ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهار 52

المیرا متوجه نشده بود و خواب بود . من نمی دونستم باید چیکار کنم . به المیرا بگم و بیدارش کنم یا نگم ؟/؟  فعلا بهتر بود که چیزی در این مورد بهش نگم و مسئله رو یه جوری بخوابونمش . شر درست نکنم . باید یه جوری حلش می کردم . ولی داغون شده بودم . برای لحظاتی دنیارو. جلو چشام تیره و تار می دیدم . می دونستم که عزیز دل من حالا یه حس دیگه ای در مورد من داره و نمی تونه راحت از این موضوع بگذره . من چه جوری باید این موضوع رو حلش کنم .  چرا این طور شده بود . -المیرا پاشو یه کاری برام پیش اومده باید برم بیرون .. -تو برو من بعدا میرم .. -عجب دردسری شده بود . اون چرا رضایت نمی داد خلاصه من دیگه گذاشتم اونو به همین حالت بمونه . من نمی دونم دیگه نمی شد به دخترا هم حرفی زد . هر پنج تا خونه شده بود برای همه . اصلا همه سر زده به هم سر می زدند و این می تونست مشکلات زیادی رو درست کنه و من از این موضوع خیلی ناراحت بودم . حس ششمم می گفت که الناز باید رفته باشه به واحد خودش یعنی طبقه پنجم . کلیدشو داشتم .  ولی سختم بود که سر زده برم با همین حال شرایط استثنایی بود و چاره دیگه ای نبود . باید این کار رو می کردم . موضوع مرگ و زندگی بود . من و اون ساعاتی قبل هر دومون غرق هوس شده بودیم ولی اون تصمیم گرفت که خودشو از این شرایط رها کنه تا بتونه بهتر فکر کنه . رفته بود پیش المیرا تا شاید با درددل کردن با اون خودشو تسکین بده . من با چه رویی بهش نگاه می کردم . اون حساب ویژه ای رو من باز کرده بود . من اونو از خودم نا امید کرده بودم . با ترس و لرز رفتم داخل .. -عزیزم اینجایی ؟/؟ دخترم . خوشگلم . کجایی . میومدی دیگه .. نکنه قرصی چیزی خورده باشه سرش بلایی آورده باشه . اون خیلی حساس و عاطفی بود . نمی شد کاری کرد . حس کردم که اگه کوچکترین بلایی سرش بیاد من به افسردگی می رسم . اصلا باید خودمو بکشم . چرا باید این طور شده باشه . چرا من و المیرا بی احتیاطی کرده بودیم . نمی دونستم اون کجاست . کجا رفته .. تو خونه نبود . می دونست که من میام این جا . واسه همین زده بود به چاک . از خونه نباید بیرون رفته باشه . حدس دیگه ای زدم . حتما رفته به سقف طبقه خودش یا همون پشت بوم که از اونجا بتونه فضای اطرافو ببینه و دلش واز شه .  نمی دونم شاید از اون جا بهتر می تونست آسمونو ببینه و با ستاره ها رازو نیاز کنه . هنوز ستاره ها در نیومده بودند . حدسم درست بود . رو تخت پشت بوم نشسته بود .  پشت به من . می دونم صدای پای منو شنیده بود . روشو بر نگردوند . از جاش پا نشد . سلامم نکرد . جای امید واری بود که تا همین جاشم با هام راه اومد . هر دختر دیگه ای بود منو می شست و میذاشت آفتاب تا خشک شم . -اینجایی الناز خیلی دنبالت گشتم .. جوابمو نداد . می دونستم دنبال کلمه مناسبی می کرد یه جمله ای که با اون احساس خودشو بیان کنه . -کارت تموم شد ؟/؟ -کارم ؟/؟ .. پایین یه کمی کار داشتم رسیدم اومدم . -کار المیرا هم تموم شد ؟/؟ .. خودمو آماده کرده بودم برای  همین سوالات . -اون که یه یک ساعتی رو پیشم خواب بود .. الان هم داشتم میومدم خواب بود . گفت بابا دلم برات تنگ شده می خوام بغلت بزنم  بخوابم . -همین ؟/؟ -مگه قرار بود چی باشه . من همه دخترامو به یه اندازه دوست دارم . مگه تو رو بغلت نزدم نخوابیدم ؟/؟ تو رو هم بغل کردم . بوست کردم . -این جوری ؟/؟ بابا بچه گول نزن . من الان دانشجوی دندانپزشکی هستم . هیجده روهم رد کردم . دیگه اون دختر کوچولوی دوازده سال پیش نیستم که سرمو شیره بمالی . نمی تونم حرفشو بزنم . -از چی داری میگی . خوابیدن کنار دخترام جرمه ؟/؟ من که قبلش کنار تو خوابیده بودم . -بابا ملافه کنار رفته بود و یه قسمت از باسنت و پا و کمرت معلوم شد . هیچی تنت نبود . تو وقتی کنار منم می خوابیدی این جوری بودی ؟/؟ -اشتباه می کنی عزیزم . این حرفا چیه . تو اون چیزی رو. که در تصورت بود فکر کردی همونه . این طور نبود  باور کن . دستمو گذاشتم رو سر الناز .. نخواست که به من پر خاش کنه . نخواست حرف بد بهم بزنه . از جاش پا شد و رفت که بره . منم به دنبالش رفتم . -بابا من جیغ می کشم . کاری به کارم نداشته باش . با با با المیرا که بله . با اون دو تا هم بععععععله ؟/؟ -نمی دونی چه گناه بزرگی می کنی که این جوری تهمت می زنی . .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی