ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 8

بالاخره  مهمونی تموم شد و  همه شون طوری همت کردن که خونه شد مثل اول . یکی دو نفر می خواستن شبو پیش خاله آزی بمونن که اون به یه بهونه ای اونا رو رد کرد . این حرکات آزیتا بیشتر منو وادار میرکرد به این که فکر کنم احتمال داره که اون شیفته من شده باشه . ولی حرکاتش طوری بود که حرصمو در می آورد . یعنی اونم از اوناییه که اسیر داستانها و فیلمهای سکسی شده . اون قدیما هزاران سال پیش از دواج با خاله خیلی مد بود . ولی حالا دیگه این کار امر نا پسندیه . وقتی به اندام آزی فکر می کردم کیرم شق می شد با اون سینه های درشتی که فکر کنم  75 می شد .. دلم می خواست میفتادم رو اون سینه  ها و اون قدر میکشون می زدم تا بالاخره از اونا شیر در می آوردم . آخ خاله آزی . یعنی می تونم تا ته کیرمو بکنم توی کست ؟ نصفشو هم بکنم توی کونت . باید منتظر بمونم و ببینم که چی میشه . . گذاشتم زنا برن و بعد فیلممو بازی کنم . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده . شروع کرد به حرف زدن . 
-چه روز خسته کننده ای بوده ! ولی خیلی خوش گذشت . به توچی وحید
-البته اگه بعضی ها گذاشته باشن
 -دوباره شروع نکن . مقصر خودت بودی که با فرنگیس خلوت کردی .
 -اگه من بخوام  برم خونه شون و با هاش حال کنم چی ؟ اون وقت تا اون جا هم تو با من میای ؟
 -وحید این چه طرز حرف زدنه ؟ می دونم تو جدی نمیگی . تو فقط اینا رو داری به من میگی که منو عصبی کنی .
 -یادت رفت منو از خونه ات بیرون کردی و گفنتی که نمی خوای این جا بمونی ؟ من الان می خوام برم .
-تو این قدر بی وجدان نیستی که خاله ات رو ول کنی و. تنها بذاری .
 -بگو بی غیرت . به من بگو بی غیرت ..
-منو ببخش عزیزم . تو حداقل چند دقیقه پیش به من می گفتی که من دو تا از این دخترا رو پیش خودم نگه می داشتم و می نشستم با هم حرف می زدیم .
-حالا که همه چی تموم شد .. اگه دوست داری تو برو خونه مامانم .. من این جا می مونم .
 -یعنی چه اون نمیگه چه خبر شده ؟ حالا قهر نکن . ببین خاله اتم . شش سال ازت بزرگترم .
خودشو رسوند به من و بازم بهم چسبید . دستشو دور گردنم حلقه زرد .  لباش رو صورتم قرار گرفت و از اون جا لباشو رو لبای من قرار داد . حرکتی غیر منتظره .. اصلا باورم نمی شد . اون وقتا که بچه بودم تا اوایل دبستان چند بار لبامو بوسیده بود ولی بعد از بلوغ حداقل از دبیرستان به بعدشو یادم نمیومد که همچین کاری کرده باشه . بوی اونو به خوبی حس می کردم . دلم می خواست همون جا لختش می کردم . تر تیبشو می دادم . ولی هنوز خیلی چیزا برام ثابت شده نبود و تازه این  اون بود که داشت نازمو می کشید .
-وحید تو خاله جونتو دوست داری ؟
-معلومه ..
 -تا چه حد ..
 - تا به اون حدی که اگه ببینم یه بچه پررویی مث منوچ می خواد بهش نگاه بد داشته باشه حالشو می گیرم .
-منم دوستت دارم .  من خیلی خسته ام تو خوابت نگرفته ؟ .. خیلی خفه ام . بدنم بد بو نیست  . ولی احساس خفگی می کنم . کولرو هم رو درجه کم می ذارم که سردمون نشه .
کولر از تخت خواب فاصله زیادی داشت و اگرم درجه اش رو کم تنظیم می شد اتاق معتدل می شد ..  لحظاتی بعد اونو دیدم که با یه شورت و سوتین اومده سمت من .. 
-امشب می خوام راحت بخوابم . خیلی خسته ام . یه وقتی چش چرونی نکنی شیطون . به من میگن خاله و به تو میگن خواهر زاده . می دونی عزیز ؟
 -نمی دونم آزی جون تو داری با من شوخی می کنی یا این که جدی میگی ؟
-به حساب شوخی بذار . تو هم راحت باش . این قدر به خودت  سخت نگیر .
راستش من با این که هنوز شلوار پام بود کیرم شق شده بود اگه می خواستم درش بیارم و با شورت یا شلوارک باشم که خیلی ضایع می شد . یه ملافه ای انداخت روش .. منم سریع لباسامو در آوردم  از اون جایی که شلوارکمو پیدا نکردم شورت پام کردم . و رفتم زیر یه ملافه دیگه .. این که کنار خاله ام بخوابم مسئله عجیبی نبود . بار ها و بار ها پیشش خوابیده بودم . و این که اون تا حدودی هم راحت باشه قبلا هم از این کارا کرده بود ولی نه تا به این حد و منم این جوری نبودم . چشامو گذاشته بودم رو هم . با این تصور که تن لخت اونو در آغوشم دارم حس کردم که کیرم داره شق میشه و شد . دیگه به آخرش رسید . شمد مثل یه کوه بالا اومده بود . مجبور شدم به دمر بیفتم که متوجه شق شدن کیرم نشه . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی