ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 20

موهای نیمه بلند و مشکی و صاف خاله خوشگلمو می کشیدم تا اون با جیغ های بنفش هوس آلودانه اش لذتشو دو چندان کنه .. موهاشو طوری می کشیدم که اون چاره ای نداشت که سرشو به سمت عقب بکشونه .  و در همین حالت که کیرم توی کسش بود و دستم در حال کشیدن موهاش,  لبامو گذاشتم رو لباش . یه دست دیگه رو هم آزاد کرده و با اون سینه هاشو فشار می گرفتم ... .. و ساعتی بعد دو تایی توی بغل هم خوابیدیم .. چقدر راحت خوابیده بود . منم با این که خیلی خسته بودم احساس سبکی می کردم . .. دیگه من و خاله با هم جور جور شده بودیم . یکی  دو بار هم مهمونی ها رو با هم بودیم و اون طوری رفتار می کرد که فرنگیس و یکی دو تا از دوستاش متوجه شدن که اون حکم معشوقه منو د اره و دیگه نمیاد سراغم ... یه روز که از سر کار بر گشتم دیدم مادرم میگه همین روزا  یه عروسی افتادیم .. 
-مامان من زن نمی خوام . تازه هنوز که خواستگاری نرفتیم ..
-پسر کی گفت تو می خوای زن بگیری . تازه کو دختری که انتخاب کرده باشی ؟
 -پس عروسی کیه ..
 -خاله آزی می خواد عروس شه . فر داشب قراره واسش خواستگار بیاد . عجب جایی هم هست . خواستگار چهارده سال ازش بزرگتره ..زنش مرده .  بچه ها شو سر و سامون داده و الان دختراش میان رتق و فتقش می کنن . ولی خیلی مالداره . همون اول راضی شده یه آپار تمان به اسم خاله ات بکنه توی یکی از بهترین نقاط شهر .. بعد قراره یه ماشین لوکس آخرین مدل بندازه زیر پاش ...
 -مامان تو هنوز هیچی نشده اینا رو از کجا می دونی . شاید خاله نخواد ...
شده بودم برج زهر مار .. قرار بود شبو برم خونه خاله .. ولی نرفتم .. دل تو دلم نبود . یعنی تا حالا واسه چی خاله چیزی بهم نگفته . پس اون چرا شعار می  داده که منو دوست داره و تا آخر  عمرش تن لختشو جز به من به کسی نمیده . به همین سادگی منو فراموش کرده ؟ داشتم دیوونه می شدم .. حتما خیلی راحت بله رو میگه .... دلم طاقت نیاورد . پا شدم و رفتم . .. آزی رفته بود آرایشگاه . انگاری می خواست واسه فرداشب ردیف باشه ... داشتم دقیقه شماری می کردم  تا برگرده .... می دونستم کجا میره آرایشگاه .. سریع خودمو رسوندم به همون جا .... قبل از این که سوار ماشین شه دستشو گرفتم .
 -خوب شناختمت . حالا خواستگار واست میاد چیزی بهم نمیگی ؟ پس بی خود می کنی اون جوری شعار میدی که دوستت دارم و عاشقتم . اینه اون عشقی که نسبت بهم داری ؟ چرا با احساس و عاطفه من بازی کردی ؟ باید متوجه می شدم که تو چه جور آدمی هستی .. یک زن هوسباز ...
-این قدر تند نرو وحید بیا بشین تو ماشین بقیه حرفاتو بزن .... این جوری که تو جوش آوردی اصلا من حالیم نمیشه تو چی میگی ... ..
 رفتم تو ماشین کنارش نشستم ..
-ببین خاله هوسباز من .. به همین زودی حرفات از یادت رفت ؟ گول یکی دو تا زمین و آپارتمان و ماشینو داری می خوری ..
یه نگاهی بهم انداخت و گفت همینا رو کم دیدی ؟
 -یعنی همه اون حرفات باد هوا بود ؟!
 -بس کن وحید ..ما یه مدت با هم حال کردیم . نمی دونستم این قدر بچه ای . خواستگار داره میاد خونه مون . من بهش بگم نیاد ؟ ..
 -حتما بهش بله رو میگی .. آره ؟ ..
 خاله آزی با سکوتش جوابمو داده بود ..
 -وحید من نمی بینم دوستم داشته باشی .
-چون فکر می کنی من دوستت ندارم می خوای بری و با یکی دیگه از دواج کنی؟ .من که خودم می دونم تو چقدر هوسبازی . به خاطر همین هوسبازی هات بوده که شوهرت طلاقت داد . به خاطر همین هوسبازیهات بوده که حالا همیشه قرص ضد بار داری می خوری که من وقتی بار اول می خواستم ارضاء شم تو خیلی بی خیال گفتی بریزم توی کست ... تو یک زن هوسبازی که با احساسات اونی که عاشقته بازی کردی ..
دست خاله آزی اومد بالا و برای اولین بار در زندگیش گذاشت زیر گوشم ... احساس سنگینی و درد می کردم . درد و سوزشی شدید ... چشام پر اشک شده بود ..
-بیا این طرفو هم بزن . اون ضربه ای که به قلبم زدی خیلی درد ناک تر از ایناست ..
 آزیتا مثل ابر بهار می گریست ..
-وحید منو ببخش .. آخه بهم حرف زشتی زدی ... باور کن این جوری هام که فکر می کنی نیست .
-خاله آزیتای من مرد . عشق من مرد .. رویای من مرد .. اونی که از بچگی ها تا حالا دوستش داشتم مرد .اونی که دین و دنیای من بود مرد . همه چیز من بود ..هستی من بود .. مستی من بود اون مرد ... دیگه به یاد تو نمی خوابم .. دیگه وقتی بیدار میشم اولین چیزی رو که به یاد میارم تو نیستی ..
 -صبر کن نرو ..گوش کن چی میگم .. خواهش می کنم .. ...
از ماشین پیاده شده پشت سرمو هم نگاه نکردم .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی