ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 22

وقتی دستمو گذاشتم روی زنگ یه حسی بهم می گفت که درو به روم باز نمی کنه . قلبم به شدت می تپید .  راستش از وقتی که با خاله آزیتای خودم بودم طرف هیچ دختر دیگه ای نرفته بودم . عاشقش بودم . هم عاشق خودش و هم عاشق اون هیکلش .. اون سینه های تقریبا درشتش .. اون کون خوش فرم و کس نازش . اون شونه ها و باز و های هوس انگیزش . همه و همه واسه یک آن به نظرم اومد .. درو باز نکرد . براش یه پیام دادم که  هنوز سوز سیلی تو رو دلمه .. من اگه برم دیگه بر نمی گردم .. .. چند ثانیه نشد در باز شد و من وارد شدم ... طوری نگام می کرد که انگاری تا حالا منو ندیده .. رفتم سراغ عزیز .. چه جوری خوابیده بود . ! دیگه اون چه خوشحال چه ناراحت  دیگه باید می خولبید . سیستم بدنیش این طور بود .
-واسه چی اومدی این جا ..  مگه خودت بهم نگفتی بد کاره ام . مگه نگفتی که من هوسبازم ؟
 طوری بهم پر خاش می کرد که داشتم از اومدنم پشیمون می شدم . آدم از کارای این زنا سر در نمیاره . یه وقتی نازن یه وقتی در همون شرایط گازن . یه تیپ هنر پیشه های هندی رو گرفته رفتم توی حس ...
-هیچوقت فکر نمی کردم که دستت رو من بلند شه .. شاید من حرف بدی بهت زده باشم ولی دوستت داشتم .. هنوز دلم درد می کنه از زخم اون کشیده آبداری که گذاشتی زیر گوشم ... گناه من چی بود  چون عاشقت بودم ؟ اگه می خواستی به خواستگارنه بگی چرا به من نگفتی که جریان اینه ... چرا ...
-ببین وحید اونا خیلی کنه بودن . من می خواستم این جوری اتمام حجت کنم .. به خودم نشون بدم که دوستت دارم . اگه واقعا دوستم داشتی باید درکم می کردی ...
-تو چی ؟ تو چی آزیتا ؟ تو درکم کردی ؟ تو چطور دلت اومد عذاب منو ببینی و چیزی بهم نگی ؟ تو چطور دلت اومد اشکای منو ببینی و پلک نزنی ؟ تو به این میگی دوست داشتن ؟ بی عاطفه ! بی احساس ! ولی خوشحالم  که بله نگفتی ..
 در همین لحظه آزیتا به سوی من دوید و خودشو انداخت توی بغلم و شروع کرد به بوسیدنم ..
-منو ببخش وحید .. دستم بشکنه ..من نمی خواستم این طور شه ..من صدات کردم تو نایستادی .. هنوز هیشکی نمی دونه جز من و شوهرم .. ..
 -چی داری میگی آزی  .. چرا گریه می کنی ..
 -واسه این که تو به من گفتی بد ..
 -از ته دلم نبود ..
-تو نباید اون حرفو بهم می زدی ... یهو حس کردم عشق منو بردی زیر سوال .. می دونی علت جدایی من و شوهرم چی بود ؟
 -نه آزی جون  .. چرا ..اون بچه اش نمی شد ...
-همه این طور فکر می کنن . پیش تو بمونه این من بودم که بچه ام نمی شد .. من باید یکی دو تا جراحی انجام می دادم تازه احتمالش بود که بچه ام شه ولی این ریسکو نکردم . نمی دونم چرا قرار گذاشتیم که این حرفو بزنه . هنوزم نمی دونم چرا .. راستش شاید واسه این بود که دلم می خواست بازم بیام به دنیای مجردی .. بیام و با تو کل کل کردنامو انجام بدم . با هم بریم گردش .. حالا که دیگه سینما چنگی به دل نمی زنه .. میشه رفت و دست در دست هم خوابید .. ولی .. تو بهم اون حرفو زدی آخه چرا ..منو ببخش که زدمت ...
 وای این خاله چقدر حساس شده بود ... تی شرتشو دادم بالا ...
-نکن بیشتر از این آزارم نده . تو چطور می تونی به یک زن بد کاره دست بزنی
-آزی جون عشق من دوستت دارم تو برام یه فرشته ای ..یک زن پاک و دوست داشتنی . فدای اون ناز و ادات بشم من .. ..
دستامو از زیر تی شرتش رد کرده به کمر لختش رسوندم .. لبامو گذاشتم رو لباش ... لختش کردم .  سوتین نداشت . فقط یه دامن پاش بود .. از دستم فرار کرد .
-نمی ذارم بهم دست بزنی ..
-نه .. آزی این کارو نکن الان عزیز بیدار میشه 
-بذار بشه . تقصیر خودته . کاریم نداشته باش تا اون بید ار نشه .
-آزیتا می گیرمت و همچین می کنم که از زبونت د ر آد .. عصبانی ام نکن ..
 -من مرد  نمی بینم این کارو بکنه ..
 -خونمو به جوش نیار .. من دلشو ندارم ولی خودت خواستی ..
-از کی تا حالا به خواسته هام اهمیت میدی . حالا یبا خورده دنبالم بدو تا ببینی زن بد یعنی چی ؟ هر چی از دهنت در میاد به من میگی ..  
در جا خودمو لخت کردم . در پذدیرایی رو که  کلید رو قفلش بودو از درون قفل کردم . راه فرارشو بسته .. رفتم طرفش ... خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کرئم اونو گیر انداختم . د امنشو دادم بالا .
 -حالا بهت نشون میدم این جا کی حرف اولو می زنه .
-من امشب نمی ذارم تو کارت رو بکنی . فکر کردی . به همین خیال باش ..... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی