ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 116

ماندانا لباشو چسبوند به لبای خواهر شوهرش . ویدا همون حسی رو داشت که در ویلای شمال بهش دست داده بود . حالا اون به خوبی حس می کرد که لذتی بیشتر و بالاتر از لذت شهوانی وجود نداره . لذتی که تمومی نداره . حتی اگه آتیشش بخوابه خیلی زود دوباره شعله ور میشه . فقط این لذتهای تکراری این ثمره رو داره که اعصاب آدمو تنظیم و آروم می کنه . جمشید  از این که می دید ماندانا  و ویدا مثل دو کبوتر عاشق در حال بوسیدن همن  لذت می برد . دوست داشت سینه های ویدا رو بمکه . می تونست با کمی جمع و جور کردن خودش این کار رو بکنه ولی وضعیت اون دو زن در حال بوسه به صورتی بود که به خوبی نمی تونست این کار رو انجام بده . جاوید   هم که از تماشای کیرش که سوراخ کون ویدا رو بازش کرده و و تا قبل از نصف کیر می رفت داخل .. لذت  می برد .. و از طرفی به انگشتاش نگاه می کرد که چه جوری میرن توی کون  و کس ماندانا و بر می گردن . ماندانا هم هوس اینو داشت که پسرا دو تا یی شون بیان سراغ اون ولی ایثار گری اون نسبت به ویدا گل کرده بود و نمی خواست کاری انجام بده که اون ناراحت شه یا بهش خوش نگذره . دوست داشت وقتی که ویدا به اندازه کافی لذت بردو دیگه  سیر سیر شد بیان سراغ اون . . ماندانا و ویدا لباشون از هم جدا شد .. تا جمشید لبای ویدا رو آزاد دید با لباش اون لبا رو شکار کرد . ویدا حس کرد که آتیش از نوع دیگه ای داره اونو می سوزونه ولی از همون نوع شهوته .. از همونی که لذتو براش به ار مغان میاره . جاوید در حال فشار دادن یکی از سینه هاش بود ... و حرکت کیر جمشید هم پی در پی کسشو خیس و خیس تر می کرد .  ماندانا دوست داشت از جاش پا شه و تحرک بیشتری نشون بده . ولی انگشتای جاوید رو که در جفت سوراخاش حس می کرد هم دوست داشت لذت ببره و هم این که نمی خواست توی ذوق اون بزنه و به اصطلاح این هدیه اونو رد کنه . بااین که کولر روشن بود ولی احساس گرما می کرد . دو تا پسرا حسابی داغش کرده بودند . پوست تنش داشت می سوخت ..
 ویدا : ماندانا .. عزیزم به تنم دست بزن ببین که چقدر آتیشم ... اوووووووخخخخخخخ .. سوختم سوختم . نمی دونم چرا باید این جوری باشم ... ووووووووووییییییی نههههههههه ... نههههههههههه ...
ویدا تمام حواسشو جفت کرده بود که زود تر ار ضا شه و ماندانا  بیاد جای اون قرار بگیره . حس می کرد که به زن داداشش خیلی بد هکاره .. حالا به اون علاقه خاصی پیدا کرده بود . علاقه ای همراه با احترام . دیگه به این فکر نمی کرد که با اومدن اون محبت داداشش نسبت به اون و خونواده اش کم شده .. راستش حالا فقط به خودش و این که چه جوری لذت ببره اهمیت می داد . دستاشو رو شونه های جمشید قرار داد و با آخرین توانی که داشت خودشو روی کیر جمشید حرکت داده و بالا و پایین می کرد . .. حالا دیگه لبای جمشید هم از لبان ویدا دور شده بود ..
 ویدا : اووووووویییییی داره می ریزه داره می ریزه . تند تر تند تر ...
جاوید هم انگشتاشو از کس و کون ماندانا بیرون کشید و با جفت دستاش سینه های ویدا رو لمس می کرد . ماندانا هم پس گردن ویدا رو غرق بوسه اش کرده شونه ها شو به آرومی می مالوند .
ویدا : وااااااااااییییییی ... سوختم سوختم .. ولم نکنین .. همه تون با هم همین خوبه .. جمشید تو کسمو محکم تر بکن . بنداز بالا کیرت رو . آتیشم بده .. بزن .. بزن .. کسمو ... ووووووووییییییی چه گرمه .. چه آتیش کیف داری داره ازم میاد بیرون .. آب و آتیش با هم داره خالی میشه .. با هم ... همین جور داره میاد بیرون . داره می ریزه و خالی میشه . اووووووووههههههه کسسسسسسسم .. کسسسسسسم .. جاوید تو هم داری به کون من حال میدی ..
 دست و پا و تمام بدن ویدا شل شده بود .. پلکاش رفته بود رو هم . رو زمین دراز شد .. دیگه به آخرش رسیده بود ... پسرا توی کون و کس ویدا آبی نریختن . و رفتن سراغ ماندانا ..
ماندانا : اوخ شما چقدر پر توان و پر تلاش هستین . چه کیر و کمری !
جمشید : ما این کیر و کمر رو برای هر کسی راه اندازی نمی کنیم . طرف رو می بینیم واقدام می کنیم .
 ماندانا : فدای اون اقدامتون بشم من . حالا به منم نشون بدین . ویدا جون حالت خوبه ؟ سر حالی ؟ بازم می خوای ؟ حالا این پسرا یه خورده منو سر حال کنن سراغ تو هم میان . آخخخخخخخخ که چه کیفی داره .. چه دنیایی شده .. هر جا که میریم حال و هوای بهشتو داره .  ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی