شوهر خاله می پرسه از زنش که چرا فاصله ای نیست زنش جواب داد که بعضی جا ها رو نمیشه به خوبی کیسه کشید .
راستش این یه تیکه رو بد جوری خالی بندی کرده بودم . چون از بس آزیتا تحریک شده بود و از صدای نفسهاش مشخص بود دیگه فکرش کار نمی کرد که چطور شده که من این چیزا رو این قدر دقیق می دونم . خودمم خنده ام گرفته بود . ولی چون می دونستم زنا که به این جا برسن دیگه مغزشون تحت تاثیر هوس قرار می گیره این ریسکو با ضریب اطمینان بالا انجام دادم .
 -من دارم آتیش می گیرم آزی جون ...
-خب باید دید که آیا شوهره بهش می رسیده یا نه ..
 -ولی آزی جون این که اونا خاله و خواهر زاده بودن چی .. ..
 -نمی دونم چی بگم وحید .. باید دید شرایط اونا چی بوده .  چه نیاز هایی داشتن و شدت این نیاز ها تا چه حد بوده که مجبور شدن که تابوشکنی کنن . یعنی این روزا میشه به خاطر چیزایی که بهش ارزش میدیم تابو شکنی کنیم .
- یعنی تو اونا رو محکوم نمی کنی ؟
 آزیتا : من به این سادگی ها قضاوت نمی کنم ..هووووووففففف .
انگار خود به خود کس  آزی خیس کرده بود چون از سمت کون و برشهای اون زده بود بیرون . این نباید عرق بوده باشه . چون فضا خنک بود . و قسمت بر جسته باسن اونم خشک بود .. این انگار از دور و بر سوراخ کس نشت کرده بود به طرف بالا ... .
خود به خود شروع کردم به مالوندن تمام قسمتهای بدن اون . بدون این که از اون اجازه ای بگیرم . در واقع می دونستم که اون احساس خودشه . نیاز خودشه . چون مرتب به کونش حالت می داد و من هم وقتی رو ناحیه کونش زوم کردم چیزی به من نگفت .  این چه شورتی بود که پاش کرده بود . خیلی راحت می تونستم از کناره ها کیرمو فرو کنم توی کونش . از مچ پا تا شونه هاشو ماساژ می دادم . و با نوک انگشتان و کف دستم به صورتش می کشیدم .اون خیلی راحت خودشو تسلیم من کرده بود ولی هر دو مون نمی دونستیم که چه جوری کارو شروع کنیم ...  با صدایی که بی حسی از اون می بارید گفت وحید عزیزم دیگه اونی که برات تعریف کرد اون دو نفر با هم بودن اینو نگفت که کدومشون اول شروع کردن ؟ نگفت ؟ .. اصلا نکنه تو با اون خواهر زادهه دوست بودی .. راستشو بگو دیگه چی تعریف کرد ..
 -خاله جون این که من از کجا می دونم محرمانه هست
-نمی خواد بگی که کی برات تعریف کرده . فقط به من بگو چی شده ...
 منم زرنگی کرده و دستامو گذاشتم روی کونش ..
-راستش تا اون جایی که برای من گفتن دو تایی شون دلشون می خواست .. خیلی وقت بود که می خواستن . اونا هم مثل من و تو بودن .. صمیمی ..  خاله دختراش شوهر کرده بودند ..  خاله به خواهر زاده اش میگه تنم درد می کنه بیا پشتمو لیف بزن .. البته قبلش میره حموم .. و بعد صداش می کنه میگه بیا لیف بزن .. خواهر زاده هم میره اون داخل ... بعد وقتی می بینه خاله کاملا لخته و پشت به اون سرش به سمت دیگه ایه ..دیگه اقدام می کنه . بقیه شو حدس بزن خاله جون .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی