ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 273

یه دستموداده بودم به دست فرید و دست دیگه رو هم داده بودم به دست شهاب .. پسرا بریم داخل جمعیت .. اون پیرمرد همچنان فریاد می زد ملت برید خونه هاتون . همین آشه و همین کاسه . بد بخت میشیم فکر نکنین وضع از اینی که هست بهتر میشه  .. چوب تو کونمون می کنن .
 یکی از تظاهر کنندگان  گفت  پدر جان زشته .. زن جماعت این  جاست نمی تونیم هر چی که دلمون خواست بر زبون بیاریم .
اما چه زن جماعتی ! لذت می بردم وقتی زنان مملکت رو به این صورت می دیدم که از خونه هاشون میان بیرون و برای سر نوشت کشورشون و در نتیجه سر نوشت و زندگی خودشون مبارزه می کنن . چه دموکراسی قشنگی رو شاهدش بودیم . زنان مذهبی در کنار بی حجاب ها و کم حجاب ها تظاهرات می کردند . ملت اومده بودند که حقشونو بگیرند . همه با هم شعار می دادند .. استقلال آزادی جمهوری مردمی حق مسلم ماست . بعد از این که سالیان سال پول ملت رو بر باد داده بودند و اصلا چیزی به نام هسته و  اتم و بمب هسته ای وجود نداشت حالا ملت هوشیار شده بود و برای احقاق خود خودش تلاش می کرد  می خواست متکی به خودش باشه  ... این بار دیگه می دونست چیکار کنه . ولی یه چیزی بود که باید همه مون اونو می پذیرفتیم . اونایی که حالا دارن انقلاب می کن تقریبا اونایی نیستند که چهل سال پیش انقلاب کردند . پس این تجربه ها رو چه جوری میشه انتقال داد و القا کرد . آخه آدم تا در جریان عملی چیزی قرار نگیره نمی تونه اونو حس کنه و با نقاط ضعفها و مثبتش آشنایی پیدا کنه . یک مربی لازمه که از اون دوران شناخت کافی داشته باشه و جمعیت رو رهبری و هدایت کنه . کسی جرات نداشت به این جمعیت بگه بالای چشمت ابروست . دلم می خواست برم به خونه امام چهاردهم  ببینم اون چه واکنشی نشون میده . بالاخره این ملت با چشمانی باز بیدار شده بودند .  و این بار علاوه بر احساس اونا اندیشه هاشون هم بیدار شده بود .  من و اون دو تا پسرا هم شروع کردیم به شعار دادن . هنوز تا آخر خیلی راه بود . از این تظاهرات شاید هر روز در کشور های خارج یا اونایی که ادعای دموکراسی  رو داشتند  بر پا می شد اما اون در واقع می تونست یک رفرم باشه ولی مردم در این جا انقلاب می خواستند یک تغییر و تحول عظیم همونی که دهها سال بود انتظارشو می کشیدند . اونا از فریب و تزویر و دروغ خسته شده بودند . از اختلاس از این که ثروتهای ملی بره به جیب عده ای و اون وقت بیان و بنالن که ما نداریم . دلم می خواست  ..
- پسرا من می خوام برم میون زنا . دیگه از هم جدا شیم ..
 فرید : ما اگه بخواهیم تو رو ببینیم چه جوری بینیم .
-می تونین بیایین به همون جنده خونه مهری ..
 شماره هم رد و بدل کردیم . ولی شماره من از اون شماره  هایی بود که معلوم نبود صاحبش کیه .. و منم که به اینا رو بده نبودم . دوست داشتم برم به میون  حزب الشیطانی ها ببینم که اونا چیکار می کنن . .. خودمو نا مرئی کرده و رفتم به سمتی که عده ای پاسدار ایستاده بودند و  بدون واکنشی به جمعیت نگاه کرده تاسف می خوردند .... یکی از اونا رو به دیگری کرد و گفت
 -می بینی برادر ؟ ایادی امریکا و اسرائیل رو می بینی ؟
-آره چیکار میشه کرد . خوشی زده به زیر دلشون .. امنیت که هست .. نعمت خدا که هست . دیگه چی از این بالاتر می خوایم . ..
 دیدم که زیاده از حد داره کس شعر میگه یه لگد محکمی زدم به وسط پاش جای کیرش که همون جا جیغ کشید و بفیه پاسدارا تفنگاشونو گرفتن طرف مردم ...
-ول کن برادر .. اتفاقی نیفتاده . مردم آرومن . بذار سر و صداشونو بکنن . الان قراره یه خرده جنس بیارن از خارج تا یه اندازه معینی کمبودات مردم جبران شه سر و صدای ملت رو بخوابونن تا بعد چی پیش بیاد .
  سریع از ترس این که به زیر دست و پای این و اون نیفتم خودمو از اون منطقه دور کردم .  وای چقدر شلوغ بود . با این که جمعیت ایران خیلی بیشتر از دو برابر جمعیت سال 57 بود هنوز تظاهرات به اندازه نصف اون زمان نشده بود . ولی می دونستم شور و حال مردمی از این هم بیشتر میشه . چون هنوز اول راه بود و من هم که هر روز یه چیزی برای ارائه داشتم .تمام بدنم کوفته بود  .
یکی از خوبی های این جمعیت در این بود که دختر و پسر تو هم بودند و هعمه با هم مبارزه می کردند . می رفت تا فر هنگ ملت دستخوش تغییرات زیادی بشه . همین می تونست روی قوانینی که بعدا  تنظیم می شه تاثیر گذار باشه . ولی با کمال پررو.یی دیدم یکی تو میون جمعیت دستشو گذاشته روی کونم . روی شلوارم .. از اون  جین های کیپ هم پام بود که کونمو دیگه تابلو کرده بود ... سرمو بر گردوندم دیدم یک شپشوی بد قیاقه و ریشو داره لبخند می زنه .
-خواهر تمام این انقلاب به خاطر همینه . همه اینا رو می بینی اگه همین جا لخت شن و یه دور با هم بر نامه برن میرن سر خونه زندگیشون . .... ادامه دارد .... نویسنده ..... ایرانی