ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 144

برای اولین بار نبود که می خواستن با هم سکس کنن . اما واسه هر دو شون تازگی داشت . برای نوشینی که حس می کرد اون قدر از زندگی بدش اومده که می خواد ازش فرار کنه وخودشو به کشتن بده .. نوشینی که زندگی رو باور نمی کرد . حالا می تونست زندگی رو با تمام وجودش حس کنه . وبرای نادری که وقتی نوشین رو از دست رفته حس می کرد و دیگه امیدی به نجاتش نداشت این لحظات می تونست رویایی تر از هر رویایی باشه .  
نادر : تو راستی راستی می خوای لبامو بکنی .. زبونمو ببری .. اون وقت چه جوری بهت بگم دوستت دارم ؟ می خوامت . چه جوری بهت بگم که عاشقتم ..  اگه لبایی نباشه که باز شه و اگه زبونی واسه گفتن نباشه ..
 نوشین : خب از چشات می فهمم .
 نادر : یادم میاد که یه بار گفتی که اونو هم از کاسه درش میاری .
نوشین : ا ز صدای قلبت می شنوم . می دونم که چقدر دوستم داری ..
 نادر : یعنی به نظر تو آدمی هم پیدا میشه که جلاد خودشو دوست داشته باشه ؟
نوشین : آره .. چرا که نه ..
نادر : خب اون کیه ..
 نوشین : منم . من که تو منو کشتی و الان خیلی وقته که منتظرم تا منو غرق هوست کنی . بهم بگی دوستم داری . با هام سکس کنی .. بهم بگی خیلی خوب شد که زنده ای و نمردی تا  بتونیم بازم با هم باشیم . و صدای نفسهای همو بشنویم .
نادر : تو دوستم داری ؟
نوشین : اگه نمی داشتم که واسه تو خودمو نمی کشتم .
 نادر : یعنی الان تو زنده نیستی ؟
نوشین : نوشین تشنه شه ..
نادر : و لبهای من تشنه تر ..
 لحظاتی بعد با حرکات داغ لبها به استقبال سکوت رفتند .. سکوتی با عشق و احساس و گرمای هوس .  لبهای هردوشون بسته بود  . نوشین دوست داشت  حرفای عاشقونه و پر هوسشو از دل و جانش تحویل نادر بده .. با فریادش بهش بگه دوستش داره .. خوشحاله که زندگی رو بهش بر گردونده .. هم از این که باعث سرعت رسوندن اون به بیمارستان شده هم این که تونسته کاری  بکنه که اون دیگه اندوه خودشو حس نکنه  از این که ناصر پست و بی شرم بهش تجاوز کرده . شوهری که جدایی از اون براش یک رویا شده بود . رویایی که برای به واقعیت رسوندن اون لحظه شماری می کرد . نمی دونست از کجا شروع کنه . ولی امید وار بود که یه روزی بتونه به همه این تنش ها خاتمه بده .. نادر مثل همیشه در لحظات عشقبازی با بوسه هایی بر بدن بر هنه اون داغ داغش کرده بود  نوشین : آرومم کن .. هر بار که این کارو می کنی حس می کنم که بیش از هر وقت دیگه ای بهش نیاز داشتم و بهت نیاز دارم .. به عشق تو .. به هوس های تو که منو در عشق و هوست بسوزونی .. دوستت دارم نادر .. دوستت دارم . و من احساس گناه نمی کنم . آخه یه عشق پاک دارم و یه عاشق پاک و دوست داشتنی رو در کنار خودم می  بینم .. آهههههه ببوس .. همه جامو .. هر جا یی رو که همیشه می بوسیدی .. بیا .. بیا نزدیک تر .. بیا و آخرین فاصله ها رو هم پرش کن . بازم می خوام بدونم که دیگه بین جسم من و تو هم فاصله ای نیست ..
نادر : عشق  من .. عزیزم مگه اینو نمی دونی ؟
 نوشین : بازم می خوام بدونم . بازم می خوام بشنوم .  بازم می خوام حس کنم . آخخخخخخخ .. خواهش می کنم .. بگو .. بگو دوستم داری . بگو ..
 نادر : دوستت دارم . دوستت دارم . بیشتر از هر بیشتری در این دنیا ..
نوشین : یادمه اون وقتا می گفتی بیشتر از بی نهایت ..
 نادر : کدوم وقتا ؟ طوری حرف می زنی که انگار دیگه دوستت ندارم ..
نوشین : اوههههههه چقدر تندش کردی .. یادم رفت چی می خواستم بگم ..
 نادر : همون بهتر که دیگه حرف نزنین .
نوشین : راست میگی .. راست میگی ..
و نوشین خیلی زود احساس سبکی و آرامش کرد  و بعد نادر هم خودشو به اوج لذت رسوند .
 نادر : حالا ازت می خوام به چیزای خوب و مثبت فکر کنی .. به اون نامرد آدمکش هم فکر نکنی ..
 نوشین : راست میگی .. هر چی می خوام خودمو قانع کنم که اون یک جنایتکار نیست نمی تونم . اگه ما بخواهیم برای جنایت تمام جنایتکاران تاریخ یک توجیه بیاریم باید همه شونو تبرئه کنیم ..
نادر : همه اینا ناشی از خود خواهی و زیاده خواهی آدماست . اگه اون به حق خودش قانع بود  می تونست زندگی خودشو بکنه . امروز دیگه ویلچر نشین نمی شد .. حالا میگیم عیبی نداره . آدمایی مثل ناصر هستند که در این شرایط می تونن به زندگی خودشون ادامه بدن ولی این همه احساس درد و حقارت نمی کرد ..
نوشین :بازم که یادت رفته . اگه این اتفاقات نمیفتاد که امروز من و تو این جا با هم نبودیم ..
 نادر : راست میگی شاید سر نوشت طور دیگه ای نوشته می شد و به گفته از ما بهتران رقم می خورد . ولی خودت می دونی من آدمی نیستم که به قیمت عذاب و بد بختی دیگران بهترین ها رو واسه خودم بخوام ..
 نوشین : درکت می کنم . در عوضش من بهترین ها رو واسه خودم می خوام . تو رو .. تو رو نادر .. تو رو که از همه دنیا بیشتر دوستت دارم . بیشتر از خودم .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی