ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 156

سپهر خوشگلمونو خوابش کرده بودیم . شباهت زیادی به من داشت . و تا حدودی هم به مادرش رفته بود . ولی حیف که چشاش مثل چشای مادرش آبی نبود .  شب زفاف ما هم خیلی آروم تر از اونی گذشت که فکرشو می کردیم . حالا فروزان زن من بود ... هنوزهم اسیر ناباوری بودم . سرم مرتب گیج می رفت . مرتب داشتم فشار خونمو اندازه می گرفتم . گاه توانشو نداشتم فروزان این کارو برام انجام می داد . بعضی وقتا فشار خونم به هشت می رسید . گاه به شونزده .. از عرق خیس می شدم .. ناتوان می شدم . معلوم نبود اصلا طرز قرص خوردن من به چه صورت در اومده . نمی خواستم به مردن فکر کنم ولی انگاری مردن می خواست به من فکر کنه  . صبح با یه گیجی خاصی از خواب بیدار شدم . فروزانو لخت در آغوش خودم دیدم . با سینه هاش بازی می کردم .
 -همسرم قشنگم .. چقدر دلم می خواد یه خورده بیشتر در کنارت زندگی کنم .
 -شروع نکن فر هوش . من به اندازه کافی اعصابم خرده .
-واسه چی . سپهر طوریش شده ؟
-نه بابای سپهر یه چیزیش میشه . باید امروز و فردا بستری شی . تو باید تحت نظر باشی . این جوری نمی تونی در مان شی ..
-فروزان ! بذار این چند روزی رو که در کنار تو هستم درست و حسابی بگذرونم  و زندگی کنم  . هر چند هیچ وقت سیر نمیشم ولی بذار سیر سیر تو و بچه مو ببینم . خواهش می کنم .
-نههههه امکان نداره . تو وقتی بری بیمارستان خب ما اون جا پیشتیم .  بچه  رو هم  چی بگم .. بالاخره این جوری نیست که نبینیش ..
-من می خوام همین جا پیش تو بمیرم .
 -اصلا کی گفته تو می  خوای بمیری .. یعنی الان برات اتفاقی بیفته . خواهش می کنم فر هوش . این روز اول از دواجمونو خرابش نکن . بذار لذتمونو ببریم . باشه ؟
-باشه هر چی تو بگی . من تسلیمم .
حالم خیلی بد بود ولی نمی خواستم چیزی بهش بگم . حالا هر خوشی که این چند روزه که کرده بودم باید پسش می دادم . می دونستم که آغاز راه مرگ منه  . هنوز توانی داشتم که بتونم خاطرات خودمو بنویسم . اون طرف از سپهر خجالت می کشیدم . با این که تصادفی  به وصیتش عمل کرده  با فروزان از دواج کرده  پولی رو هم که در اختیارم گذاشته بود صرف امور خیریه کرده بودم ولی از اون جایی که می دونستم اون دیگه حالا می دونه که من قبلش چیکار کردم خیلی ناراحت بودم . نمی خواستم به فروزان نشون بدم که بد حالم . ولی بعضی وقتا بد حالی طوری به سراغ آدم میاد که اگه هر کاری هم بکنی نمی تونی نشون بدی که حالت خوبه . من از پا افتاده بودم .. یه وقتی به خودم اومدم که صدای سوت آمبولانس و گریه های فروزانو می شنیدم .  یه حالتای عجیبی داشتم . یه حسی بین مرگ و زندگی .. گاه حس می کردم که دارم پرواز و حرکت روحمو  می بینم و این یعنی همون مردن. اگه این طور باشه پس خیلی راحته . همین الان خیلی راحت دارم می میرم .  دیگه نباید از ایستادن قلبم بترسم . اگه ترسی هست واسه اینه که زندگی رو دوست دارم . دیگه گوشام چیزی نمی شنید . صدا ها رو در هم و بر هم می شنیدم . فروزان رو چند تایی می دیدم . دیگه به هیچی نمی تونستم فکر کنم ..ظاهرا بهم خون وصل کرده بودن .. مرتب فشار منو می گرفتن .. وقتی چشامو باز کردم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم و عده ای رو مه انتظارمو می کشیدن  . گریه و زاری ها شروع شده بود .  نه پس این پیش بینی من غلط از آب در اومد . فعلا زنده بودم . گاه مرگ در اثر غفلت و اشتباهی از طرف خود اون شخص پیش میاد اما حالا من هر چی فکر می کردم نمی تونستم بفهمم که چرا به این مشکل دچار شدم . آدم تا زنده هست درد می کشه . تا زنده هست می تونه زندگی رو درک کنه و از خوشی های اون لذت ببره . من که تا ابد نمی تونستم به این دلخوشی ها دل خوش کنم .  انسان وقتی ناتوان میشه پیش از هر وقت دیگه ای می فهمه که هیچی نیست . این همه باد و فیس کردناش هیچ تاثیری نداشته . اون بار و بندیلشو جمع می کنه و میره  . کسی که میره سفر به امید روزیه که بر گرده و عزیزاشو ببینه . ولی مرگ سفریه بی بازگشت . دیگه به اون جایی که ازش رفتی بر نمی گردی . بر نمی گردی تا ببینی اون سپهر کوچولویی رو که  یه روزی با همه مظلومیت ها و معصومیت هاش ولش کردی حالا چیکار می کنه . همه مون یه روزی خاک میشیم . ولی خدایا .. تو رو خدا من حالا نمی خوام بمیرم . خدایا این روزا نه . این سالها نه . من یک پسر دارم . خدایا غلط کردم .. اگه گفتم واسم مرگ برسون . من اشتباه کردم ... خدایا فقط این تویی که اشتباه نمی کنی ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی