ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استادعشق 11

فرشته فقط سکوت کرده بود و چیزی نمی گفت  . خیلی آشفته بود  . نمی دونست چی بگه . اون دوست داشت فقط فکر کنه . با این که بار ها و بار ها حس کرده بود که ممکنه بیاد لحظه ای که در همچین  شرایطی قرار بگیره ولی هیچ کلام مناسبی پیدا  نکرده بود که با سروش در میون بذاره .
-استاد این جا نزدیک خونه شماست .  اگه افتخار میدید من شما رو برسونم .
-نه من خودم میرم . پیاده زود تر می رسم .
سروش آشفته بود . ماهها  به این روز فکر می کرد که  چی باید بگه و چی ممکنه بشنوه . فکرشو نمی کرد که  با واکنش سرد این زن مواجه شه . دیگه تمام امید هاش نقش بر آب شده بود .  فرشته هم رفت خونه شون . حوصله هیچی رو نداشت . گرسنه اش نبود . مدام با خودش فکر می کرد . سردرد رو بهونه کرد و دراز کشید .. نه .. نه ... چرا .. واسه چی آخه .. .. نمی دونست چی می خواد . خوابش نمی گرفت . همش چهره اونو مجسم می کرد . چرا فرشته . چرا این کارو با هاش کردی .مگه تو اونو دوستش نداشتی ؟ مگه نمی خواستی  که اون مرد زندگیت باشه .. ولی نه ..نه .. من که مرد رویاهایی نداشتم . بهش عادت کردم . به نوشته هاش .. به فر هنگ و ادبش .. ازم کوچیک تره .. ولی اگه خونواده اش منو نخوان . یعنی اون واقعا دوستم داره ؟ من چه جوری می تونم خودمو با هاش هماهنگ کنم . ولی حالا دیگه همه چی تموم شد . حالا دیگه اون بهم گفته که پشیمون شده .. چرا من نتونستم بهش چیزی بگم . چرا من نتونستم بهش بگم که تا به حال به خاطر اون بوده که  دو تا خواستگار خوبو رد کردم . اون وقتی که حتی فکر این روز رو هم نمی کردم . چرا نتونستم بهش بگم که منم همش به فکر توام . در هر مکان و هر زمانی .. چرا من نتونستم  احساس خودمو بیان کنم . چرا احساس شرم کردم . ازچی خجالت کشیدم ؟  از من بعید بود . چرا صدای عشقو نشنیدم ؟ مگه اون از من چی می خواست ؟ چرا بهش نگفتم بعدا فکرامو می کنم .. شایدم اصلا فایده ای نداشته باشه که بخوام با اون باشم و این یه حکمتی بوده که من ازش جدا شم .. اون تا چند وقت دیگه فارغ التحصیل میشه .  دیگه بهونه ای واسه دیدنش ندارم .  و اونم که همه چی رو فراموش کرده .. یعنی به همین  سادگی ؟! خب حق هم داره . اگه من به جای اون بودم و این حرکتو می دیدم شاید دیگه تو روش هم نگاه نمیکردم . ... صبح روز بعد فرشته و سروش همون ساعت اولو با هم کلاس داشتند . شبو سروش با این خیال که فرشته رو فراموش کنه سر کرده بود .  تا صبح بار ها با خودش تکرار می کرد .. دیگه بهش اعتنایی نمی کنم . دیگه بهش اهمیتی نمیدم . مثل سابق با هاش گرم نمی گیرم . شاید خودشم این جوری بیشتر دوست داشته باشه . پسر خودشو قانع کرد که اونو فراموش کنه و دیگه بهش اهمیتی نده . با این حال خیلی دوست داشت که ببینه عکس العمل اون چیه .. فرشته ملتهب تر از اون بود . یه حس بدی داشت . منتظر اخم و بی توجهی سروش بود .  حس کرد که سالهاست که اونو می شناسه . می دونست که سروش چقدر حساسه . قلبش به شدت می تپید . حس کرد این همونیه که بهش میگن عشق . باید عشقو باور می کرد . دوست داشتنو باور می کرد . فرشته زود تر از سروش خودشو به کلاس رسونده بود . سروش سعی کرد خودشو خونسرد و بی خیال نشون بده . با بقیه بگه و بخنده . حتی با دخترا .. به فرشته نشون بده که دختر واسش کم نیست . حتی در این مدت خیلی از دخترا دوست داشتن که باهاش گرم بگیرن و اون به خاطر فرشته توجهی به اونا نمی کرد . برخورد سرد سروش , فرشته رو متوجهش کرد که دیگه مسئله خیلی جدی شده و اون نمی خواد مثل گذشته توجهی به استادش داشته باشه . رسیده بود به خونه اول . حالا نمی دونست که اون چه احساسی داره . همه چی به این روز بستگی داشت . به این که  تا چه حد بتونه خودشو قانع کنه که برای حفظ عشقش تلاش کنه و اون تابو های درونشو بشکنه . این که از ابراز عشق و علاقه خجالت نکشه . اون حس کرد که شاید تونسته باشه از سروش فرار کنه ولی از خودش که نمی تونه فرار کنه . اگه از خودش فرار کنه بازم به خودش می رسه . .. فرشته با خودش درگیر بود ..بالاخره تصمیم گرفت که بره به سمت سروش ..
فرشته : هروقت زنگ خورد باهات کار دارم ..
 سروش می خواست به استادش بگه که من باهات کاری ندارم ولی دور و برش چند نفری نشسته بودند که اونا چیزی از رابطه استاد و دانشجو و اظهار عشق دانشجو نمی دونستن . فکر می کردند که در مورد مسائل درسی می خوان حرف بزنن . لحن جدی فرشته طوری بود که سروش حس کرد که فرشته در تاکید حرفای روز گذشته اش می خواد یه چیزایی بگه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی