ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 149

فروزان : از ماشین پیاده ات کنم که بقیه راهو پیاده بری ؟ می دونستم که داره شوخی می کنه ... واسه همین خواستم واسش ناز کنم ..
 -بکن پیاده کن . ولی منو از خونه دلت پیاده نکن . نمی دونی چقدر خوشحالم .. خیلی یه دنیا ... احساس ضعف می کنم . تمام بدنم می سوزه . چشام تا رشده .. ولی احساس آرامش می کنم .  چقدر دلم می خواست  وقتی میرم پسرمو  بیدار ببینم . آخه ... حرفمو قطع کردم . نمی خواستم فروزانو ناراحت کنم . می خواستم بگم می ترسم که بمیرم و نتونم اونو یک بار دیگه در بیداری ببینم . ولی حرفی بر زبون نیاوردم .
-دلم واسه قدم زدم در ساحل دریا تنگ شده .. ای کاش ...
 فروزان : بس کن ...
اون همون آدم سابق بود احساس منو درک می کرد . فکر منو می خوند .می دونست که چی می خوام بگم .
 -چیه ای کاش می تونستی یه بار دیگه هم با هم بریم و در ساحل قدم بزنیم ؟ ممکنه دیگه فرصتشو نداشته باشی ؟ تو و ستاره جون که خیلی می رفتین .
-اینا رو کی بهت گفته .
 -تو .. تو بهم گفتی ...
-حالا چرا سرم داد می کشی ..
 فروزان : واسه این که خیلی دوستت دارم . نمی خوام ناراحتی تو رو ببینم . یه آدم تا وقتی که زنده هست نمیگه که یک دقیقه دیگه می میره . ممکنه بمیره . منم ممکنه همین حالا جونمو از دست بدم . چرا می خوای همش  به یادم بیاری و به من القا کنی که تو رو همین روزا از دست میدم . برو به درمانت ادامه بده . برو .. دنیا رو چه دیدی ! خدا رو چه دیدی ! شاید یک شبه ورق بر گشت .فدات شم فرهوش . این جوری نگام نکن دلم می گیره . من الان باید تو رو بدم به دست ستاره . اصلا اون چرا . مگه تو خواهر نداری  . ولی اون فعلا در شوکه . نمی دونم ستاره تا چه اندازه از جریانو واسش تعریف کرده .فکر کنم اگه الان بر گردی خونه همه چی مشخص شه . ولی من نگران تو هستم . من میگم یه تماس با ستاره بگیریم و اون بیاد این جا با هم هم فکری کنیم . اون با خونواده ات و احتمالا خونواده خودش صحبت کرده و مسائلو توضیح داده . قبلش من و اون هم زیاد با هم حرف زدیم .. هر چند  می دونم تو عاشق ستاره نیستی ولی یه جوری میشم حالا که می دونم یکی دیگه هم غیر من هست که دوستت داره . فروزان یه تماس با ستاره گرفت و دویست متر قبل از خونه , ستاره به ما پیوست . راستش خیلی حرفا داشتم که بهش بزنم . ولی پیش فروزان نمی خواستم چیزی بگم  . ولی باید دست و پاشو هم می بوسیدم . اون از یک فرشته هم پاک تر و گل تربود . اون نمونه یک انسان واقعی بود  .  هر کی با هاش از دواج کنه خوشبخت میشه .
ستاره : فر هوش خان مبارک باشه ....
-ممنونم . ستاره جان ...
فروزان : حالا شما همیشه این قدر با هم رسمی بر خورد می کنین یا چون من این جا هستم دارین لفظ قلم مکالمه می کنین .
ستاره حرصش گرفته بود .
-چی میگی زن داداش . متوجه حرص خوردنای ستاره شده بودم . ولی بهترین کار این بود که موضوع رو عوض کنم
 -جریان رو به خونواده گفتی ؟
ستاره : کدوم جریان .. آخه ده تا بیست تا نیست که ..
 فروزان : ستاره جان چیکار کردی ..
- هیچی خونواده من خودشون شوک شدند ولی پدر و مادر فر هوش خان که دیگه به طرز وحشتناکی شوک شدند . فرزانه عجیب هیجان زده شد . از این که عمه خانوم شده . چقدر سپهر کوچولو رو ندیده نازش می داد .
 فروزان : خب مادر شوهرم چی ؟
ستاره داشت در مورد مادر خودش و عکس العمل اون حرف می زد که فروزان از مادر فر هوش گفت . ستاره سگر مه هاش رفت تو هم . شاید به خاطر داداش سپهرش  بود که فروزان به همین زودی مسیر شوهرشو عوض کرده بود و یا به این دلیل که هنو هم باورش نمی سد که منو کاملا از دست داده باشه فروزان براش توضیح داد که منظورش منم ..
-راستش عزیز خانوم اولش شوک شد . از این گفت که تو هنوز ازدواج نکردی .... آسمون و ریسمونو به هم بافتم .. خلاصه نخواستم حالیشون کنم که شما قبل از مرگ سپهر این دسته گلو به آب دادین .
 فروزان : ولی اونا مخصوصا زنا زرنگن و خوب به این مسائل فکر می کنن .
 ستاره : دیگه این قدر مشکلات به وجود اومده هست و مرگ سپهر و بیماری فر هوش که دیگه کسی به تاریخ و زمان و ماه و سال و این چیزا فکر نمی کنه . حالا همه با هم می دونن که جریان چیه .. دلها واسه سپهر کوچولو می تپه .   خیلی نازه اون .... فروزان رفت و من و ستاره تنها شدیم ... اصلا احساس گرسنگی نمی کردیم .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی