ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 3

-آزی جون ! فکر نمی کنی این سر و وضع مناسب مهمونی امشب نباشه ؟
 اتفاقا مهمونی توی خونه مادر بزرگ بر گزار می شد و تولد یکی از دوستاش بود که چون جا نداشت اون جا بر گزار شد . مادر بزرگ رو هم فرستادیم خونه ما که هیاهوی جشن و مهمونی اذیتش نکنه . مراسم تولد رو هم دخترا و زنا تشکیل می دادند و دوست پسراشون . خبری از فک و فامیلا نبود . ظاهرا تازگی ها این جوری رسم شده که همچین مراسمی رو خیلی دوستانه بر گزار می کنن و از فامیلا خبری نیست .
آزی : ببین وحید من نمی دونم چی داری میگی . تو خودت به اندازه کافی داری با دوستای من می پلکی و من کاری به کارت ندارم . هیچ اینو می دونی که همه جور آدم تو ی دوستان و همکلاسام هستن ؟ از پیر دختر و جوون دختر گرفته تا مطلقه ..
-چرا اینا رو به من میگی ..
-به تو میگم که یک کارمند سر به زیری اهل هیچی هم نیستی و مادرت هم تو رو سپرده به من .
 -چی داری میگی ؟ مگه من بچه ام که مامان آزاده منو سپرده به تو ؟ یه حرفی می زنی ها . تازه یکی می خواد از خود تو نگه داری کنه که تو رو نبرن ..
-شلوغش نکن وحید که دیگه زیادی داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی ..
 -اگه دوست نداری دیگه نیام پیش تو و عزیز ..
 -چقدر نازک نارنجی هستی . هیکلشو . اصلا نشون نمیده مرد شده باشه . همون وحید کوچولو که اونو می بردمش سینما .. و حالا هفت هشت تا از همون دوستای اون روزم امشب این جان .
- دیگه بیشتر نبود ؟
خنده ام گرفته بود . از طرز حرف زدن خودم و خاله ام . اون مدام در حال پوشیدن لباسهایی بود که بیشتر تحریکم کنه .  بیشتر وقتا از بهترین و تحریک کننده ترین ساپورتها استفاده می کرد .. یه خورده از تند حرف زدن اون دلگیر شده بودم . هنوز مهمونا نیومده بودن . رفتم توی حیاط قدم زدم داشتم به مغزم فشار می آوردم و یک بار دیگه خاطرات بچگی رو مرور می کردم .  از اون شبی که هنوز شش سالم نشده بود و اون دوازده سالش بود . از همون موقع حشری بودن خودشو نشونم داده بود . خونه مادر بزرگ خیلی بزرگ بود از اون خونه های قدیمی که کلی گل و درخت داشت و بعد ها ساختمونشو باز سازی کردند .. اون شب   کنار خاله آزی جون خوابیده بودم  .. نیمه های شب می خواستم برم دستشویی . کسی رو صدا نزدم ولی موقع بر گشتن ترسیدم و جیغ کشیدم . خاله دوازده ساله ام بیدار شد .. بغلم زد ..یه وقنی به خودم اومدم که حس کردم وسط بدنش لخته و داره خودشو به وسط بدن من و شومبولم یا همون کیرک یا کیر کوچولوم  می ماله .. منو به خودش فشار می گرفت ..همش بهم می گفت نترس نترس من پیشتم .. من که اون موقع چیزی حالیم نبود .. فقط از تاریکی می ترسیدم .. شش سال بعدش که در کنار همین خاله جون و با جق زدن متوجه شدم که مرد شدم . و حالا هیجده سال از بلوغم می گذشت .
مهمونا هنوز نیومده بودند .. فقط سه چهار نفری از اصلی ها  و اونایی که مجلس مال اونا بود و چند تا کار گر داشتن همه چی رو ردیف می کردن ...  خاله خوشگل و تو دل بروی من منو در گو شه ای از حیاط گیر آورد . حالتش نشون می داد که اومد نازمو بکشه .. منم این جور مواقع می دونستم که چه جوری واسش ناز کنم .
-جای من این جا نیست ..
-خودت رو لوس نکن وحید .. حرف بزرگتر رو باید گوش کنی . من خاله ات هستم . بیا تو سلیقه ات خوبه .. من چه جوری بپوشم که امشب بهم بیاد ؟
 -حتما می خوای سکسی بپوشی . همونی که من دوست ندارم و اصلا خوشم نمیاد .. 
-قرار نشد که من و تو,  تو کارای هم دخالت داشته باشیم . ببین فکر نکن من خوشم میاد که تو با دخترای دیگه اونم با این کم تجربگی ات باشی . من خودم باید اون دختری رو که مناسب توست یه روزی پیداش کرده بهت معرفی کنم .  یکی که مثل من خوش مشرب و با کلاس باشه ..
-و خیلی هم شیطون و تنوع طلب  ..
-وحید تو همش داری به من نیش و کنایه می زنی و من چیزی نمیگما . تو مگه دوست پسر یا شوهر منی که داری این حرفا رو به من می زنی ؟ تازه اونا هم جرات  نداشتن این جوری عرض اندام کنن . ولی  تو یکی داری به خودت این اجازه رو میدی که هر کاری دلت خواست با من بکنی و هر چی دلت خواست رو بگی .
 -هر کاری دلم خواست رو که من انجام نمیدم .
-حرف دهنت رو بفهم وحید ..
 به زحمت بر خودم مسلط شدم . حالا که اون یک مطلقه آزاد بود دوست نداشتم مردای دیگه از وجودش استفاده کنن . اون باید مال خودم می شد . نمی دونم چرا خیلی حساس شده بودم ... ولی وقتی آزیتا صورتمو بوسید حس کردم تمام دلخوری هام دیگه تموم شده ..... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی