ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 7

خیلی دوست داشتم که این مدل تغییر حالت مربوط به حسادت اون بوده باشه . چون به اون نمیومد که به این سبک دلسوزی داشته باشه . من سی سال سنم بود . بچه که نبودم بخواد متوجهم کنه .  حال و حوصله اینو که بخوام با بقیه باشمو نداشتم . هر کی زوج خودشو داشت و چند نفری هم مرتب جا به جا می کردند . دیگه حوصله ای هم نداشتم به این که وارسی کنم ببینم کدوم دختر داره بیکار و بدون مرد می گرده . حالا این من بودم که رفته بودم تو نخ خاله آزی و باید مراقبش می بودم .. حالم بهم می خورد از این که می دیدم این بچه سوسول منوچ عوضی می خواد هر جوری شده خاله منو تور کنه .. چه جورم کف دستاشو گذاشته بود رو کمر آزی جون و با چشای هوسباز خودش داشت اونو می خورد . .. نمی دونستم چه جوری اونا رو از هم جدا کنم . اگه اونا بخوان برن به فضای بیرون چی میشه . من که نمی تونم به دنبالش راه بیفتم و بعدش بگم که می خواستم مراقب خاله جونم باشم .  ولی باید هر طوری شده این کارو می کردم .. همین طور هم شد اونا رفتن بیرون و  منو خمار به حال خودم گذاشتن .. ولی من بیکار ننشستم ... تا رفتن بیرون مهلت ندادم که برن پشت چمنی و درختی و انباری قایم شن . فوری صدامو بردم بالا ..
 -خاله جون تلفن .. تلفن کارت داره ...
-خب بیسیمو بردار بیار دیگه ..
 -نمی دونم کجاست . یه دقیقه بیا ....
خاله آزی سراسیمه خودشو رسوند .
-چی شده مامانم حالش بده .
-نه عزیز جون حالش خوبه ..
 گوشی رو که بر داشت دید بوق آزاد می خوره ..
-چی شد قطع شد که ...
-خاله جون تلفنی در کار نبود . فقط می خواستم بگم این به اون در . تو به فرنگیسی که از بچگی باهم  همبازی  و هم درس بودین و  در یه ایام از دواج کردین و طلاق گرفتین اعتماد نداری چطور می خوای به منوچ خانی که رنگ و وارنگ دوست دختر عوض می کنه و از اون بد چشاست اعتماد کنی . من می دونم اخلاق تو رو ..
-ربطی به تو نداره . فقط واسه همین منو کشوندی این جا ؟ هر کی ندونه فکر می کنه من دوست دختر تو باشم . مردم واسه دوست دختر خودشون این جور طرح و نقشه پیاده نمی کنن . برو کنار من می خوام برم پیش منوچهر,  زشته . منتظرمه .
 -هیچم زشت نیست .
 -ربطی به تو نداره . داری کاری می کنی که پای تو رو از این خونه قطع کنم .
-باشه مهمونی که تموم شد من خودم میرم و دیگه هم پشت سرمو نگاه نمی کنم .  انگار نه انگار خاله ای دارم .
-فکر کردی من مثل تو هوسبازم ؟ تو دو دقیقه هم با فرنگیس نبودی کار خودت رو کردی
 -حالا داری تلافی می کنی ؟
-چه تلافی ! مگه من زنت هستم یا دوست دخترت که بخوام تلافی کنم ..
 -برو آزی جون . الان هم این جا هستم نمی خوام مهمونا بفهمن که چی شده ..
 خاله از در رفت بیرون .. منم یه نگاهی به مهمونا انداختم . جووووون خوشم اومد . منوچهر از فرصت استفاده کرده بود  و با یکی دیگه رفته بود . من اونا رو از پنجره اتاق می دیدم که دارن میرن به سمت انتهای حیاط . حالا نمی دونم خاله آزی اونا رو دیده یا نه ...
خلاصه مهمونی اون شب که اصلا به من خوش نگذشته بود . شده بود موش و گربه بازیهای من و خاله آزی . من که نمی دونستم اون طرح و بر نامه اش چیه . یعنی واقعاذ به من علاقه داره ؟ می خواد خودشو در اختیار من بذاره ؟ یکی دو بار هم با دوستاش بحث کرده بود . از این سو به اون سو می رفتم . معلوم نبود خاله کجاست . حوصله  مو سر برده بود . فرنگیس رو هم نمی دیدم ... یهو دیدم از یکی از این اتاقها سر و صدایی میاد . متوجه شدم که فرنگیس و آزی در حال صحبت کردنن .  هر دو تا شون هم صداشون بالا بود و با یه لحن تندی با هم حرف می زدند . فالگوش وایسادم .. فرنگیس : من یک زن آزادم و اونم یه پسر آزاد . به تو میگن خاله .. دیگه مادرش هم نمی تونه اختیار داریشو بکنه . تو که سهله . اصلا ازت انتظار نداشتم . ببیشتر از سی ساله که با هم رفیقیم ولی واسه خواهر زاده ات این قدر دل می سوزونی جای تعجب داره .
-اون از بچگی همدمم بوده ..
-حتما حالا هم دوست داری که  معشوقت باشه . آره ؟ دوست داری بیاد پیشت بخوابه ؟ -خفه شو فرنگیس ..
 -مثل این که بدت نیومد این حرفو زدم . من چه گناهی کردم که از همسرم جدا شدم .
 -همش تقصیر خودت بود . ولی دیگه پشت سر وحید این جور حرف نزن .
-من پیش روی تو می گم ..
 آزیتا : وحید کس خله ..
-یعنی من می خوام فریبش بدم ؟ ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی