ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خاله جون آماده باش 16

آزیتا : آره منم واسه خودم فانتزی هایی داشتم . راستش برای دو سه بار اول سختم بود که این تصوراتو داشته باشم ولی یواش یواش خودمو هماهنگ کردم با این که می تونم تو رو به عنوان یک معشوق فرض کنم . یک دوست پسر خوش تیپ و خوش اندام که می تونه سر حالم کنه و من دیگه از کسی نخوام که این آتیش منو مهار کنه و به من حال بده .
 -اتفاقا آزی جون منم همین حسو در برابرت داشتم . تو رو به عنوان یک دوست دختر و معشوقه فرض می کردم . دوست دختری خوشگل و خوش اندام و تر و تازه که می تونم با هاش حال کنم . ازش لذت ببرم و اونو به نهایت لذت برسونم .
 -واسه همین بود که همش می رفتی به دنبال دخترای دیگه ؟
-آزی جون تو از دواج کرده بودی . و قبلش هم که چیکار می کردم . یعنی میومدم و ازت می خواستم که به من حال بدی ؟ یعنی تو قبول می کردی ؟ منم سختم بود .
 -اگه بدونی چقدر حرص می خوردم . من با این که از دواج کرده بودم ولی دلم نمی خواست تو با دخترای دیگه باشی . اصلا دوست نداشتم تو از دواج کنی . همیشه یه حسی به من می گفت که شاید یه روزی برسم به این جایی که الان هستیم
 -حتما از بس دلت مثل آینه صاف و روشن بود همچین چیزی می دیدی ... یه سوالی ازت بکنم آزی جون ؟
-صد تا سوال بکن ..
 -تو الان احساس خجات خاصی نمی کنی که چرا خودت رو در اختیار خواهر زاده ات گذاشتی ؟
 -تو چی وحید جون . تو از این که شرایط تو و خاله ات به این جا رسید عذاب وجدان نداری ؟
-یادت باشه خودت گفتی آزی جون اونی که اول پرسیده باید جوابشو بگیره ...
دو تایی مون تو چشای هم نگاه کرده دونستیم که جواب سوالامونو می دونیم . پس بهتره که  همو منتظر نذاریم و یک بار دیگه با عشق در آغوش هم قرار گرفته و این بار پیوند مونو به اوج خودش برسونیم . دستامو گذاشتم دور کمرش .. تا بخوام یه تکون دیگه ای به خودم بدم این بار آزیتا بود که لباشو  به لبام قفل کرد . دستاشو گذاشت رو سینه هام .. و آروم آروم با موهاش بازی می کرد و هر چند لحظه در میون طوری به موهای سینه ام چنگ مینداخت که حس می کردم با این کارش به اوج تحریک می رسم . اون با لذت و با تمام احساسش این کارو برام انجام می داد . گذاشتم که آزی هر کاری دوست داره با من انجام بده . شاید اون این جوری باهام عشق می کرد .. و شایدم می خواست نشون بده که من هم می تونم هر چی که می خوام از اون بخوام .
 -فدات شم آزی جون ... خودت رو خسته نکن . اون سینه های تقریبا درشت و یک دستشو گرفتم توی دستام و حریصانه لبامو گذاشتم روش .. همون سینه هایی که در حالت 69 ایستاده ازم دور مونده بود و حتی نمی تونستم اونوبه خوبی  لمسش کنم .
 -آخخخخخخخخ جوووووووون بخورش .. وحید بخور سینه هامو ... خوشم میاد .. دوست دارم گازش بگیری . کبودش کنی .. دلم می خواد داد بزنم به همه دنیا بگم که من حالا مال وحیدم .  من عشق اونم .. من دوست دخترشم .. اون منو می کنه .. من تسلیم اونم . هر کاری که بخواد براش می کنم . تمام وجودم , حسم تن و بدنم مال اونه -آههههههه .. آزی .. دلم می خواد همیشه همین جور پر شور و حال باشی ..
 -این همون چیزیه که منم از تو می خوام . ازت می خوام وحید .. من بدون تو نمی تونم ادامه بدم . انگار که من با تو متولد شدم . حتی زمان تولد تو رو یادمه . اون لحظاتی رو که چشاتو به روی این دنیا وا کردی .. از همون موقع به تو عادت کردم و حالا بیش از هر وقت دیگه ای غرق تو شدم .. بگو بهم تنهام نمی ذاری . بگو ترکم نمی کنی ..
 -دوستت دارم خاله آزی .. عشق من به تو یک عشق پاکه و هوس منم به تو  هوسی پاک ...
 خودم خنده ام گرفته بود از گفتن عبارت هوس پاک .  من داشتم با خاله ام سکس می کردم و اینو واسه خودم به گونه ای توجیح می کردم . خودمو یواش یواش به سمت پایین کشیدم تا کس خاله جونمو میکش بزنم .  دستمو گرفت و انگشتامو به سمت دهنش برد  و دونه به دونه شروع کرد به میک زدن اونا . این حرکتش منو به یاد بچگی هام انداخت که نازم می کرد و انگشتامو می ذاشت  تو دهنش . و من لذت می بردم از این کارش .. ولی حالا شرایط فرق می کرد و انگیزه تفاوت داشت .. می دونستم من و آزی بازم با هم حرفها خواهیم زد . شاید سکس و آمیزش من و آزی جونو به عنوان یک سکس محارمی قبول نداشته باشن ولی من و اون بیشتر از یک زوج غریبه می تونیم به هم نزدیک باشیم . چون از اوایل زندگیمون در کنار هم بوده و شناخت بهتر و بیشتری نسبت به هم داریم . .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی