ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 66

ظاهرا مژده خیلی جدی حرف می زد و همین باعث ناراحتی من شده بود .. نه ..نه ... اون نباید با هام این رفتارو می کرد . برای خودم حق زیادی رو قائل بودم .
-حالا می خوای واسم گزارش بنویسی ؟
مژده : از همینش می ترسی ؟
-نه ..من از این می ترسم که تو رو از دست داده باشم .
 مژده : خیلی احمقانه هست که تصور کرده باشی منو داشتی و حالا از دست دادی .اون دفعه هم بهت گفتم من و تو راهمون جداست . حالا یکی دوبار رو با هم بودیم ..من که فرشته نیستم که بزرگم کردی . دیگه تموم شد . فراموشش کن . درمورد اون مسئله هم نگران نباش .. عشق جدیدت ازت دفاع کرده .. مهشید خانومو میگم .. می خواستم به حرفاش توجهی نکنم ولی چند تا از بچه های دیگه هم به نفعت قیام کردند .. یکی شون عشق قدیمت فیروزه خانوم . اگه خوب دقت کنیم همینایی هم که امروز بهت متلک انداختن یه جورایی می خواستن جلب توجه کنن . من خودم زن هستم و جنس اونا رو خوب می شناسم . ولی از من به تو نصیحت .. سعی کن کمتر دور و بر اینا بپلکی .. هدفت چیز دیگه ایه ..من و استادان دیگه تا یه حدی می تونیم با هات راه بیاییم . ولی مدارا کردن حد و اندازه ای داره . باید وجدان داشت . فردا پس فردا اگه یه پزشک ناشی از آب در بیای و بخوای یه بیماری رو بد مداوا کنی و دخلشودر بیاری اون وقت ما استادا نباید خودمونو ببخشیم . نا سلامتی تو می خوای متخصص اعصاب و روان شی ..
-خیلی رسمی حرف می زنی .. ببینم خودت بر اعصاب خودت مسلط هستی ؟
 مژده : بهتر از هر وقت دیگه ای .. مخصوصا حالا که یه مهمون عزیزی داره واسم می رسه .. یکی از کانادا .. چند ساله که ندیدمش .. ولی اون بازارش در اون جا خیلی گرفته .. خیلی مشهور شده ..
 اینو گفت و رفت .. کنجکاو شده بودم ..  اون کی می تونه باشه . یک زن یا یک مرد ؟ چرا اینو بهم گفته ؟ مگه خودش نگفته بود که زندگی خصوصی ما به هم ربطی نداره . چرا این جوری باهام تا کرده بود ؟ چرا اینا رو بهم گفته بود ؟باید روی این سودابه رو هم کم می کردم . ولی حالا این طور حرف زدن مژده داشت عصبی ام می کرد . می دونستم باید تا ساعتها فکرم به خاطر همین مسئله مشغول باشه و نمی تونم هیچ کار دیگه ای انجام بدم . مثل یه مردی بودم که یه حرمسرایی داره و هر زنی هم واسه خودش اهمیت خاصی داره .. اگه یکی از این زنا بخواد کوچک ترین قدم خلافی بر داره رو اعصابش راه رفته . فیروزه که این کارو کرده بود .. ولی حس می کردم که مژده باید سوگلی این حرمسرا بوده باشه . چون اون خیلی بیشتر از فیروزه رو من اثر داشت . وقتی که فیروزه ازم دور شد و حق هم داشت دلم به مژده گرم بود با یاد و فکر کردن به اون بود که تونستم خودمو آروم کنم ولی حالا بایاد کی بتونم خودمو تسکین بدم .. خودمو سریع رسوندم به مژده ..
 -می تونم یه چیزی ازت بپرسم ؟
مژده : در مورد سلولهای عصبیه ؟
 -یه جورایی به اونا هم ربط پیدا می کنه . این مهمونی که داری زنه یا مرد ؟
 مژده : واسه تو چه فرقی می کنه .
 سرمو انداختم پایین و از اون جا دور شدم . ولی لحظاتی بعد فهمیدم که اون یک پروفسور مرده ..بچه ها صحبتشو می کردن .که اومده در یک سمینار شرکت کنه .  اون با مژده چیکار داشت . حتما همکارشه دیگه .. لعنت بر من .. توی دستام بود .. درسته چند سال ازم بزرگتره ولی خیلی مهربون و با حال بود . مفت از دستش دادم . حالا مگه درس توی کله ام می رفت . نمی دونم چرا این ترم بیشتر استادای ما زن بودن .. اونا هم خیلی جدی و سخت کوش ..دیگه گاه رحم نمی کردند .. بازم اون سه تا دختر پشت سرم نشسته بودن .. سودابه ول نمی کرد .. می خواستم چند تا متلک بارش کنم که مهشید و فیروزه جایی نشسته بودن که هر پچی که می کردم صدامو می شنیدن .. می خواستم به سودابه بگم بد جوری کونت می خاره .. فقط سرمو بر گردوندم و خیلی آروم گفتم خانوم میشه خفه شین ؟ ما داریم درس گوش میدیم .. این جا مکتب خونه که نیست ..
 گوش تا گوش قرمز شد .. دواش همین بود .. تغطیل که شدیم سریع خودمو از بقیه دانشجوها دور کرده و  رسوندم به یه دوستی که در قسمت اداری کار می کرد و خیلی هم به دردش خورده بودم و یکی از دخترای دانشجو رو هم از طریق یکی از دوست دخترام واسش جور کرده بودم .. ازش کمک خواستم تا آدرس سودابه رو بهم بده ..
 -نگران نباش من که نمی خوام بگم تو اینا رو بهم دادی . ..
ولخرجی کرده و با تاکسی تلفنی خودمو رسوندم به همون آدرس .... یکی از این سه تفنگدار ماشین داشت و ظاهرا با هم میومدن ..ماشین اونا  جلوی یه ساختمون آپارتمانی ظاهرا ده واحده ایستاد . سودابه خانوم پیاده شد .. صبر کردم تا ماشین بره ... رفت تا احتمالا از کیفش کلید ورودی رو در بیاره زدم مچ دستشو گرفتم . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی