ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

بابا بخش بر چهاتر 53

-من دارم بهت تهمت می زنم . ؟/؟ اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟/؟ -عزیزم من خوابم برده بود . -ببینم شیطون اومد لختتون کرد ؟/؟ -بس کن الناز . من نمی خوام این جوری از کوره در بری خودت رو ناراحت کنی من دوستت دارم . نمی خوام ناراحتت ببینم -برات اهمیت داره ؟/؟ منو باش که فکر می کردم بابام دوستم داره منو می خواد . خیلی بدی . این قدر بد چش و هیز . ؟/؟ آدم می ترسه در کنار مردایی مثل شما باشه .  تو بودی که باعث شدی که مامان به بیراهه کشیده شه . اگه تو اهل خلاف نبودی اونم این کارا رو نمی کرد . -الناز در مورد مسائلی که اطلاع نداری الکی حرف نزن و بی خود قضاوت نکن .اون مسئله اش جدا بود . تو کی دیدی که من با یک زن غریبه باشم .  تو من و المیرا رو دیدی که ما هم هیچ کار خلافی نمی کردیم . تازه یک دختر و پدر نسبت به هم محرم هستند و عیبی نداره که همو بر هنه ببینن . -بابا این زشته . خوب نیست . عرف جامعه اینو نمی پسنده . -حالا ما خواب بودیم . متوجه نبودیم . -بس کن بابا این حرفای خنده دارت خیلی گریه داره . حتما متوجه نبودین که خیلی کارای دیگه هم کردین . به من دست نزن بابا . نمی خوام تو رو ببینم . اصلا دوست ندارم با تو باشم و در این خونه باشم . رفت طرف واحدش و بعد اتاق خوابش و منم به دنبالش رفتم .   برای همه اتاقا تختی دو نفره گرفته بودم که دخترام راحت باشن . شاید هم فکر همچین وقتی رو می کردم که من بتونم کنارشون بخوابم . حس می کردم که باید از دل این دخترم در بیارم و باهاش باشم . بغلش کنم و ببوسم . اون نیاز به نوازش های من داشت . شایدم چاره کار این بود که با اون همون رفتاری رو پیش بگیرم که با دخترای دیگه ام در پیش گرفتم ولی بازم دلم نمیومد . در نگاهش در حرکاتش و در میان اشکاش انگار چیزی نهفته بود که نا راحتم می کرد و منو از این که بخوام نظر خاصی راجع به اون داشته باشم دورم می کرد . -گفتم دنبالم نیا چند بار بهت بگم . -آدم با پدرش این جور حرف نمی زنه -پدری که بین دختراش فرق بذاره چطور می تونه اسم پدر رو خودش بذاره .. حرف عجیبی زده بود . من نمی دونستم زاویه حرفشو چه جوری بر رسی کنم . پدری که بین دختراش فرق میذاره یعنی چه . اون هدفش چیه . یعنی چه .. یعنی اون به خواهراش حسادت می کنه .؟/؟ دوست داشته به جای  المیرا باشه . یعنی اونم دوست داره لخت بغلم کنه و دو تایی مون بر هنه در آغوش هم باشیم ؟/؟ المیرا خودشو انداخت رو تخت و منم بدون توجه به دست و پا زدنهای او اونو محکم بغلش کرده و فشارش می دادم تا سر و صداش بخوابه .. -چیه دختر هر کاری کنی فایده ای نداره . من دوستت دارم . نمی خوام ناراحتت ببینم . -بابا چندشم میشه بهم دست می زنی . یه حساب دیگه ای رو تو باز کرده بودم . ولی اصلا توجهی به این نداشتم که اون چی میگه . دلم می خواست نازش کنم . اونو ببوسم . بغلش بزنم و بهش بگم که تمام اینا یک تو هم بوده ولی اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود . زرنگی هم نمی خواست . وقتی دو نفر کاملا لخت در آغوش هم باشن این معناش چی می تونه باشه . وقتی کیری با یک کس در تماسه و چسبیده به حفره های بدن طرفشه این یعنی چه . یعنی اون دو نفر در عشقی پاک و سیر و سلوکند ؟/؟.دستمو گذاشتم رو سر الناز .. نوازشش کردم . اشکاشو پاک کردم ولی چشاشو باز نمی کرد . سرم درد می کرد . هم به خاطر حرصی بود که خورده بودم و هم به خاطر زیاده روی در سکسهایی که داشتم . زیادی با دخترام حال کرده بودم .  در هر صورت الناز یه چیزی رو راست می گفت .. البته در واقعیت این طور به نظر می رسید . من به دخترای دیگه ام به چشم دیگه ای نگاه می کردم . -الناز خوابت برد ؟/؟ خوابیدی ؟/؟ دلم می خواست به بدنش دست می کشیدم . اونو سر حالش می کردم . اگه بیدار می شد چی ؟/؟ ولی فقط می خواستم کمرشو لمس کنم و با همون قسمت ور برم . دستمو گذاشتم رو کمرش . نوازشش کردم . خیلی آروم کمرشو مالشش می دادم . داغ بود بدنش . خیلی حرص خورده بود . تعییر صدای نفسهاش نشون می داد که بیداره .. شایدم بیدار شده بود . به کارم ادامه دادم . وقتی سکوت اونو احساس کردم با لذت بیشتری مالشش می دادم . حس کردم اونم از این کار راضیه . سوتین ند اشت و منم دستمو طوری از کناره های بدنش رد می کردم که از کناره های سینه اش رد شه و اگه بیداره متوجه شه که من خیلی مراقبم تا به اون کوچکترین جسارتی نشه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی