ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 148

ناصر : یعنی فکر می کنی که من هیچوقت دوستت نداشتم ؟ یا نمی تونم اون جوری که تو دوستم داری دوستت داشته باشم ؟
 نلی : دقیقا همین طوره که میگی .
ناصر : بهم حق بده . من تحقیر شدم . تحقیر ...
 نلی دیگه چیزی نگفت . می دونست که اگه ادامه بده ناصر بازم تمام تقصیرا رو میندازه به گردن اون . واسه همین ساکت موند ..
 -من در کنارتم ناصر تنهات نمی ذارم . دوستت دارم . تو رو با همین وضع می خوامت اگه بد تر از اینا هم می شدی بازم کنارت می موندم .  ولی امید وار باش . شاید یه روزی همه این مشکلات حل شد . شاید یه روزی شدی مثل اولت ..
ناصر : خوب داری امید وارم می کنی . ولی من هر روز و هر ساعت آرزوی مرگ رو دارم . یا دوست دارم بکشم یا دوست دارم کشته شم .
-پس من چی ؟ پس اونایی که دوستت دارن چی ؟ به خاطر اونایی که دوستت دارن زندگی کن . نه به خاطر اونایی که دوستت ندارن . فراموشت کردن و تو رو نمی خوان . به خاطر اونایی که شاید هیچوقت دوستت نداشتن . و شاید تو هم هیچوقت اونا رو دوست نداشتی . فقط سایه ای از دوست داشتن رو به یدک می کشیدی . اما من عاشقانه خودمو وقف تو کرده بودم . تو رو می دیدم که با دیگرانی و حرص می خوردم . زندگی تو فقط منحصر به نوشین نبود . ولی وقتی که اون اومد روی کار دیگه حس کردم که باید قید تو رو بزنم . نه به این خاطر که تو عاشقش بودی . بلکه به این دلیل که می خواستی به همه نشون بدی که تو نستی یه دختری رو شکارش کنی که به هیشکی دیگه توجهی نداره . تو در این جا هم به غرور خودت توجه داشتی . چیزی که برات اهمیت نداشت عشق بود . دوست داشتن بود . چیزی که برات مهم نبود این بود که به کسی که دوستش داری وفادار بمونی .  و شد اون چیزی که نباید می شد . حالا تو موندی و مشتی خاطراتی که نمی دونی  چه جوری باهاش کنار بیای . ناصر خاطراتت منم . اونی که دوستت داره منم . اونی که تو رو همون جوری که هستی می خواد منم . تو چرا نمی خوای معنای عشقو درک کنی . تو چرا نمی خوای واسه اونایی که دوستت دارم ارزش قائل شی . چرا .. می خوای عقده های سر کش خودت رو با خالی کردن دق دلیت سر اونایی که حس می کنی سرت بلا آوردن خالی کنی .  سر کسی بلایی نمیاد مگر این که خود اون بلا کش زمینه رو واسه خودش آماده کنه ... ناصر : پس فیلمها رو نشون نمیدی ؟ رو نمی کنی ؟
 نلی : به خاطر تو و به خاطر خودمون  نه . من این کار رو نمی کنم . نابودی و ضربه زدن به هم دیگه بسه .  یه جایی باید دور همه اینا رو قلم کشید ....
 ناصر : یه کاری برام می کنی ؟ اگه دوستم داری این کارو انجام بده .. یه کاری کن که من خودمو از این زندگی خلاص کنم . نمی خوام زنده بمونم . نمی خوام در این دنیا باشم . تو میگی منو دوستم داری ..
 نلی : دیوونه نشو  . منو نترسون . خیلی داری خطرناک میشی . تو چه جور آدمی هستی . چند دقیقه پیش که حس می کردی من دارم از پیشت میرم و ترکت می کنم داشتی خودت رو می کشتی . ولی حالا دوباره شدی همون ناصر سابق . وقتی به یه چیزی می رسی در پی چیز دیگه ای هستی . اونو می خوای . اون چیزی رو که داری قدرشو نمی دونی . من نمیگم قدر منو بدون . فقط می خوام همینو بدونی که من   هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام میدم . الان نیما به این و اون میگه که چرا زنم همش دنبال کارای توست . چرا به  ناصر توجه داره . چرا همش به فکر پسر دایی شه . . و من اینو بهونه می کنم که به خاطر دایی و زندایی امه . حالا همه جریان من و تو رو می دونن الا خود نیما . ماه هیچوقت زیر ابر پنهون نمی مونه . یک رازی و مسئله ای که از بین چند نفر رد شه بدون تر دید یه روزی و خیلی زود هم فاش میشه . حالا من موندم و یه دنیا عذاب . نمی دونم چیکار کنم . کلی مشکل دارم . ناصر ! من نمی خواستم از دواج کنم . تو مجبورم کردی با مردی که دوستش ندارم از دواج کنم تا بتونی راحت با هام باشی . آره تو این قولو به من دادی . می دونم بازم منو مقصر تمام این ما جرا ها می دونی . من به دنبال عشقم بودم . من گناهی ندارم . این عشقه که گناهکاره . اونایی رو به هم رسونده که علاقه ای به هم ندارن . انگار در محاسبات خودش اشتباه کرده . آره من موندم و دنیایی غم ..
ناصر : نلی من بهت خیلی بد کردم ..
نلی : تو شاید بد نکرده باشی .. ولی از الان به بعد داری بد می کنی ..
ناصر : چرا ؟ واسه چی ؟ نلی : واسه این که من اون زندگی رو که تو درش نباشی نمی خوام .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی