ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

انتقام میسترس 46

-اسلحه رو بده به من شیما -می خوای منو بکشی ؟/؟ -فعلا که تو منو کشتی .  بدون این که بدونیم به کجا می رسیم همچنان می دویدیم . لعنتی اینجا پر از گانگستره -مگه ما خودمون کی هستیم پسر -هر چی باشه ما از اونا خیلی با وجدان تریم . -تو از کجا می دونی -ببین در وجود من و تو رحمی وجود داره . ولی من اونا رو می شناسم اصلا رحم و مروت سرشون نمیشه . اون وقتا که تو نبودی ما در گیریهای زیادی با این گروه داشتیم . باید یه گوشه ای مخفی شیم . احتمال داره به نحوی ما رو زیر نظر داشته باشن .-ببینم واسه چی اسلحه منو گرفتی -واسه این که  این اسباب بازی نیست -منو دست کم گرفتی ؟/؟ -درسته که خوب کاراته واردی ولی فکر نکنم هفت تیر کشی تو مث من باشه . - بدو بریم پیش اون اتاقک . اونجا فقط از روبرو در محاصره ایم . فقط باید وقت بخریم . بد جوری افتادیم تو تله . -شاید پلیس بیاد جونمونو نجات بده ولی من نمی خوام تو دستگیر بشی . نمی خوام تو بمیری . -فرقی نمی کنه شیما . در هر دو حال من مرده ام . با یه تبهکار دیگه زندگی کردن فایده ای نداره . قسمت من و تو این بوده که به هم نرسیم . من یا به دست این جانیان کشته میشم یا به دست پلیس . شایدم اعدام شدم . -نه تو باید فرار کنی . اگه هم دستگیر شدی ... می خواستم بگم در اینجا به نفع تو شهادت میدم که فوری دهنمو جمع کردم -راستی شیما تو همش به خاطر من ناراحتی .اگه منو بگیرن تو رو هم می گیرن .توچی ؟/؟ تو از این که دستگیر شی و باهات بد رفتار کنن ناراحت نمیشی ؟/؟ -چرا ولی .. ولی من وضعیتم فرق می کنه . من مثل تو جرمم سنگین نیست . -شیما فعلا همین جا باش تکون نخور . نگاه کن اون زنی که داشتی باهاش سکس می کردی و به اصطلاح لز می کردی با چند تا مرد داره میاد این طرف . میگم گاهی وقتا میگن ترحم بر پلنگ تیز دندان ستم کاری بود بر گوسپندان همینه . اگه می کشتیش اینجا خودمون به تله نمی افتادیم -خیلی بی رحمی بهزاد -بذار بی رحم باشم ولی جون خودمو از این کثافتا بیشتر دوست دارم . صنوبر : تسلیم شین .. از جاتون بیان بیرون ... اونا سه نفر بودن . و هر سه تاشون اسلحه داشتن . -می تونم همین الان هر سه تاشونو بزنم ولی ما لاتا  گاهی جوانمرد میشیم .  درسته هر تیری که شلیک میشه ممکنه جون یکی از تبهکارا رو بگیره و لی از یه طرف ما رو یک قدم هم به مرگ نزدیک می کنه .. گلوله ای به طرف ما شلیک شد . -شیما تو برو طرف اتاقک .. بهت میگم برو .. -نه من می خوام کنار تو بمونم . نمی خوام شاهد باشم که بلایی سرت میاد . -دیوونه با دست خالی می خوای چیکار کنی . ما الان در محاصره ایم . معلوم نیست کمکهای غیبی کی می خواد برسه .-بالاخره می رسه . -آره می دونم نوش دارو بعد از مرگ سهراب . -ببینم خیلی شادی بهزاد -شاد نیستم هیجان زده ام . از هیجان خوشم میاد . -ببینم تا حالا چند بار با جونت بازی کردی -خیلی ولی این جوری نبوده . امید نجاتی داشتم ولی حالا نه . سرت رو بگیر پایین .. در همین لحظه تیری از بالا سرم گذشت . صنوبر بود لعنتی می خواست منو بکشه . آشغال .. اون حرف زدنهاش اون نالیدنهاش و اون جور عاطفی سخن گفتنهاش .. حس می کردم از کارش پشیمونه . واقعا که خیلی کثیف بود . حق با بهزاد بود که اونا یی که حقشونه  باید بمیرن تا بقیه نفس بکشن . خودشون نمی خوان زندگی کنن می خوان جون بقیه رو هم بگیرن . -مثل این که چاره ای ندارم . اونا فکر نمی کنن که ما اسلحه داشته باشیم . خیلی به ما نزدیک شده بودند . سه نفری شروع کردن به تیر اندازی . - نباید بذاریم بازم شلیک کنن . ما به فشنگ ها شون و اسلحه اونا نیاز داریم . الان بقیه میان این طرف .. بهزاد دستشو بالا تر آورد و چند تیر شلیک کرد .  به سینه و شکم دو  تا مردی که با صنوبر بودند تیر هایی اصابت کرده اونا رو نقش زمین کرده بود .. صنوبر بی مهابا شلیک می کرد .. من در خط طولی مسیری که بودم حرکت کرده می خواستم از پشت خودمو به صنوبر برسونم . هر چند اون اگه یه نگاه به سمت چپ می کرد منو می دید . می خواستم وضعیت رو به گونه ای ردیف کنم که سمت چپ صنوبر باشم و بهزاد هم روبروش . ولی فاصله من باهاش زیاد می شد و خیلی راحت می تونست منو با تیر بزنه .. بهزاد تو حواس صنوبر رو پرت کن به خودت مشغول کن من میرم . اون دو تا مرد یکی شون مرده یکی شون هم خطرناک و هنوز جون داره . هر لحظه ممکنه شلیک کنه .-شیما این کارت خطرناکه زود باش دارن میان .. سریع رفتم .. -ببین بهزاد من اونو مشغول می کنم تو بزنش .. چون من اسلحه ندارم .. سریع رفتم طرفش .. یه لحظه صنوبر که صدای دویدنهای منو شنیده بود روشو به سمت من بر گردوند بهزاد به طرف اون شلیک کرد .. با همون تیر اول اونو انداخت .. ولی اون مرد زخمی هم به سوی بهزاد هدف گرفت و شونه شو زخمی کرد . سریع خودمو رسوندم بالا سر یک جسد و دو زخمی . با ضربات مشت و لگد دیگه جونی واسشون نذاشتم .. هفت تیراشونو گرفتم .. -شیما خلاصشون کن .. تیر به سینه صنوبر خورده بود و مرد دوم هم مرده بود .. صنوبر هم لحظه های آخر عمرش بود . یک آن در حالی که لبخند می زد سرش به سمتی افتاد و در حالی که از دهنش خون می ریخت تموم کرد .. وضع خیلی بد شده بود . حالا چهار تا اسلحه داشتیم که هر کدومش دو سه تا فشنگ داشت . اونا اگه ما رو می گرفتند در جا می کشتند . چرا صنوبر خودشو مستقیما در گیر کرده بود . اون واسش افت داشت که یک زن اونو تسلیم کرده باشه . واسه همین می خواست خودش شخصا انتقام بگیره و پیش بقیه نشون بده که فر مانده گروهه . بهترین کارو ما کرده بودیم که صبر کرده بودیم تا بهمون نزدیک شن و شلیک کنیم ک از بهزاد حون زیادی رفته بود .. -نترس شیما چیزیم نیست . اولین تیری نیست که می خورم . . جایی نخورده که منو بکشه از شرم خلاص شی ..-باید بند بیاد . .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی