ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 2

و اون شب نقطه عطفی شد در تاریخ بلوغ جنسی و هیجانات سکسی من .. از اون به بعد نسبت به آزیتا همیشه یه حس خاصی داشتم . وقتی بزرگ و بزرگ تر شدم این علاقه ام نسبت به  اون بیشتر می شد . سعی داشتم به بهانه کمک به مادر بزرگ بیشتر برم و به اونا سر بزنم . آزیتا بعد از دیپلم دیگه درس نخوند .  یه مغازه ای داشت این بابا بزرگ ما نزدیک خونه اش که درش بسته بود و شده بود پر از تار عنکبوت .. اونو راه اندازی کرد و با یکی از دوستاش به عنوان یه بوتیک اون جا رو اداره می کرد .. منم بعد از دیپلم .. لیسانس و بعدشم فوق لیسانس حسابداریمو گرفته و بعدشم در امتحان استخدامی بانک شرکت کرده و قبول شدم . شدم کار مند بانک .. ولی دوست نداشتم به این زودیها از دواج کنم . من و خاله جون دیگه روز به روز صمیمی تر می شدیم اما همیشه یه فاصله و یه حد و فاصله ای  بین ما بود که مانع می شد از این که من بخوام برم سمت اون .. وقتی که خاله در29 سالگی از دواج کرد و شوهرشم یه کاسب کار شغل آزاد بود و از خودش مغازه داشت من خیلی ناراحت شدم . انگاری که خاله دوست دختر من باشه و من اونو از دست دادم . برای همین  تا مدتها عین کشتی شکسته ها بودم . شش  سال بعد یه روز وقتی که اومدم خونه دیدم مادر بزرگ و پدر و مادرم و خود خاله آزیتا اون جاهستن و کشتی ها شون غرقه . نمی دونستم چی شده ... ای دل غافل چی شده یعنی ... واسه کسی اتفاقی افتاده ؟ یعنی کسی از فک و فامیلای ما مرده و ما نمی دونیم ؟  می ترسیدم بپرسم . خواهرم ویدا که خواهر دومی من بود و تازه ازدواج کرده رو به گوشه ای کشوندم و پرسیدم 
-ویدا جون کسی مرده ..
-ایییییششششش زبونتو گاز بگیر داداش . چرا نفوس بد می زنی .. خاله آزی و شوهرش جدا شدند . از هم طلاق گرفتن ..
-اوخ جون جون ..
 گل از گلم شکفته شده بود .
-داداش قاطی کردی ها . تو چرا خوشحالی می کنی . مگه می خوای بگیریش ؟
 -شایدم گرفتم ..
-استغفرالله داداش .. اونا ناراحتن تو هم شوخیت گل کرده ها ..
-حالا واسه چی جدا شدن ..
 -هیچی شوهره بچه دار نمی شد ... همین ...
خاله جون نمی خواست جدا شه ولی شوهره سختش بود ....
 -پس بگو هر وقت از خاله می پرسیدم کی واسم دختر خاله یا پسر خاله میاری می گفت ما فعلا می خواهیم یه خورده بی درد سر زندگی کنیم و بعد .. طفلک ! نباید دیگه اون و مادر بزرگو تنها گذاشت . باید بهش روحیه داد .... من که محل کارم به خونه اونا نزدیکه . سعی می کنم یه مدت رو پیش اونا باشم . دیگه دایی هام یه مقداری کار آزاد دارن ..
 من فقط صبحها و یه چند ساعتی از بعد از ظهرا رو مشغول کاربودم . خلاصه جریان از این قرار شد  زمانی که من 29 سالم بود خاله آزیتای 35 ساله ام از شوهرش جدا شد . دیگه باید مخشو می زدم . به اصطلاح خودمونی  باید مخشو تیلیت می کردم . یه چند روز گذشت و دیدم خاله جون رفاقت و دوستی خودشو با زنای مطلقه زیاد کرد . لباسهای هات زیاد می پوشید . منم خودمو خیلی شیک می کردم . الیته خیلی هم هات بودم . دوست دختر کم نداشتم تا حالا با خیلی ها از کون سکس کرده بودم .  با یکی دو تا زن بیوه هم جور بودم . ولی همیشه این حسرت به دلم نشسته بود که هنوز نتونستم با خاله ام سکس کنم . البته اون که شوهر داشت نمی شد به این موضوع فکر کرد . به حرمت شوهرش و خود اون که می تونست پای بند اصول باشه نباید به فکر آمیزش با اون می بودم ولی خاله خوشگل من حالا یک زن آزاد بود ..  از شوهرش کلی پول گرفته بود بابت مهریه .. بوتیکشو هم داشت .. هر شب جمعه مهمونی به راه بود ... بیشتر وقتا با اون می رفتم . معمولا  اونایی که با خاله جون می پلکیدند از خودش جوون تر بودند ... چند ماه گذشت من درست سی سالم شد و خاله جون سی و شش سالش . یعنی دو برابر اون سنی رو داشت که در اون شب رویایی داشت . شبی که من بالغ شده بودم .  وقتی اون لباسایی می پوشید تحریک آمیز و خیلی بی پروا با مردا دست می داد  منو عصبی می کرد . تا اون جایی که می تونستم سعی می کردم هرجا که میره همراهیش کنم .. با این که دخترای زیادی هم دور و بر من می پلکیدند که در میون زنا چند تا مطلقه هم بودند ولی من فقط حواسم به آزیتا بود .. اون حتی از روژهایی استفاده می کرد که لباشو کلفت تر و اونو هوس انگیز تر نشون بده .. حتی در میهمونی های بسته تر و با جمعیت کمتر از دکلته های خاصی هم استفاده می کرد .. من دیگه اون پسر کوچولوی دیروز نبودم .. یه بار رفتم بهش تذکر بدم . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی