ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

استاد عشق 14

فرشته : بد جنس مگه تو نگفتی که همه اینا رو فراموش کردی . مگه تو نگفتی که دیگه منو دوست نداری . و همه اینا یک خواب و خیال و اشتباه بوده . پس من با چه امیدی بهت گفتم که دوستت دارم . خودت مگه نگفتی که عشق باید دو طرفه باشه . یعنی آدما باید از دوست داشتن فقط حرف زدن اونو بلد باشن ؟ من نمی دونم که تو دیگه داری چیکار می کنی .
 سروش به حرفای فرشته گوش می داد . می دونست چی داره میگه ولی به خوبی مشخص بود که داره به عنوان شوخی و ناز از حرفاش بر علیه  اون استفاده می کنه . چون  به خوبی  آرامش و خوشبختی رو در چهره فرشته می دید . حالا کبوتر عشق بر بام اونشسته بود . حالا می تونست شاهد عشقو در آغوش بکشه . حالا می تونست برای فرشته اش هر کاری که دوست داره انجام بده .
 فرشته : جواب ندادی که چرا این قدر تو بد جنسی .
 سروش : استاد می خوای تنبیهم کنی من حرفی ندارم . می خوای منو از چند تا درس بندازی حرفی ندارم . می خوای با من از دواج کنی بازم حرفی ندارم . اون وقت من  هر وقت که سر کار نیستم می شینم کارای خونه رو انجام میدم و تو بابت درسایی که باهات دارم به من نمره میدی .
 فرشته : من اهل پارتی بازی نیستم
سروش :  خب اون موقع  من و تو میشیم شریک زندگی هم .باید هوای منو داشته باشی .
 فرشته : اولا تو کی بله رو از من گرفتی ؟  در ثانی هنوز هیچی نشده از من انتظار داری که عدالت رو بذارم زیر پا ؟
 سروش : نه من همچین انتظاری ندارم . داشتم با هات شوخی می کردم . ولی تو که جدی نمیگی  در مورد این که هنوز به من بله رو نگفتی .
فرشته سکوت کرده بود . با این که ماهها بود با سروش صمیمی بود و بار ها و بار ها بهش فکر کرده بود اما اون لحظاتو متفاوت تر نسبت با سایر لحظاتی می دید که با سروش به سر برده بود . براش اون لحظات شور و هیجان خاصی داشت . اون که تا به حال عاشق نشده بود . لحظاتی که انگاردر زیر پوستش یه حرکت دیگه ای رو حس می کرد . تمام بدنش گر ما و حرارت خاصی رو پیدا کرده بود . سروش دوست داشت حرفای قشنگی رو از عشقش بشنوه . ثانیه ها رو باور کنه . باور کنه که فرشته بالاخره تونسته طلسم رو بشکنه و به عشقش بگه که عاشقشه . چقدر دوست داشت بغلش کنه . اونو بوش کنه . باورش نمی شد که استادش بهش گفته باشه که عاشقشه . راستش بیشتر مطالبی که سروش می  نوشت اگه امکانش بود اونو به شکلی  در می آورد که در واقع نوعی خطاب به فرشته باشه . اوایل فرشته اینو به حساب این می ذاشت که اون می خواد یه نمره خوبی بگیره .. بعد که یواش یواش به سروش گرایش پیدا کرددوست داشت که سروش این مطالبو برای اون بنویسه و از طرفی یه حسی بهش می گفت که همین کارو هم داره می کنه .
 فرشته : چه احساسی داری سروش ..
 سروش : راستش یه حس قبل از زلزله رو . وقتی که روز گذشته تو رو با اون حال و شرایط دیدم حس کردم که یه زلزله اومده  . کاخ  امید و آرزو هامو ویرون کرده .. دیگه نمی تونم به تو امید وار باشم . یه حس دلشکستگی عجیبی داشتم . گفتم شاید بین من و خودت احساس فاصله می کنی . این که شغل بالاتری داری . این که چون من زیر دست تو بودم تو این اجازه رو به خودت نمیدی که اگه مثلا عاشق منم شده باشی  بیای و ابرازش کنی .
 فرشته : یعنی تو فرشته رو این جور شناخته بودی و به خاطر این مدل شناخت هات بود که عاشقش شدی ؟ پس تو از چه چیز من خوشت اومد ؟
-همون چیزایی که به خاطرش گفتم عاشقتم . دوستت دارم .
 فرشته : بگو بازم می خوام بشنوم . تو که همش پراکنده میگی . من دوست دارم حرفای قشنگت رو بشنوم .
سروش : بگم که تو خیلی خانومی ؟ مهربون و زیبا و دوست داشتنی و نجیب و متین هستی ؟ بگم که عشق تو رو با هیچ چیز دیگه ای در این دنیا عوض نمی کنم ؟ حتی با زندگی خودم ؟ بگم که تو رو قشنگ تر و نورانی تر از خورشید می بینم ؟ بگم که تو اون قدر خوب و مهربون و با شخصیتی که می تونی درکم کنی ؟ می تونی پا به پای من در سختی و در راحتی کنارم باشی و به من دلگرمی و امید بدی ؟امید برای زندگی بهتر ؟ حس می کنم هر کس دیگه ای که وارد کلاس میشه و تدریس می کنه جای تو رو گرفته .. یعنی اشغالش کرده . دلم می خواد تو باشی . یه حس خاصیه وقتی که تو نیستی . وقتی  که تونیستی  حس می کنم تمام غمهای دنیا به طرفم هجوم میارن  . وقتی هم که سر و کله نازت پیدا میشه حس تولد دیگه ای رو دارم .
 فرشته : منم حس می کنم که با تو متولد شدم . حس می کنم که با تو تازه دارم خودمو می شناسم ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی