ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 163

فاطمه رو بغلش کردم . نازش کردم اونو بوسیدم . بوش کردم .. آروم شده بود . خوشش میومد . حس کردم که توی بغلم آروم گرفته و داره می خوابه .
 -عزیزم تو دیگه امساله رو باید بری مدرسه . بزرگ شدی .. خانوم شدی . من دوستت دارم . من پیشت می مونم .   منو ببخش  که باهات این طور حرف زدم .
نمی دونم چرا این طور شده بودم . اصلا نمی تونستم  دروغ بگم . حتی به بچه ها .. ولی نباید فاطمه کوچولویی  رو که دنیایی از عشقو در دلش  جا داده ناراحت می کردم . من فاطمه رو دوستش داشتم . اون منو با همین قیافه هم دوست داشت . یعنی ازم نمی ترسید . فقط داشتم نازش می کردم .
-دخترم وقتی بزرگ شدی می خوای چیکاره شی ...
-می خوام خانوم دکتر شم .. آمپول نمی زنم .. یکی می زنم . بابامو می زنم .. اونو دوس ندارم .
 -منو هم آمپول می زنی ..
خندید و گفت نه تو رو نمی زنم ...
 صورت داغون شده امو جلوی لباش قرار داده و ازش خواستم که منو ببوسه . اونم با چند بوس آبدار و صدا دار حسابی حالمو جا آورد . آرزوی خوردن  یه نصف استکان آبو در یک وهله داشتم . من و فاطمه انگاری درددل هامون تمومی نداشت . فاطمه رو خوشحال و خندون فرستادم . می دونستم که ازحالا تا چند روز شارژشارژه . بچه های بهزیستی از دستش در امانن . ولی همش خبر منو می گیره . یه مدت زیاد می بردمش بیرون . با هاش بازی می کردم . سر به سرش می ذاشتم . این کارو با همه می  کردم . همه شون یعنی بزرگترا و اونایی متوجه جریان بودن و خونواده ام دوست داشتن به من روحیه بدن ولی نگرانی خاصی رو در چهره اونا می دیدم . انگار منتظر لحظه ای بودن که فاجعه ای شروع بشه .. حالا یا با هاش می جنگند یا به نوعی مجبورن باهاش کنار بیان یعنی با غم از دست دادن من . خیلی درد ناکه عزیزی رو از دست دادن و به این فکر کردن که دیگه هیچوقت بر نمی گرده .مگر در روزی که همه آدما بر گردن .. فروزان کوچولوی خوشگل منو با خودش آورد ... هنوزم دلم نمیومد بغلش بزنم .
 فروزان : بیا عزیزم . بغلش کن . عیبی نداره . مریض نمیشه . در ضمن نترس من از پشت نگهش می دارم . الان خیلی سر حاله . شیرشو خورده .. پوشکشو هم عوض کردم .. خواب هم نداره . فقط دوست داره با باباش بازی کنه . حالا اگه باباش حوصله شو داشته باشه .
 -فروزان تو که می دونی باباش همیشه حوصله اونو داره . تمام نفسم واسه اونه ..دوستش دارم .
 -میگم الان چند مین باره که با این سوتی دادنهات حس خودت رو نسبت به من بیان می کنی ها . پس من که مادر بچه هستم چی ؟! واسه تو مهم نیستم ؟ اون وقت همش می گی که سپهر کوچولو همه چیز توست
-فروزان تو همه چیز منی ... حالا این دیگه یک عادت شده برای ما که بچه هامونو این جوری ناز بدیم . این تویی که می تونی ....
 ادامه ندادم . می خواستم بگم  این تویی که می تونی بازم برام بچه بیاری .. ولی حس کردم که اگه اینا رو بگم حرف خیلی بی خود و خنده داریه ....  فروزان هم چیزی نگفت . حدس زدم که اونم متوجه شده که من چی می خوام بگم . موضوع رو عوض کرد ..
فروزان : میگم عمه فروزانش داره خیلی لوسش می کنه ها ... سپهر هم با اون سن کمش داره بهش عادت می کنه . ..
-چیه فروران می ترسی دیگه مادرشو نشناسه و بهش احترام  نذاره ؟ احترام عمه به جای خود و احترام مادر به جای خود . واسه بچه  هیشکی مثل مادرش نمیشه .
-می دونم عشقم . ولی نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه که تو حالت خوب میشه .
-حتما همون حسیه که به من میگه تو می خوای به من روحیه بدی .
 فروزان دستشو گذاشت توی دست من . اون حالا زنم بود . زن من ... به یک ماه پیش در چنین روز هایی فکر می کردم . خیلی چیزا داشتم که یک ماه پیش نداشتم . زن و فرزند و اون آبرویی رو که حس می کردم شاید یه روزی از دست رفته ببینمش . و عشق به زندگی رو دارم که اون موقع نداشتم .  اما یک وجه مشترکی بین  این دو زمان وجود داشت که اون استرس و عذاب بود . یکی عذاب به خاطر بودن و عذابی دیگه به خاطر نبودن . احساس ضعف شدیدی می کردم ...
 -فروزان اصلا حالم خوب نیست .. دلم می خواد بغلم بزنی . دلم می خواد سرمو بذارم رو سینه ات . نوازشم کنی .. حسم کنی . می خوام توی بغل تو بمیرم . مثل کسی که به خواب میره و هیچی حالیش نیست . وقتی که دیگه چشاتو باز نکنی شاید واست سخت نباشه .. ولی دیگه غصه رفتن واسه همیشه تموم میشه . دیگه چیزی نمی مونه که غصه اونو بخوری ... یعنی اون بسترش وجود نداره . بستر  اندوه تا زمانیه که روح تو در جسم خاکی تو قرار داره .
-فر هوش ! پس من چی ؟ پس سپهر کوچولو چی ؟ ما برات ارزش نداریم ؟! .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی