ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 144

خیلی تشنه ام شده بود . من باید آب تصفیه شده می خوردم . اونم خیلی کم . فروزان آبو واسم آورد ... حالم بهتر شده بود . ولی احساس ضعف می کردم . حتما حالا خونواده نگرانم میشن که  من کجام . شایدم ستاره یه جوری مسئله رو حلش کرده باشه . می دونستم که اون خیلی هوامو داره . خیلی با من مدارا می کنه .  اگه اون نبود من امروز فروزانو در کنار خودم نداشتم .  فعلا می تونستم تا یه چند روزی رو به مرگ فکر نکنم .. انگار توی قلب من کینه ای وجود نداشت . من که از فروزان کینه ای نداشتم . با این که ازش دلخور بودم ولی باید درکش می کردم . حالا اون واسم غصه می خورد . شایدم غصه خودشو می خورد . اون یک زن زیبا بود . یک زن مهربون و با فرهنگ . خیلی راحت می تونست یک شوهر خوب واسه خودش پیدا کنه .. بازم از این افکار بی خود به سرم راه یافته بود .. خیلی خجالتم میومد .. همین که اون به مرد دیگه ای روی خوش نشون نداده بود واسم از هر چیزی با ارزش تر بود .. احساس سستی می کردم .. روی تخت دراز کشیدم . فروزان اومد پیشم . این بار دیگه اعتراضی نکردم . توانی برای اعتراض نداشتم . خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر کرد .. همون عطری رو که دوست داشتم به خودش زده بود .. همون عطری که به وقت سکس هیجان زده ام می کرد . اون این عطر رو یکی دو دقیقه قبلش بدون این که حواسم باشه و متوجهش شم به خودش زده بود .
-داری خاطراتو زنده می کنی ؟
 فروزان : خاطرات من و تو هستیم . خاطرات زنده هستند . من و تو در کنار همیم . حالا می تونستم به خوبی به چشای خوشگلش نگاه کنم . همون چشای به رنگ دریا و آسمونش . . دریا در دسترس نبود . ولی می تونستم به آسمون نگاه کنم و بگم که چشای فروزان من خیلی خوشگل تره . فروزان من خیلی ناز تره . فروزان خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر کرد ..
-نهههههه نههههههه ... ازم دور شو ... با این که عطرش هوس انگیز بود و همیشه مست و سر مستم می کرد حس کردم که حالم داره یه جوری میشه ولی یواش یواش عادت کردم ..
 فروزان : بگو برات چیکار کنم فر هوش .. بگو چی می خوای ..
 -دلم می خواد تا ساعتها نگات کنم . به تو فکر کنم . لذت ببرم . باور کنم که در کنار منی که از دستت ندادم . باور کنم که می تونم بگم که دوستت دارم . باور کنم که تو در این یه ساله در آغوش مرد دیگه ای نبودی . آره این خیلی درد ناکه . که آدم یه حس بدی داشته باشه از اونی که دوستش داره . ولی حالا دیگه همه چی تموم شده . نمی دونم تو می تونی احساس منو درک کنی یا نه ؟ حس یه آدمی که همه چیزشو از دست داده ..
حالا فقط دوست داشتم که در سکوت به فروزان خودم نگاه کنم . به روزایی فکر کنم که با تمام قدرت در آغوشش می کشیدم . اون تن بر هنه شو می بوسیدم . از نوک پا تا پیشونیشو . از وقتی که اون اومد دیگه هیچ دختر و زن دیگه ای رو به زندگیم راه ندادم . این عشق,  یک گناه بود اما من اونو با تمام وجودم پذیرا شده بودم .یه لحظه به خودم اومدم و دیدم فروزان هم داره نگام می کنه . از خجالت سرمو انداختم پایین .
 فروزان : هنوزم ازم دلخوری ؟
-چطور می تونم ازت دلخور باشم .  وقتی که به من یاد دادی چه جوری عاشق باشم . وقتی که به من وفادار بودن رو یاد دادی .. فروزان درسته که من  در اوج خوشبختی می میرم . ولی  دوست ندارم الان بمیرم . می خوام پیشت باشم . می خوام زندگی کنم . می خوام از زندگیم لذت ببرم . می خوام  به سپهر کوچولوم عشق بدم ..
 -به مامانش چی ..
-آخه من با این حال و روزم چه به دردت می خورم ؟
 فروزان : تو نمی خوای بغلم بزنی ؟ تو چقدر خود خواهی .. چند بار بهت بگم . منم دلم برات تنگ شده . منم عشقمو می خوام ..
 یه نگاه به صورت فروزان نشونم داد که اون با تمام وجودش داره این حرفا رو به من می زنه . اون دوستم داره . اون می خواد که بغلش کنم .. ولی توانی نداشتم . خودمو واسش کوچیک می دونستم . از ریخت و قیافه خودم بدم میومد . با این که می دونستم عاشق منه ولی اعتماد به نفس نداشتم .  رفت و لحظاتی بعد بر گشت . اون حالا  عین شازده خانوما شده بود . یک پرنسس . یه مینی لباس خواب فانتزی تنش کرده بود .. پاهاش کاملا لخت بود .. لباسش به رنگ لیمویی و خیلی کوتاه بود  . قسمت شونه های فروزان هم کاملا بر هنه بود . ماهها بود که فراموش کرده بودم چیزی هم به نام سکس وجود داره . شاید توان جنسی منم کم شده بود . ولی حس کردم که  این الهه زیبایی این ونوس از سرم زیاده . حس کردم که لیاقتشو ندارم .. ولی اون لحظه به لحظه خودشو بهم نزدیک و نزدیک تر می کرد .
 -نه فروزان .. من لیاقت تو رو ندارم ...
فروزان : دوستت دارم عشق من .. منو ببخش .. به  خاطر این همه عذابی که بهت دادم .. دوستت دارم .. همین که پیشمی همین که صدای نفسهاتو احساس می کنم .. همین که با تو زندگی  رو به رنگ دیگه ای می بینم دیگه از دنیا چیزی نمی خوام جز خود تو رو ...
وقتی یک بار دیگه لبهای داغ و شیرینشو رو لبام حس می کردم آن چنان غرق ناباوری شده بودم که یک بار دیگه بغضم ترکید .. و بیش از گذشته دونستم که فاصله مرگ و زندگی .. بد بختی و خوشبختی فقط یک نفسه ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی