ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 67

یکه خورد . انتظارشو نداشت که من اونو در این شرایط و دم در خونه شون گیر بندازم . ترسیده بود .. واسه لحظاتی قفل کرده نمی دونست چی بگه .
 سودابه : ولم کن .. ولم کن .  یکی میاد می بینه بده .
 -چه بدی داره . چیزی که بد باشه همه جا بده و خوب باشه همه جا خوبه . ببینم خیلی دور گرفتی واسه ما .. تا روی تو رو کم نکردم ول کنت نیستم ..
سودابه : از جون من چی می خوای ..
 -تو از جون من چی می خوای . اگه کونت می خاره بگو همین جا بخارونمش ..  سودابه : فکر نمی کردم این قدر بی ادب و بی تر بیت باشی ..
-کاری نکن که شلوار تو پزشک آینده مملکت رو همین جا پایین بکشم . من الان خون جلو چشامو گرفته . آبروی منو پیش استاد هم بردی . اون به جای این که تو رو محکوم کنه منو گیر داد . فقط خواستم بهت بگم که با من یکی در نیفتی . من خیلی راحت می تونم هر بلایی  که تصورشو کنی سرت  بیارم .
دستشو تا اون جایی پیچوندم که نشکنه ..
 -ولم کن ..
 -خوشم میاد تو رو این جوری اسیر و درمونده می بینم . فقط یک بار دیگه اگه این حرکاتو ازت ببینم همین جا کنار همین در جلو چش همه خفه ات می کنم  . خیالم نیست که چی به سرم میاد ..
سودابه : فکر نمی کردم این قدر هیولا باشی ..
-در مقابل آدمای بی ادب و بی تر بیت و گستاخ و لوس و ننر و از خود راضی هایی مثل تو که کاری جز سر به سر گذاشتن دیگران ندارین باید هم این جور هیولا بود .. من با دخترای زیادی دوستم .. اگه اراده کنم  همیشه یکی دم دستم هست که بتونم  با هاش حال کنم . حالا یه بار سوتی دادم دیگه مسخره کردن نداره ..
 سودابه : خواهش می کنم شهروز ..
 -باید معذرت بخوای ..
سودابه : باشه منو ببخش الان یکی میاد ولم کن ..
-می خوام عذرخواهی ات از ته دل باشه ..
سودابه : تو از کجا ته دل منو می خونی . دوست داری بهت دروغ بگم ؟
-نه دوست دارم صادق باشی ..
 دستشو ول کردم .
-حالا می تونی بری .
سودابه که بد جوری ترسیده بود با عجله درو باز کرد و رفت . بد جوری ترسونده بودمش . دیگه فهمیده بود که  گیر حریف افتاده ..    وقت نکردم به مهین برسم و این ملوک هم دست بر دار نبود . برام زنگ زد .
ملوک : شهروز میای این جا ؟ تو که الان کلاس نداری ..
 معشوقه های من بهتر از من بر نامه های کلاسی منو می دونستن .
-مگه کسی پیشت نیست ؟مهین رفته ؟
 -آره هر دو تا دخترام رفتن . گفتم می خوام تنها باشم . تازه این عملی نبود در واقع میشه گفت یه عمل سر پایی بود ..
 -ملوک هنوز زوده ..  بذار یه خورده اون داخل جوش بخوره . خوب جا بیفته . تازه مثل سابق فکر نکنم بتونم محکم بکنمت .
 ملوک : شهرور دیگه این جوری نگو . درد خفیف از سکس محکم تو رو تحمل می کنم ولی درد بی توجهی تو رو نه ..
-چقدر احساساتی شدی ملوک جون . اگه کوچکترین اشتباهی بکنی و اون وقت بر گردی به حالت قبلت اونم با سوزش و دردی که معلوم نیست چند روز ادامه داشته باشه ارزششو نداره ..
 هر جوری بود خودمو از دست ملوک خلاص کردم . می تونستم برم و اونو از کون بکنم ولی تمام حواسم رفته بود پیش مژده .. نمی تونستم بی خیال مژده شم . چرا اون با یه لحنی از اون پزشک حرف زده بود .. یه لحظه ترس تمام وجودمو گرفت .. نه .. یعنی ممکنه این اولین عشق مژده باشه که باهاش رابطه داشته ولش کرده رفته و حالا بر گشته ؟ مژده که ازش متنفر بود .  اون که پس از ده سال منو گذاشته بود جای اون تا براش یه مسکنی باشم . نه اون نمی تونه  نمی تونه .. نمی تونه این کارو با من بکنه . نباید این کارو بکنه . یعنی بازم غرورم له شده ؟ بازم احساس حقارت می کنم ؟  بازم حس می کنم که دارم اعتماد به نفسمو از دست میدم ؟  کارم شده بود تحقیقات در مرکز دانشگاه تا ببینم مژده و اون دکتر کجا درس خوندن . حدسم درست بود . اونا با هم یه جا درس می خوندن .. حالا چه رابطه ای با هم داشتن رو نمی دونستم . کسی هم نمی دونست جز خود مژده و طرفش .. خیلی از بقیه همکلاسی هام عقب افتاده بودم . خیلی ها بودن که اصلا اهل این بر نامه ها نبودن . یا اگرم بودن دیگه مثل من شورشو در نمی آوردن . تمام تن و بدنم می لرزید وقتی که نزدیک خونه می شدم . کلید رو از همون پنجاه متر مونده به خونه می گرفتم دستم که حتی یک مکث چند ثانیه ای هم برای پیدا کردنش نداشته باشم که یکی دم در غافلگیرم کنه . همچین رفتم داخل خونه امون که انگار از دیوار مردم رفتم بالا ... ولی کنجکاوی و فضولی و حسادت ولم نمی کرد . دوست داشتم برم دم درخونه مژده و ببینم چه خبره .. خسته شده بودم از بس واسه درس خوندن امروز و فردا می کردم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی