ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 155

فروزان : این تویی که باید به من روحیه بدی تا بتونم بهتر به پسرت شیر بدم . بزرگش کنم . باهاش کنار بیام . من به تنهایی نمی تونم بزرگش کنم . اون پدر منو در میاره . من دوستت دارم . عاشقتم عزیزم . فکر نکن فراموشت کرده بودم . ته دلم می خواستمت . شاید خودمم باور نمی کردم . ولی می دونستم که اگه تو رو با یکی دیگه  ببینم دیوونه میشم . واسه این که نمی خواستم تو رو از دست بدم . حالا تو واسم از رفتن نگو .
-یه روزی باید واقعیت رو پذیرفت . شاید تا ثانیه آخر باور نکنم رفتن رو . ولی باید رفت و خیلی زود هم باید رفت . آدما میرن اما ازشون خاطره ها می مونه . چندی نمی گذره که اونایی هم که شاهد رفتنشون بودن میرن دنبالش . ما همه مون رفتنی هستیم .
من و فروزان رفتیم به سمت خونه ... اما قبل از این که بخواهیم یه دور هم نشینی ساده داشته باشیم تصمیم گرفتیم که یه عقد دفتر خونه ای داشته باشیم . فروزان ترجیح داد با لباس عروس حاضر شه  . خیلی بهش میومد .منم یه کت و شلوار شیک تنم کرده بودم . هر چند خودم شیک نبودم . ولی دیگه باید یواش یواش به هم می رسیدیم و می تونستیم یه شناسنامه هم واسه سپهر جور کنیم . برام باورش سخت بود زنی رو که فکر می کردم عروس یکی دیگه شده حالا اومده کنار من نشسته .. حالا اومده و  داره زن من میشه . باورکردنش سخت بود . سخت تر از سخت ترین چیزای دنیا . باورم نمی شد . گریه ام گرفته بود . ولی نمی بایستی زیبایی  این لحظات رو با گریه های الکی خودم تباه می کردم . دلم می خواست عروسمو بغلش کنم ببوسم بهش بگم دوستت دارم بهش بگم به خاطر همه چی ازت ممنونم . اون فرشته من بود همه چیز من . رندگی من .. روح و هستی من . ولی در گوشه ای از این دفتر خانه یکی بود که دلش گرفته بود . می خندید ولی می دونم وجودش سراسر رنج و عذاب بود . نمی خواست این درد رو نشون بده تا این که مبادا ما ناراحت شیم . می خندید . برامون شاد بود . سپهر کوچولو رو بغلش می کرد و می گفت داداش کوچولو . وقتی فروزان ستاره رو بغلش کرد و اونو بوسید و بهش گفت امید وارم یه روزی عروس شی یه آهی کشید و گفت اصلا از ازدواج و زندگی مشترک داشتن خوشم نمیاد . در حالی که تز اون این نبود . می دونستم اون می خواد عشقشو به من نشون بده . ولی این جوری هم که نمی شد تا آخر عمر بخواد مجرد بمونه . منم دوستش داشتم ولی نه  اون جوری که اون می خواست .
 -ستاره به خاطر همه چی ازت ممنونم . اگه تو نبودی .. اگه با من همدلی نمی کردی و منو یک تنه از آب بیرون نمی کشیدی .. اگه دفترمو نمی خوندی .. 
خدایا من چقدر بد جنس بودم . آخه من عاشق فروزان بودم و اونم عاشق من بود . من چه جوری می تونستم با ستاره باشم . دلم می خواست به چشای فروزان  نگاه می کردم . به اون لباش به صورت گل فروزان .. اونو ببوسم .. اون لحظه که بله رو گفت من حس کردم که دنیا به من بله گفته . دنیا داره به من میگه  تو تا ابد زنده خواهی بود . عمر جاودان داری . چون عشق به تو لبخند زده . چون عشق در کنار توست هستی در کنار توست و امید . من امیدمو پیدا کرده بودم . و حالا من و فروزانم زن و شوهر بودیم با یه بچه کوچولوی دو ماهه . تا کمتر از یک ماه دیگه هم مراسم سالگرد سپهر بود . شاید من سر سالش می رفتم طرف اون .  مشغله این روزا سبب شده بود که من کمتر به دوست خوبم سپهر فکر کنم . ولی حالا می تونم . خونواده ها خوشحال بودند . و خونواده فروزان نتونست به خودش این اجازه رو بده که از فروزان به خاطر از دوج با من ایراد بگیره . من بابای بچه اش بودم .  خیلی دلم می خواست که ضعف بدنی من به چشم نیاد و کار دستم نده و بتونم یه عشقبازی درست و حسابی با فروزان داشته باشم . همین طور هم شد .. ولی اون میومد کمکم . منو بغلم کرد .. منو بوسید .. حالا اون داشت به جای یک مرد کار می کرد ... وقتی لباساشو در آورد انگار فروزانی دیگه می دیدم . یعنی چه طوری تونسته بود خودشو از اونی که قبلا بوده هم خوشگل تر کنه . اینا همش معجزه عشقه . عشقی پاک  .. عشقی پاک که همه چیز من و اونه و ما رو به آینده می رسونه البته اگه آینده ای باشه که من خودمو در کنار اون حس کنم . و لحظاتی بعد بر هنه در آغوش هم بودیم . یه سکس مثل سکس های دیگه .و شاید ضعیف تر از اونا اما این ویژگی رو داشت که اولین عشقبازی حالای من و اون بود .. حالایی که زن و شوهر بودیم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی