ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 10

سروش : برای خودت خیالبافی می کنی . خودت رو غرق رویاهای شیرین خودت می کنی . حس می کنی هر چی که تو بهش اهمیت میدی اونم اهمیت میده . ولی خیلی زود متوجه میشی که اشتباه فکر می کنی , اون در قلبش نسبت به تو هیچ حسی نداره . اون دنیا رو اون جوری که تو می بینی نمی بینه . ولی عیبی نداره  نمیشه آدما روبه خوبی شناخت ..
 فرشته : تو با کی داری ؟
سروش : تو اونو نمی شناسی .
 فرشته : چرا این قدر دو پهلو حرف می زنی . نگه داشته باش تا من پیاده شم .. سروش : می خوای رفیق نیمه راه باشی ؟ مثل همیشه ؟
فرشته : من با تو کجا اومدم تا حالا که رفیق نیمه راهت باشم ؟ ..
 سروش از فرشته خواست که وقتی رسیدن به چند صد متری خونه شون در پارکی که همون اطراف بود بشینن و چند دقیقه ای رو با هم حرف بزنن . فرشته به شدت  اضطراب داشت . سروش می ترسید . از این که دیگه این آخرین امیدش هم هیچی شه .  با این حال  کنار هم نشستن  .
سروش : فرشته نمی دونم چرا تغییر کردی . راستش همیشه خوشحال بودم . احساس غرور می کردم از این که  استاد من  خیلی با هام صمیمیه ..
فرشته : همین ؟
سروش : خب یه دوستی هایی هست که آدم می تونه خیلی چیزا رو از هم یاد بگیره و حرفایی که می تونه با رعایت عرف و ادب به هم بزنه .  گاهی هم می بینی آدما به هم عادت می کنن . می تونم یه چیزی  بهت بگم ؟ یه چیزی ازت بخوام ؟
 فرشته سکوت کرد . نه نایی واسه حرف زدن داشت نه جواب مناسبی واسه گفتن .. فرشته : من می خوام زود تر برم .
سروش : ازچی می خوای فرار کنی ؟ از من ؟ یا از خودت ؟ نمی تونی فرار کنی . شاید تو  هم متوجه شده باشی که من اون چیزایی رو که نوشتم مخاطبش کی بوده .. فرشته سرشو انداخته بود پایین . دوست داشت از اون فضا فرار کنه .
سروش : وایسا کجا داری میری . فرار نکن . اصلا بهت نمیاد که تو این همه دانشجو رو در کنترل خودت داشته باشی ..
فرشته با صدایی لرزون گفت
-ولی تو یکی رو نتونستم کنترل کنم . تو داری حرفایی می زنی که نباید بزنی .. چیزایی رو نوشتی که نبایستی می نوشتی  ...
 سروش : من ازت می پرسم اگه  یه مردی از زنی خوشش بیاد و دوستش داشته باشه گناهه ؟ اگه عشقش یه عشق پاک باشه چی ؟ اگه هدفش پاک باشه ؟ مگه خدا عشقو توی دل ما نکاشته ؟.. فرشته !من دوستت دارم . خیلی وقته .. خیلی وقته که  می خوام اینو بهت بگم . ولی نمی تونم . دیوار فاصله های قلابی نذاشته که من اینا رو بهت بگم . اما من و تو می تونیم با عشق این فاصله ها رو بشکنیم . می تونیم به فر دا هایی نگاه کنیم  که من و تو با هم راحت تر بتونیم بهش برسیم . می تونیم با هم خوشبخت شیم .. اگه یه روز نبینمت دیوونه میشم . تمام لحظات زندگیمو با یاد تو می گذرونم ..
 فرشته سرشو انداخته بود پایین .. سختش بود که توی صورت سروش نگاه کنه ..  فرشته آرامش و طوفانو در کنار هم حس می کرد . نمی دونست چی بگه .. نمی دونست چه حسی داشته باشه . اونم به سروش عادت کرده بود . ولی می ترسید .  نگران بود . یه دنیای غریبو پیش روی خود می دید . اون حالا سی سالش بود و سروش بیست و شش سالش ..نمی دونست چه فکری در مورد آینده داشته باشه . فکر کرد که برای این دقایق خودش هم نمی تونه تصمیم بگیره . اون دوست داشت زود تر از این فضا فرار کنه و  خودشو بندازه توی رختخوابش و فقط فکر کنه به اون چیزی که سروش گفته .
 فرشته : تو که منو نمی شناسی . واسه چی میگی عاشقمی ..
سروش : مگه تو منو می شناسی ؟
 فرشته : حالا شد دو تا سوال . تو از کجا می دونی که من عاشقتم . خیلی مغروری سروش .. فکر می کنی تصوراتت درسته ..
سروش : همین ؟
فرشته : پس می خواستی چی باشه ..
 سروش حس کرد که دنیا دور سرش می گرده .. کمی سکوت کرد تا بتونه بر خودش مسلط شه . سرشو گذاشت میون دستاش ... فرشته حس کرد که زیادی تند رفته .. ولی یه حس عجیبی داشت از این که سروش بهش گفته بود دوستش داره . دیگه به این توجهی نداشت که با این بر خوردش اون چه احساسی می تونست پیدا کرده باشه . سروش : فراموش کن من بهت چی گفتم . فرض کن شوخی کردم . منو ببخش . من نباید زیاده روی می کردم . می خواستم لقمه گشاد تر از دهنم وردارم  . حق با توست . فکر می کردم تو هم همون حس منو داری . من خیلی مغرورم . فکر می کردم اگه بدونی یکی هست که دوستت داره و صادقه .. یکی که با تو خندیده .. و شاید خیلی از علاقه مندیهای تو رو می دونه .. یکی هست که هیچوقت ازت انتظار بیجایی نداره یکی که درکت می کنه شاید بتونی که دوستش داشته باشی ..منو ببخش فرشته ..ازت معذرت می خوام استاد . فراموش می کنم . نباید این قدر زود پسر خاله می شدم . من پامو از گلیم خودم دراز تر کردم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی