ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 145

لبای فروزانو شیرین تر از همیشه حس می کردم . هر بار که منو می بوسید همین احساسو داشتم . انگار که لبام داغ شده بود .. می خواستم بگم نه .. نهههههه نههههههه ..من دارم می میرم .. زبونتو رو چاک زبونم نذار ولی می دونستم اون کار خودشو می کنه . دختره لجباز ... عشق دوست داشتنی من ... دستای فروزان همه جا کار می کرد ... قلبم به شدت می زد .. من دست خودمو از زیر  مینی لباس خوابش رد کرده به کمر بر هنه اش رسوندم .  حتی وقتی که حس می کردم نفسم گرفته عین خیالم نبود . چه لذتی بالاتر از این که یه آدم مردنی مثل من میون این همه خوشی بمیره .. با عاقبتی خوش ... راحت ترین و شیرین ترین مرگی که می تونه وجود داشته باشه . درسته که من حالا یک معجزه می خواستم معجزه ای که می دونستم امکان نداره در مورد من روی بده .. معجزه همینی بود که ستاره , منو از غرق شدن نجات داده بود . معجزه همینی بود که من قبل از مرگم متوجه شدم که فرزندی به نام سپهر دارم . معجزه همینی بود که فهمیدم فروزان از دواج نکرده و هنوز عاشق منه . معجزه همینه که حالا توی بغل فروزانم و اون عشقبازی دیگه ای رو شروع کرده . شاید از اون جایی که می دونست توانم خیلی کم شده کنترل حرکاتو در دست گرفته بود ... هنوز دلشو نداشت که از صورت و لبهای من دل بکنه ..  حس کردم که احساس خفته ای در من در حال بیدار شدنه . هر چند مثل گذشته ها نبود ولی احساس می کردم لحظه به لحظه دارم داغ تر میشم .. لبامو تا اون جایی که می شد و می تونستم رو لبای فروزان حرکت می دادم . دلم می خواست فقط فکر کنم . قدر این لحظه های شیرینو بدونم . دلم می خواست اونو با درد ناک ترین لحظات زندگیم مقایسه کنم و خدای بزرگو شکر کنم که تا این حد به من  لذت و خوشی و آرامش بخشیده ... فروزان کاری کرده بود که اندیشه مرگ در عمل برای اون دقایق ازم دور شه . فقط به اون فکر کنم . به شیرینی سکس ..
 -فروزان تو بدت نمیاد ؟
فروزان : برای چی بدم بیاد .مگه تو عوض شدی ؟ تو همون آدمی .. من دارم درون فر هوش خودمو می بوسم . وجودشو ..همون وجودی که به من زندگی داده .. بگو منو بخشیدی عشق من ..
 -توچی فروزان . تو که گناهی نداری . گناه از من بود که زندگی ما رو به این صورت در آورده .. تو بهم بگو منو بخشیدی .  دیگه از دستم عصبی نیستی ؟
 فروزان : در یک صورت .. نه در دو صورت  میگم بخشیدمت .. یکی این که تو منو ببخشی .. یکی دیگه این که این قدر واسم ناز نکنی . ادای خجالتی ها رو در نیاری . دیگه همه چی تموم شده . تا موقعی که زندگی هست تا موقعی که عشق و زندگی بین ما حکومت می کنه من و تو می تونیم هر کاری با هم بکنیم .. هیشکی هم نمی تونه بگه چرا ...همه چی رو حلش می کنیم . حالا خیلی ها  می دونن شرایط من و تو چیه .. وخیلی ها هم خواهند دونست .. غصه این چیزا رو نخور ...
-فروزان ! من تا یه ماه دیگه بیشتر زنده نیستم ..
 فروزان : میگن تازنده ای باید به فکر مرگ باشی .. ولی بعضی وقتاست که بهتره گفت تا زنده ای باید که زندگی کنی .. اگه مرگ با نامردی می خواد بیاد سمت تو شوتش کن .. بگو بسه من نمی خوامت . بهش بگو برو گمشو ..حالا نه .. حالا نیا .. من هزاران امید و آرزو دارم . اصلا بهش فکر نکن . تو بهش فکر نکن اونم به تو فکر نمی کنه . تو دست از سرش بر دار اونم دست از سرت بر می داره .
 می دونستم فروزان داره به من دلداری میده . شاید دل اونم پر درد بود . اون قبلا  فکر می کرد من معتاد شدم .. چقدر دلم می خواست اون تیکه لباس نرمشو خودم  بازش می کردم و درش می آوردم .. اما فروزان همه کارا رو با هم انجام داد .. رسید به جایی که فقط یه شورت فانتزی لیمویی براقو روی تنش می دیدم . دیوونه منو هم لخت کرده بود ..منم حالا فقط یه شورت پام مونده بود . از خجالت به بدن استخونی خودم نگاه نمی کردم . تن فروزان انگار قشنگ تر و خوش فرم تر از سابق شده بود . سینه هاش به همون سفتی و درشتی و خوش فرمی و لطافت بود . نوک تیز اونا نشون می داد که اون هوس داره .. به ابروهام چین انداختم . لبامو گاز می گرفتم . خیلی برام سخت بود که این زن با این همه زیبایی  و فر هنگ هنوز دوستم داشته باشه .. که این قدر راحت خودشو در اختیار من بذاره .. لبامو باز کردم .. عطش سینه های خوشگلشو داشتم . اون خودشو بهم نزدیک کرد . یکی از سینه هاشو به دهنم چسبوند . و دستشو هم گذاشت داخل شورتم و آروم آروم با کیرم بازی می کرد و منم سر شار از دنیایی لذت با چشایی بسته نوک سینه شو میک می زدم .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی