ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 174

ناصر : من دیگه نمی تونم زندگی کنم . دیگه با این شرایط نمی تونم به زندگی ادامه بدم . من خودمو می کشم . نلی با این که حس می کرد ناصر آدمی نیست که بخواد از این جرا ت ها داشته باشه ولی واسه این که به ناصر گفته باشه که نظر اون واسش اهمیت داره گفت
 -تو نباید این کار رو بکنی . تو باید به خاطر اونایی که دوستت دارن زنده بمونی و زندگی کنی . به خاطر آدمایی که نگران تواند و می خوان که روحیه ات شاد باشه . یک زندگی شاد داشته باشی . ناصر بالاخره می خوای چیکار کنی ؟ نیما یک فرصت ایده آل به من داده . اون حاضر شده دست از سرم بر داره . چون حس می کنه که من این جوری راحت ترم . حس می کنم اگه من و اون به زندگی مشترکمون در کنار هم ادامه بدیم هیشکدوممون خوشبخت نمیشیم . اون خیلی عاقلانه کار می کنه . فکر کردی اون دوست داره به این سادگی ها دست از سرم بر داره ؟ اون با عشق باهام از دواج کرده . اون منو دوست داشته و داره . اون همین حالاشم در خلوت خودش گریه می کنه . . ناصر این بهترین فرصته ..
 ناصر با این که متوجه حرفای نلی می شد  ولی به خاطر توجهی که به نوشین داشت براش مهم نبود که نلی چی میگه ..
 نلی : ببین تو تمام فکرت متوجه این مسئله هست که چه جوری می تونی از نوشین انتقام بگیری . تو کاری از دستت بر نمیاد . بالاخره دستت رو میشه . رسوا میشی . تو حالا رو صندلی چرخدار می شینی . فر دا پس فر دا اگه درد سر و مشکلی برات پیش بیاد نمی تونی بر امور تسلط داشته باشی . اگه نوشین بویی ببره که تو  علیه اون توطئه می کنی می خوای چیکار کنی . اگه اون بخواد ازت انتقام بگیره و پرتت کنه به سمتی چه کاری از دستت بر میاد . فکر نکن فقط تو نسبت به اون کینه داری . اونم خون تو روبخوره سیر نمیشه  . با کدوم تفاهم می خواستین با هم زندگی کنین ؟ ناصر تو چرا این طوری شدی ؟ چرا همش به فکر انتقام هستی ؟ من نمی دونم چرا فقط داری به خودت فکر می کنی ؟ به خودت هم فکر نمی کنی .. شاید همه اینا قسمت بوده .. قسمتی که قسمت قبلی رو ردیفش کنه . همه چی رو بیاره سر جای خودش . تو باید اینو به فال نیک بگیری ناصر .
-درسته که شیر بی یال شده ولی هر وقت باشه یه شیره . من می دونم چیکار کنم . هنوز به اندازه کافی پول دارم .. -چیه هنوز از این همه اشتباهی که در گذشته انجام دادی درس عبرت نگرفتی  و بازم می خوای به توطئه های خودت ادامه بدی ؟ تا حالا این کارا چه فایده ای برات داشت ؟
 ناصر داشت آتیش می گرفت . یه نگاه به چهره نلی انداخت . می خواست یه حرفی بهش بزنه که پشیمون شد . می خواست بهش بگه که همش تقصیر توست . ولی خوب که فکر کرد دونست و یک بار دیگه دونست که اونم لذت برده . اونم از دختر عمه اش لذت برده .اونم می خواسته و حساب اینو نمی کرده که یه روزی همه چی لو میره و کارشون به این جا می کشه . با حسرت به روزایی فکر می کرد که همه چی داشت .. نوشینو در کنارش داشت .. می تونست با پاهای خودش راه بره . قدر خوشبختی و راحتی و آرامشو نمی دونست . واقعا چه ناشیانه  عمل کرده بود . فاصله بین هیچ و همه چیز زیاد هم نیست  . آدم در یک لحظه همه چیزشو از دست میده . نمی دونه چیکار کنه . داغون میشه . دیگه نمی تونه به چیزی فکر کنه .. رشته زندگی از دستش در میره .. خشم و نفرت و کینه و غم و اندوه ناصر رو اسیر خودش کرده بود . به هر چی که فکر می کرد اونو یک بن بست می دید . از دست خونواده اش هم دیگه کاری براش ساخته نبود . شاید اونا هم متوجه شده بودند  که تقصیر با ناصره . ولی روی هم رفته  نمی تونستن چیزی بهش بگن . با این حال اونا هم امید وار بودند که نوشین و ناصر با هم آشتی کنن . چند بار هم نسترن و نوروز پدر و مادر ناصر رفتن پیش نریمان و نرگس .. ولی اونا همه رو گذاشتن به عهده نوشین . گفتند که این دختر ماست که باید زندگی کنه و ما کاره ای نیستیم و از دست ما کاری بر نمیاد و خلاصه آب پاکی رو رو دستای پدر و مادر ناصر ریختند . پدر و مادر نوشین می دونستند که دخترشون تازه راحت شده و اگه یه زمانی اشتباه می کرد و به زندگی مشترکش با ناصر ادامه می داد این بار دیگه نمی تونست از دست شوهرش جون سالم به در ببره . ولی ناصر  نمی دونست که باید چیکار کنه . دیگه صبر هم فایده ای نداشت . از دست همه در می رفت نمی دونست که نلی رو چیکار کنه . بدون این که از خودکشی  خوشش بیاد یا به مرگ فکر کنه تصمیم به خود کشی گرفت . طوری که زود متوجه شن و نجاتش بدن . راهی واسش نمونده بود . شاید این جوری یکی واسش یه کاری انجام می داد . ... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی