ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 165

اونا به زور منو ساکت کردند . مادرم می گفت پسر تو آبروی ما رو نبر دیگه . مردم میگن چه خبر شده .! دارن استراحت میکنن . حق با اون بود . بقیه که گناهی نکرده بودند . سپهر رو بیدار کرده بوده به گریه اش انداخته بودم  -من همه رو اذیت می کنم . تا چند وقت دیگه راحت میشین .
 حالم بد شده بود .  بازم از پنجره به بیرون نگاه می کردم . همه شون دست به دعا شده بودند . ولی من می دونستم  که حتما که نباید تمام دعا ها مستجاب شه . یک حکمتی در بعضی کار ها نهفته . شاید خدا صلاح دونسته که هر چه زود تر منو ببره و از دست این زندگی نجاتم بده . در حالیکه من دوست نداشتم به این زودیها بمیرم .  عکس ماه قبل که برای مردن عجله داشتم و حتی خودم  اقدام به این کار کرده بودم . میگن کسی که خود کشی می کنه انگار دنیا رو کشته . زشت ترین و منفور ترین گناه خود کشیه . حتی گناهش بیشتر از کشتن دیگرانه .  البته اگه خود کشی در راه خدا باشه حسابش فرق می کنه . مثل کاری که شهید فهمیده کرد . و شاید خدا می خواست خودش منو از این دنیا ببره تا گناهم زیاد نشه و جهنم دائمی رو بر من واجب نکنه . چون اونایی که خودشون رو می کشن تا ابد در دوزخ می مونن  و خدا اونا رو نمی بخشه . دوست داشتم بر گردم خونه مون .... خسته شده بودم . این فرزانه هم عجب حوصله ای داشت . می گفت بریم پارک و شهر بازی .... رفتیم به کوهستان پارک وکیل آباد . من و فروزان و سپهر تنها شدیم .  شب شده بود .  چراغای کوهستان پارک زیبایی خاصی به این شهر بازی بخشیده بود . پسرم در آغوش مادرش خوابیده بود  اون دیگه حالا به من عادت کرده بود و منم بهش عادت کرده بودم . ولی کاری از دستم بر نمیومد که کمک حال فروزان باشم . با این حال دوست داشتم تا اون جایی که از دستم بر میاد به فروزان کمک کنم .
 فروزان : به چی فکر می کنی عزیزم . این قدر به فکر چیزای منفی نباش ..
-می دونی به چی فکر می کنم ؟ به آرزوهایی که نمی دونم تا چه حدش بر آورده میشه . نمی دونم چرا حس می کنم که این آخرین باریه که میام این جا .چقدر دلم می خواد وقتی که پسرم بزرگ میشه من این جا باشم با هم بریم این وسیله ها رو سوار شیم ..
 فروزان : بازم داری منو عصبی می کنی ها . صد دفعه بهت گفتم منو فراموش نکن . ما سه نفر هستیم . این توی گوشت فرو بره . دوست داری داد بزنم تمام ملت متوجه شن تو زنت رو دوست نداری ؟
-وقتی عصبی میشی خیلی خوشگل تر میشی .
فروزان : یعنی قبلش خوشگل تر نبودم ؟
 خیلی خندیدیم .
فروزان : می دونی من به چی فکر می کنم ؟
 -به چی عزیزم .
-به این که دلم می خواست یه اتاق و سوئیت جدا می داشتیم و با تو سکس می کردم . چه کیفی داشت !
می خواستم بهش بگم تو هم عجب حوصله ای داری ها .. راستش روحیه این کارو نداشتم . شایدم فروزان داشت این حرفا رو می زد که به من روحیه بده . آخه من با این ریخت و قیافه و در هم شکستگی چه حسی رو می تونستم درش بیدار کنم . نمی دونم شایدم واقعا تمایل داشت . من که نمی تونستم اون چه را که واقعا حس می کنه حس کنم . این روزا فکر زیاد داغونم کرده بود و نمی تونستم مسائل رو خوب حلاجی کنم .
فروزان : تو برای من همیشه همون فر هوش دوست داشتنی و خوشگل و مهربونی . من اونو دوست دارم . شاید خیلی بیشتر از گذشته ها دوستت داشته باشم . بیشتر از اون روزای اولی که دوستت داشتم . چون حالا درونتو بیشتر شناختم . تو میای .. تو بازم به این جا میای . اینو قلب عاشق من میگه ...
 -شاید این چیزی باشه که قلب عاشق تو می خواد . ولی خدا نشون داده که اگه بخواد به تمام دعا ها جواب بده سنگ روی سنگ بند نمیشه .
 فروزان : این قدر نا امید نباش . تمام درد های این دنیا رو خداست که در مانشو می دونه . اگه یه پیشرفت علمی صورت می گیره که بشر قیافه می گیره و بهش می نازه و بعضی از خود خواهان با چهار تا کشف علمی از خدا فاصله می گیرن علتش همونه که خدا می خواد ما از اونا با خبر شیم . تا خودمونو بیشتر بشناسیم .. و اونو هم بهتر بشناسیم . معجزه کاریه که از خدا بر میاد ..
-پس تو هم احتمال مرگ منو زیاد می دونی ..
فروزان : منم که الان پیش تو ام احتمال مرگم زیاده . هر لحظه ممکنه قلبم از حرکت بایسته ... دلم گاهی بی جهت درد می گیره .
-فدای اون دلت بشم من .. به خودم میگم دیگه ناراحتت نکنم ولی دلم پره . چیکار کنم . دست خودم نیست ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی