ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 162

یکی از این روزا دیدم فروزان و ستاره و فرزانه که ستایی شون رفته بودن به بچه های بی سر پرست سری بزنن در برگشت فاطمه کوچولوی تقریبا شش ساله و شیرین زبونو با خودشون آورده بودند . فاطمه خیلی دوستم داشت . فاطمه پدر نداشت . مادرش هم تقریبا از بیماری سختی رنج می برد که هزینه در مانش زیاد می شد و من تا می تونستم کمکش می کردم . تازگی ها اونم مثل خیلی ها بابا صدام می زد . نمی دونم مربی اون بود یا مامانش که بهش گفته بود  پدر اصلی اون من نیستم و باباش پیش فرشته هاست ...  با این حال بازم بابا صدام می زد . اگه دو سه روز منو نمی دید بی قراری می کرد . لجبازی و کتک کاری می کرد و سر به سر خیلی ها می ذاشت . دختر خیلی آرومی بود ولی هر وقت که واسه من دلتنگ می شد کسی نمی تونست حریفش شه . وقتی برای بار اول دیدمش خیلی هم دیر جوش بود . خیلی کار برد تا تونستم اونو به خودم عادت بدم ودر اخلاق و رفتارش اثر مثبت بذارم . ولی اون به من وابسته شده بود ... من و فاطمه رو با هم تنها گذاشتن . اون خیلی شسرین زبون بود . بعضی وقتا یه حرفایی بر زبون می آورد که شاید در اون لحظه آدم بزرگ هم به عقلش نمی رسید که اون جوری حرف بزنه ... به من  گفت
 -باباجونم دیگه منو دوس نداری ؟
-دخترم واسه چی این حرفو می زنی ؟ من که بیشتر وقتا میام پیشت ...
-دروغ نگو ..الان یه خیلی روزه نیومدی که  ..
 خندیدم و بهش گفتم باشه بعدا یه خیلی روز میام .
دلم می خواست باهاش درددل کنم . آخه به آدم بزرگا اگه یه چیزی می گفتی مدام از روحیه و حفظ روحیه می گفتند از این که باید واقعیتها رو قبول کرده توکل بر خدا کنم . من که این  کارو کرده بودم . ولی این که اونا انتظار داشته باشن تا یک معجزه ای بشه و درمان شم احتمالا یک آرزوی محال بود .
 -فرشته کوچولوی من . فاطمه قشنگم .. تو اون یکی بابالتو که ندیدیش دوست داری ؟
-من که ندیدمش .. ولی دلم براش تنگ شده ...
-فاطمه قشنگم . من دارم میرم پهلوش .. اگه باهاش کاری داری به من بگو واست انجامش بدم .. بهش یه چی  بگم ... یه جور خاصی نگام کرد که دلم سوخت . انگاری داشت مثل آدم بزرگا فکر می کرد ولی نمی دونست چی بگه . -فدات شم فاطمه . چی می خوای بگی ..
-بابا یی تو زورت به اون بابا می رسه ؟ می خوام کتکش بزنی ..منو چرا ول کرده ..
-چی شده عزیزم . مگه حالا بهت بد می گذره ..
نمی دونست چی جواب بده .. فقط از من می خواست که یه خیلی باباشو بزنم .. دلم نمیومد بهش بگم که دارم میرم و هیچوقت بر نمی گردم . نمی خواستم ناراحتش کنم . دل ما آدم بزرگا مثل شیشه هست . دل بجه ها از شیشه هم نازکتره . خودشو بهم جسبوند . سرشو گذاشت رو پا هام  تا من موهاشو نوازش کنم ..
-بابا یی اون یکی بابای منو یه خیلی بزنش .. کفششو قایم کن . نذار دیگه ما رو تنها بذاره . دعواش کن ..
-دیگه کار دیگه ای نداری
 -گازش بگیر ... بهش مشت بزن .. چراهر چی صداش می کردم نمیومد منو ببینه ..
این دختر خوشگل و سفید رو با صورت گرد و نازش منو دیوونه کرده بود . با اون موهای خرگوشی بسته و دامن چین دار گل گلی ..با یه بلور سفید خوشرنگ که خیلی بهش میومد . اونو بغلش کرده و بوسیدمش . سرشو گذاشتم رو سینه هام . اشک توی چشام حلقه زده بود .. آروم آروم گریه می کردم .
-بابا گریه می کنی ؟
-به خاطر توست عزیزم . به خاطر این که تو رو در بغل خودم دارم . دختر خوبی شدی و دیگه شیطونی نمی کنی و همه دوستت دارن .
-منو دوست داری
-کیه که فاطمه رو دوست نداشته باشه .. یه دختر خوب و خوشگل ... من دارم میرم .. میرم به یه جایی که بابای تو هم اون جا هست ...
-من چند تا بابا دارم ....
 -واسه اون بابا حرفی  نداری که ببرم ؟
متوجه نشد که چی میگم .. اون آدامسی رو که در حال جویدنش بود از دهنش در آورد و داد به دستم ...
 -من اینو چیکار کنم فاطمه ..
 -ببر بده به بابام ... بعد که داری بر می گردی یه دونه گاز نزده شو واسم بیار ...
-از بابات بگیرم ؟ اگه من خودم نیومدم چی ؟
 دیدم که با مشت های کودکانه اش داره منو می زنه و گریه می کنه ... بغلش کردم  ..
 -دست من نیست فاطمه .. خدا همه ما رو با خودش می بره . همون خدایی که ما رو آورده ... من که  خودم نمی خوام برم ....
-من دوست ندارم ..من خدا رو دوس ندارم ...
-عزیزم این حرفو نزن . اون دوستت داره . اون دوستت داره .. -نه ..دوسم نداره ..اگه دوستم داشته باشه باباهای منو نمی گیره .. .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی