ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عشق دروغ نیست

داستان غیــــــرسکسی : داریوش تصمیم داشت برای آخرین بار از نیاز تقاضای ازدواج کنه ...  اگه نیاز این بار هم جواب منفی می داد با همه علاقه ای که به اون داشت دیگه ولش می کرد .. داریوش کارمند بیمارستان بود و نیاز هم کارشناس پرستاری در همون بیمارستان .
-نیاز چند بار بهت بگم برام مهم نیست  که گذشته ات چی بوده و چی نبوده ...
 نیاز : مگه من گذشته ام چی بوده ؟ من اصلا دوست ندارم ازدواج کنم . به عشق و ازدواج اعتقادی ندارم . همه اینا دروغه .
 - ولی یه روزی حس می کردی که همه اینا درسته . یه روزی به خاطر همین بود که عاشق شده بودی . امید وار بودی به آینده . به این که کسی که بهش دل باختی اونم دلشو به تو باخته باشه . نیاز زندگی فقط وقت تلف کردن نیست . ساختن و ساخته شدنه . عشق قشنگه .. زیباست . این من و تو هستیم که عشقو قشنگش می کنیم . وقتی میاد در خونه مونو می زنه و ما درو واسش باز می کنیم  .  وقتی بغلش می کنیم و اونو با آغوش باز قبولش می کنیم یعنی حرمتشو نگه داشتیم . منتها در همون لحظه اونی که تو دوستش داری و اونی که عشق اومده تا یه واسطه ای بین شما باشه اونم باید عشقو بغل بزنه . اگه اون از اول عشقو  تحویل  نگرفته گناه عشق چی بوده ؟ چرا این قدر لجبازی می کنی ؟ چرا داری با خودت قهر می کنی ؟ صلا با خودت قهری ؟ الان دو سه ساله با هم دوستیم . میریم بیرون .. این ور و اون ور .. در مورد مسائل مختلف با هم حرف می زنیم اما کلیشه ای . من دیگه از این وضع خسته شدم .
نیاز : کسی مجبورت نکرده تحملم کنی .
  -راست میگی کسی مجبورم نکرده . ولی چرا نمی خوای باورکنی که من دوستت دارم . که من به سر نوشتت علاقه مندم . دلم می  خواد دو تایی مون با هم عشق و زندگی رو در آغوش بکشیم ...
 -عشق دروغه داریوش ! زندگی یعنی همین خوردن و خوابیدن .
-عقیده ات همینه ؟.. باشه نیاز ! دلم نمی خواد ترکت کنم . ولی خودت می خوای ...
 داریوش رفت و نیازو تنها گذاشت . دختر بازم رفت به گذشته ها .... به چیزی حدود ده سال پیش ... یه روزی که دنیا رو خیلی زیبا می دید . عشقو رویایی می دید . اون پسر همه چیزش بود ... آینده بدون اونو واسه خودش تصور نمی کرد .. یه روزی خیلی ناگهانی همه چی رو از دست رفته دید ... اومد و گفت  که می خواد با یکی ازدواج کنه که خونواده قبولش دارن . نمی دونست دلیلشو تا چه اندازه درست میگه . ولی چند سال خاطره از بهترین سالهای جوونی , اون به یادش خفتن ها , اون پیام دادنها و پیام گرفتن ها ..اون شور و هیجانها ..اونا پس چی میشن ؟ این خاطرات به کجا میرن ؟ چه تاثیری براش دارن ؟ جز این که غمهاشو زیاد کنن چه تاثیری براش داشته ؟ نیاز اون روزا تازه دانشجو شده بود ... یه مدت مشکل عصبی پیدا کرده و یه ترمو هم مرخصی گرفت ولی بالاخره یه جورایی با زندگی کنار اومد .. اون یه دختر گوشه نشین شده بود . دختری که فقط از رو اجبار داشت زندگی می کرد . با داریوش در محل کارش آشنا شده بود ... نمی دونست چرا دعوت به بیرون رفتن اونو نمی تونست رد کنه .. فقط یکی دو بار که داریوش رفته بود از یه خطوطی رد شه ازش خواهش کرده بود که وایسه ... و حالا کارشون رسیده بود به این جا ... داریوش رفته بود ..
یه لحظه خشکش زد ... اولش فکر کرد اشتباه می بینه ... نه اون امید بود .. اونو آورده بودنش به بخش ... ظاهرا باید جراحی می شد ... همون عشقی که تنهاش گذاشته بود ... چند زن و مرد هم دور و برش بودند ... پرونده شو پیدا کرد ... سرطان روده داشت .. یه تیکه شو باید بر می داشتند .. احتمالا باید شیمی درمانی هم می شد .. اون زن جوونی رو که نمی شناخت باید همسرش بوده باشه ... دوست نداشت بره سراغ اون ... اون در اتاق ایزوله بستری شده بود . اتاقی که بیماران عفونی و خطرناکو نگه می دارن ... متاثر و نگران شد ... ولی همون شب امید و نیاز رو در روی هم قرار گرفتند ... همسرش واسه دقایقی از اتاق بیرون رفته بود ... نیاز حس کرد که نمی تونه اون جا وایسه .. ولی مجبور بود کارشو انجام بده . فشارخونشو بگیره .. سرمشو عوض کنه ..
-هنوز ازدواج نکردی ؟
نیاز لباشو گاز گرفت تا جواب دندان شکنی به امید نده ...
-می دونم خیلی عذابت دادم . ولی باور کن من عاشقت نبودم . فکر می کردم دوستت دارم . یه بچگی بود ..
 -بی شعور ..بیست سالت بود ..چه طور اونی رو که انتخاب کردی یه حس بچگی نداشتی ؟
 -آخه حس کردم اونو دوست دارم . با اون می تونم خوشبخت باشم . با اون می تونم آروم و قرار بگیرم ..
نیاز: تو نابودم کردی ... تو دید منو نسبت به زندگی و عشق و دنیا عوض کردی .. تو خیلی عوضی هستی ...
 -یه چیزو فراموش نکن نیاز ..وقتی یه آدمی مث منو پست و عوضی و بی شعور می دونی هرگز از کاراش الگوی منفی نگیر . تو با این فکرت داری میگی من یه آدمی هستم که  دارم از یک اصل حقیقی حرف می زنم و من خود حقیقت هستم . تو داری منو تایید می کنی از این نظر که هر کاری که می کردم تو ملاک زندگی رو بر اساس اون قرار می دادی . اگه من بد بودم تو خوب باش .. اگه من بد بودم تو و اون راه تو هیچ گناهی ندارین . و آدمای دیگه ای که می خوان خوب باشن ... منو ببخش نیاز .. اگه من زنده نموندم منو ببخش ...من خیلی بهت بد کردم ..
نیاز از اتاق رفت بیرون ... رفت به دستشویی و تا می تونست اشک ریخت ... اشکی نه فقط از روی اندوه .. اشکی آمیخته از غم و شادی و آرامش .. غم به این خاطر که دلش به حال امید می سوخت و شادی و آرامش به این دلیل که امید حرفایی بهش زده بود که حس می کرد پس از ده سال همون حرفا درمانش کرده .. راست می گفت .. اگه امید پسته ..  پس راهش هم پست خواهد بود .. چقدر اذیتت کردم داریوش ..منو ببخش .. تا صبح خیلی راهه . صبح نمیرم خونه .. همین دم در منتظرش میشم تا ببینمش .. تا بهش بگم عشق و دوست داشتن دروغ نیست . تا بهش بگم میشه خاطراتو دفنش کرد . خاطرات تلخی که زندگی آدمو به تباهی می کشونن . آخه آدم که نباید عاشق عشق باشه .آدم باید عاشق عاشق باشه .  اون شب تا صبح چشای نیازباز بود و به ساعت دیواری نگاه می کرد . به این که کی می تونه داریوشو ببینه . شیفتشو تحویل داد و به سمت طبقه همکف رفت . احتمالا چند دقیقه ای می شد که داریوش اومده بود ... از این و اون خبرشو می گرفت ... همکارش فاطمه رو دید ..
-فاطمه داریوشو ندیدی ؟
-دیوونه شده زده به سرش . میگه می خواد داوطلب خد مت در یه منطقه پرت شه .. آخه  الان که دیگه کمبود پرسنل نداریم .. از همون بومی بگیرن ..
 نیاز : چیه دوست نداری اون بره؟ ...
 نیاز سریع خودشو رسوند به اتاق رئیس ....
-داریوش خان بفرمایید یه مشتری فوری دارین ..
 پسر تعجب می کرد که چی شده ... اون اومده بود تا در مورد انتقالش صحبت کنه که رئیس گفته بود که به شکل ماموریتی اونم کوتاه مدت میشه ..  داریوش از اتاق اومد بیرون ..
-خانوم من و تو با هم کاری نداریم ..
 نیاز : از کی تا حالا من خانوم شدم ..
-ببخشید آقا من با شما کاری ندارم .
نیاز : حالا دستم میندازی ؟
داریوش : امرتونو بفر مایید ..
 نیاز : این جوری که تو آدمو می ترسونی همه چی از یاد آدم میره . هنوز یه روز نشده تموم اون حسی رو که به من داشتی از بین رفت ؟
داریوش : چی شده نیاز ...
 گل از گل نیاز شکفت
 -این شد یه چیزی . حالا شدی خودت ... می خواستم بگم بله .. بله ... عشق دروغ نیست ...
 داریوش متوجه نشد که اون چی داره میگه .
 -میگم ما دیروز با هم معما و چیستان کار کردیم ؟ چرا حرفتو   صاف و پوست کنده نمی زنی ؟
 نیاز : تو تا دیروز ازم خواستگاری می کردی ؟
 -یه غلطی کردم و تو هم گفتی نه ..
-حالا ایرادی داره منم همون غلطو بکنم ؟
داریوش مات و مبهوت نیازو نگاش می کرد ... یعنی ممکنه اون ضربه مغزی خورده باشه ؟ نمی دونست چی بگه . باورش نمی شد .
 نیاز: چی میگی ؟
داریوش : منم میگم نه ...
نیاز سگر مه هاش رفت تو هم ...
 نیاز: تو بهم میگی نه ؟ تو هم دروغی ؟ من که تازه باورم شده بود که عشق دروغ نیست . واسه چی آخه .. داریوش در حالی که لبخند می زد گفت
 -آخه منفی در منفی میشه مثبت اگه نمی دونی بدون ..
نیاز : منو ببخش داریوش . خیلی اذیتت کردم . تو هم خیلی تحملم کردی ... منو ببخش ...
-حالا عیبی نداره ..میری خونه خوب می خوابی ..غذاتو می خوری . بعد از ظهر میام سراغت تا شب می شینیم کلی با هم حرف می زنیم ..
-باشه عزیزم ...
 اونا خداحافظی کردند .. داریوش باورش نمی شد .. نکنه همه اینا رو خواب دیده باشم .. یه لحظه نیازو دید که داره میاد طرفش . وای نیاز چرا برگشته ؟ نکنه بر گشته بگه دستت انداختم . ..
-نیاز چی شده ؟ پشیمون شدی ؟
 -نه فقط یه چیزی یادم رفته بود ..
کیوان حس کرد که دلش داره از سینه در میاد ..
 -چی شده نیاز ..
نیاز:  هیچی فقط یادم رفته بود بهت بگم که دوستت دارم .. دوستت دارم ...دوستت دارم ....پایان ...نویسنده .... ایرانی