ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 12

فرشته : فکر می کردم واسه خودت مردی شده باشی .  دیگه نمی دونستم این جور اخلاق بچه ها رو داری .. سروش : مردا عاشق نمیشن ؟ اونایی که عاشق میشن مرد نیستن ؟
 فرشته ساکت شد . حس کرد که این جوری نتونسته حریف اون شه ..
وقتی سروش ازش دور بود حس  می کرد که دوست داره احساساتشو بیان کنه . ولی وقتی که به اون می رسید دست و پاش می لرزید انگار نمی تونست  چیزی بگه ..
سروش : چیه فرشته .. چیه .. بین خودت و من فاصله احساس می کنی ؟ چون من شاگرد تو بودم لیاقت اینو ندارم که دوستم داشته باشی ؟ کسرت میشه . حس می کنی شخصیت اجتماعیت افت می کنه ؟ تو دیگه کی هستی ؟ توی  سینه ات به جای قلب سنگ قرار داره . اصلا منو خواستی که چی بهم بگی ؟ که بهم بگی  من لقمه گشاد تر از دهنم بر ندارم ؟ پامو از گلیم خودم دراز تر نکنم ؟ نه .. نه.... دوست داشتن و عاشق شدن گناه نیست . من دوستت دارم .  ولی گفتم که فراموشت می کنم و دارم این کارو می کنم . دلیل نمیشه که هر کی هر کی رو دوست داشته باشه بهش برسه . سر نوشت من این بوده که عاشق یکی بشم که اون اصلا معنای عشق و احساسو نمی دونه . فقط  می تونه بنویسه . فکر نمی کردم  یه آدم بی احساس بتونه بنویسه و درک کنه استاد ...
فرشته : فعلا تو داری استاد بازی در میاری . شایدم باشی ..
سروش از کلاس رفت بیرون ..فرشته به یه بهونه ای دو ساعت در دانشگاه موند تا به هنگام خروج سروش همراه با اون  برگرده ...
سروش : استاد کاری داشتی ؟
فرشته : منو نمی رسونی ؟ ماشینمو نیاوردم .
 فرشته سوار شد . سروش تصمیم گرفته بود ساکت باشه ولی به شدت عصبی بود ... حالا وسط روز بود ...
 فرشته : خوب ادای عاشقا رو در میاری ...
سروش : مگه چیکارت کردم . چی گفتم ؟
فرشته : هیچی : اگه کسی کسی رو دوست داشته باشه هیچوقت راضی نمیشه ناراحتش کنه ..
سروش : اینو داری به خودت میگی ؟
فرشته : نه به تو دارم میگم . اصلا احساسات من برات مهم نیست .
سروش : سر کار خانوم اصلا احساس هم دارن ؟ فکر کنم تو باید می شدی  یک مرد سنگدل بی وفا که اصلا نمی فهمه عشق چیه ..
فرشته : تو خودت هم هیچی نمی دونی ..
فرشته برای یه لحظه تصمیم گرفت که پیاده شه ولی حس کرد که نباید لجبازی کنه .  اگه بازم بخواد این ناراحتی بین اونا وجود داشته باشه فردا هم همین فکر و همین نا آرامی درون اونو متلاشی می  کنه . اگه بهش بگه دوستش داره . اگه بگه که اونم بهش فکر می کنه .. اون وقت چه وضعی پیش میاد ؟!
 فرشته : می خواهم باهات حرف بزنم . این جا نه . در حال رانندگی واست خوب نیست . راستش توی پارک هم سختمه ...
 سروش : بازم می خوای نصیحتم کنی ؟ یا سکوت کنی ؟
 فرشته : خیلی بی انصافی سروش . من کی خواستم نصیحتت کنم ؟! تو احساس منو باید درک کنی . سی سال از سنم گذشته .. تا چند سال پیشا شاید یک زن سی ساله می شد مامان بزرگ .. ولی من حالا یک زنی هستم که نمی دونم آینده ام چی میشه . یک زن  که نمی تونه همیشه تنها زندگی کنه .
 سروش : میای خونه من با هم حرف بزنیم ...
 فرشته بازم سکوت کرد ..
سروش : می ترسی بخورمت ؟
فرشته : نه موضوع این نیست . باشه میام ...  یه آپارتمان هفتاد و پنج متری در یه مسکونی دوازده واحده و شش طبقه بود که واحد سروش در طبقه چهارم قرار داشت ...
 فرشته : چقدر با سلیقه ای .. همه چی سر جای خودشه .. مرتبه ..
سروش : هرچی هم مرتب باشه تا یه زن این جا نباشه خودشو نشون نمیده ..
فرشته : دعا می کنم یه همسر خوب گیرت بیاد ...
 سروش : درسام تموم شه حتما یه فکری می کنم . به نظر تو کدوم یک از دخترای کلاسمون می تونه مورد مناسبی باشه ...
فرشته با این که حس می کرد یه متلک یا لجبازی در حرفای سروش وجود داره   اعصابش به هم ریخت از این که اون داره راجع به دختر دیگه ای حرف می زنه .
 فرشته : مردا چقدر زود تغییر می کنن . چقدر راحت می تونن عشقشونو عوض کنن .
سروش : منظورت کیه و چیه ؟
 فرشته : خودت رو به کوچه علی چپ نزن . تو رو میگم دیگه ..
سروش : من که هنوز همونم ..
فرشته : ولی خیلی راحت همه چی رو فراموش کردی ..
 سروش : من چیزای تلخو خیلی راحت فراموش می کنم ولی چیزای شیرینو نه .
فرشته : بودن با من برات این قدر عذاب آور بوده ؟
 سروش : من از کسی عشقو گدایی نمی کنم . ازت گله ای ندارم . از خودمم ناراحت نیستم . به خودم می بالم که شجاعم و شجاعانه عمل کردم . از آدمای ترسو خوشم نمیاد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی