ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مامان بخش بر چهار 60

به همه شون حال دادم . سیر سیرشون کردم . داشتم فکر می کردم اون وقتایی که بهشون شیر می دادم راحت تر بود یا حالا . ولی با همه اینا عجب سینه هایی دارم حالا . نشون نمی ده که این چهار تا در بچگی شیر سینه منو خورده باشن . شاید به من الهام شده بود که باید طوری از اونا مراقبت کنم که در همچین روزایی به دردم بخوره  . -پسرا به اندازه کافی این مامان بهتون رسیده . دیگه این قرار نشد  که هر دقیقه و ثانیه بخواین بیان و مامانو بدوشین . چهار تایی شون در یک لحظه طوری هماهنگ کرده با هم کیرشونو در دست گرفته به طرف من اومدند که تعجب کردم . احسان : مامان این تویی که باید اینو بدوشی .. -واااااایییییی چند بار کس کردین دمتون در اومد ؟/؟ تنبیهتون کنم دیگه بزرگتر کوچیک تر حالیتون شه . -مامان زیر کیر ما همش حس می کنی که کوچیک تری . -اسحاق جون باید این حس رو داشته باشم که سکس بهمون بچسبه . آخ که چه عشق و حالیه . داشتم خسته می شدم . از اون تالارش بگیر با همه خستگی و ترس و لرز و شور و حالش تا حالا بگیر که با هیجان چهار کیره اش حسابی دارن منو مستهلک می کنن . ولی می دونم که این جوریهام نیست . مثلا یک کیر اگه می خواست یکی دو ساعت منو بگاد الان این چهار تا کیر با هم همون کار رو می کنه . ممکنه چند دقیقه هم بیشتر باشه . ایبنجا اون چهار تا صاحب کیر ضرر می کنن . -پسرا برای پنجشنبه میاین بریم به ویلای خودمون در برغان کرج .. -مامان اون جا الان از این جا سرد تره .. در و پنجره ها بسته .. -من پنجشنبه صبح میرم شما اگه کار دارین و درسای عقب مونده برسین و من  که خودتون می دونین به موقعش به اندازه چند مرد می تونم کار کنم . -آره می دونیم مامان . ما از قدرتت با خبریم . پنجشنبه صبح کلی بند و بساطو با خودم به برغان بردم . ویلای ما در یه جای قشنگ با دور نمایی بسیار زیبا بود . اینجا رو هم قلی خان به اسم من کرده بود . ظاهرا خوب که ازم سیر شده بود و بهش حال داده بودم تر جیح داد که برای تنوع هم که شده از این آب و خاک بزنه به چاک و با زنای تر و تازه ای باشه . صبح پنجشنبه به قول پسرا تیپ زده و از همون دم در ویلا با یه کون نمایی حسابی وارد خونه شدم . قبلا با قلی دو نفری خیلی اومده بودیم اینجا . فقط یه همسایه داشتیم اونم سمت چپ ما که یه زن و شوهر بودند و یه دختر و پسر هم داشتند . که دختره سال قبلو می دونستم عقد کرده منتظره که بره خونه شوهر .  پسرشون با این که بزرگتر بود و چهار پنج سالی رو از بچه های من بزرگتر هنوز از دواج نکرده بود . اونا ظاهرا همونجا زندگی می کردند و قلی به اونا سپرده بود که مراقب خونه باشن هر چند که اگه جنسای خونه روبه سرقت هم می بردند برای ما خرید دوباره اونا کاری نداشت . ولی هیشکی بیکار نبود بیاد  این قسمت از محل خودشو به زحمت بندازه که یه چیزی بلند کنه و ببره . این پسره از اون هیز هایی بود که لنگه نداشت . گاهی که می خواستم برم توی باغ بگردم اونو می دیدم که  به هر سمت که میرم یه جایی سنگر می گیره که منو دید بزنه . هر وقت که منو تنها می دید میومد . وگرنه قلی که همرام بود از این کارا نمی کرد . حرصم می گرفت از این که اون چی فکر کرده که من هم از اون زنام . یه زن باید خودش بخواد اراده کنه که به یه مرد دیگه حال بده .  پسر بدی نبود  از اون لیسانس بیکاره ها بود که پیش پدر مادرش می خورد و می خوابید .  وقتی رسیدم اونجا اولین کاری که کردم در و پنجره ها رو باز کردم . چقدر صبح پاییزی همه جا قشنگ و دلپذیر بود . .بیشتر فضای سبز دور و بر ساختمون ویلای مات در فضایی مسطح واقع شده بود و و یه دو سه هزار متر هم یه باغکی داشتیم که به خونه  همسایه بغلی هم راه داشت . راستش حالا خوشم میومد که منو دیدم بزنه . یکی دو تا از اون شلوار های کون نما رو امتحان کردم و یکی رو که به رنگ کاملا سفید بود و دور نمای قشنگی هم داشت و می شد با فاصله هم شاهد بر جستگیهای کون بود پام کردم . با یه نیمتنه کوتاه و خیلی فانتزی به رنگ آبی که انداممو خیلی خوشگل تر و تازه تر نشون می داد مثلا رفتم قدم بزنم . این بار خودم دلم می خواست که منو دید بزنه . حالا دیگه خوشم میومد که اونو وسوسه اش کنم . -نهههههه .. اوووووففففف چرا این قدر حشری شدم من . این قشنگیهای طبیعتو که می دیدم و آفتاب زیبا رو و از اونجایی که این اواخر دیگه خیلی فعال شده بودم حس کردم بازم کسم ازم طلبکاره ... ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی