ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دل نوشته های کوتاه ایرانی 3

عشق زمینی محکوم به شکست است تا وقتی که عشقی آسمانی حمایتش نکند ..
از روی عشق عشقتان را دوست بدارید نه از روی عادت .
آیا شده یک بار.. فقط یک بار و برای یک دقیقه ....فقط روح و اندیشه تان را با روح و اندیشه عشقتان عوض نمایید؟ این یعنی پایان خودخواهی و آغاز لبخند عشق ...
خیلی ها برای هزاران بار به هم می گویند که دوستت دارم..اما برای یک بار هم که شده نمی دانند که چرا !
سخن ازعشق ..زمانی شیرین است که تو عاشق باشی ....


هرگز لذت خود را از داشته هایت .. به آن کس که از آن داشته ها محروم است طوری نشان نده که او از نداشتن آنها حسرت بخورد .. و تو هم هرگز به داشته های دیگران حسرت نخور ... دنیا هم از آن تو باشد به پشیزی نمی ارزد ... چه رسد به چند ماشین آخرین سیستم و چند کاخ و ملک و ملک ..خوشبختی با توست .. در نفسهای توست .. در آغوش تو .. همراه با تو .. اصلا آن که تو را آفریده نامش خوشبختیست . آخر از بخت خوش توست که انسان شده ای ..

اززیدی پرسیدند عشق بهتراست یا دیوانگی .. پاسخ داد بی عشق نمی توان زندگی کرد و بدون دیوانگی هم نمی توان عاشق شد ..
دانش.. بخشش ارادی خداست به بنده ای که اراده کسبش را می کند .. بنابراین جز خدا استاد دیگری نداریم

عاشقی برای بعضی ها مثل آدامسی است که به نظر آنها شیرینی آن همان اول تمام می شود . شیرینی عشق را پایانی نیست ...
شاید هوس آن قدر بی رحم باشد که دل عشق را بزند ولی عشق آن قدر مهربان است که هوس را در دل خود جای می دهد .
گذشته ها یعنی خوابی که به بیداری امروز رسیده است . پس قبل از این که یک بار دیگر چشمانت را ببندی به بیداری بیندیش . آری زمانی می توان به خواب اندیشید که بیدارشده باشیم ....
غم فردا را نخور . تو اصلا می دانی امروز چه می شود ؟!...
بگذار زندگی بنده تو باشد . برای زندگی گریه نکن .. بگذار زندگی برای تو بگرید (گریه کند ) ..
بخند بر هیاهوی بسیار برای گذر لحظه ها .. چه سخت و چه تلخ ! چه سهل و چه شیرین لحظه ها می گذرد . و تو در آغوش لحظات نه گذشته ای می بینی نه آینده ای .آینه گذشته.. شکسته است و آینه آینده جز خیالی بیش نیست . و حال تو ..آینه حال توست .....

سپیده یعنی عشقبازی روز وشب .
قلب یعنی سرزمین عشق ..آرامکده عشق ..
کاش معشوق دمی دروجود عاشق می بود تا بداند که چرا عاشق دوستش می دارد ...

غرور نو وقتی به بلندای آسمان خواهد شد که آن کس که بر اریکه عرش نشسته دست نوازش برسرت کشد .
نه زندگی را فریاد بزنید .. نه بر سر زندگی فریاد بزنید ..زندگی خود اسیر پنجه های مرگ است .

قلب انسان کانون عشق است .. عشقی که می توان با عقل و احساس درکش کرد و این عشق زیبا تر و ماندنی تر است . صدای محبت را می توانی از زبان تمام انسانها بشنوی .. نگاه عشق را می توانی در نگاه تمام آدمهای دنیا ببینی . کینه ها مردنی هستند . این عشق است که می ماند . نیازی نیست که زبان ملتی را بدانی تا به زبان او سخن بگویی . فقط یک کتاب مشترک ...عشق را به روی چشمان دلهای شما خواهد گشود . کتابی که سواد خواندن نمی خواهد .کتاب هستی ما ..کتاب سرنوشت من و تو .. کتاب عشق من و تو .....

ای که به دیدن من نقاب ازخورشید رویت بر می داری . روشن تر از آفتاب شده ام . آخر آفتاب هنوز روی ماهت را ندیده است....
انسانها دوست داشتنی هستند حتی اگر انسانهای دیگر را دوست نداشته باشند ..
این روزها انسانها را بیشتر از کارهایی که انجام نمی دهند می توان شناخت نه از کار هایی که انجام می دهند .
اگر قاضی عدالت را برای همه نخواهد یا به او می خندند یا بر او می گریند .
گاه خداوند بهشت را به زمین می فرستد تا هم بهشت قدر خود را بداند و هم زمین به خود ننازد .
باورکردن سخت است به یاد آوردن سخت است فراموش کردن سخت است ... شاید راحت تر از خوابیدن نیابیم آخر با چشمانی باز هم می توان خوابید
معنویت را با عدد نمی توان شمرد .
آن شیری شیرین تر خواهد بود که خود بدوشی و خود بنوشی .
دلی که آزار دیگران را نخواهد هرگز آزار نبیند .
چهره ها خاک می شوند اما خواب نمی شوند تو هنوز می توانی آنها را ببینی .
عدالت کور نیست این تویی که نمی توانی او را ببینی .
اگر خود را غرق گرداب گذشته گردانی هرگز به ساحل آینده نخواهی رسید ..
وجودخود را تیره نبین . تو حداقل می توانی خورشید خود باشی .
آن جرقه ای را دیده ام که تیرگی های درونت را به آتش می کشد آتشی که بهشت سبز می آفریند ...
نیاز بالاتر از نماز است . نیاز به پرستش آن که با تمام وجودش دوستت می دارد .
اگر خود را حس کنی خدایت را هم احساس خواهی نمود آن دو همیشه با همند ..
غمها را بر زمین بسپار تا چتر شادی آسمان بر سرت سایه افکند ..
به بیداری خود و به خوابم مرا ببخش تا بخشیده شوی .
خدا تنها کسیست که با بخشیدن بخشیده نمی شود .
می بینم که می بینی . تو چگونه خود را نابینا می دانی ؟!
گاه جهنم درون ما ..ما را به بهشت می رساند اگر به خوبی لذت سوختن را بچشیم
.بوی گندم یا بوی برنج ؟ شالیزار یا گندمزار ؟ بوی سبزه های تازه را می خواهم . کودکی ام را می خواهم .

پریدن یا پرواز ؟ ! پرواز در آسمانی که از مقصدش هراسانم ؟ من پریدن و افتادن را می خواهم

عشق یا نیاز ؟ غرق شدن در گرداب زندگی را نمی خواهم . . من تن (دل ) سپردن به آبهای کناردریا و ساحل را می خواهم ..
نگاه آتشین یا ماندن و گریستن ؟ کاش به گذشته های بی باز گشت باز می گشتم ..من آن نگاه آتشینی که آن سوی آن را نمی دانستم می خواهم ...

گنجشکها همچنان می خوانند ..همچنان صدای پرهای پرستوها را می شنوم .من آن پرندگان آن روز ها را می خواهم

انگار شبها تیره شده اند و ستارگان می گریند . من آن شبهای روشن پر ستاره و لبخند ستارگان را می خواهم .

چرا آشنایان کم شده اند ؟ من آنان را که در افق گم شده اند درطلوع سپیده می خواهم ..

******************

کاش می توانستیم به گذشته برگردیم . به آن نقطه ای که احساس می کنیم اوج لحظات شیرین زندگی ما در آن قرار دارد
روزهایی که دل به دریا نمی زدیم .. ازساحل زندگی لذت می بردیم . روزهایی که جدا از جدایی ها زندگی می کردیم .
روزهایی که عشق را به گونه ای می دیدیم که هر گاه اراده می کردیم درآغوشش می کشیدیم . کجا هستند آنانی که در
آغاز راه با ما بوده اند ؟ به نظر می رسد که به مقصد رسیده باشند اما آنان گمشدگان در افقند . و من درآرزوی طلوعی
دیگرم . کاش با اندیشه های فردا به گذشته های دیروزش بازمی گشتیم .. شاید آن گاه می توانستم که در باغستان زندگی
این چنین بخوانم که من پریدن و پرواز را دوست می دارم .. که من پریدن و پرواز را می خواهم
...انسان می تواند پنهان کاری کند ولی پنهان نمایی کار او نیست .

بر لبانتان گل لبخند بکارید تا جهان گلستان گردد .

ای انسان . ! تو اشرف مخلوقاتی .. سر به زیر باش .. اما سرافکنده نباش !

اگر انسان می توانست به میهمانی خانه اشباح برود وبرگردد دست از روی زنگ درخانه شان بر نمی داشت .

یک جو شرافت و عمری تنگدستی شرف دارد بر ثروتی که با بی شرفی و پایمال کردن حقوق دیگران به دست آید ...

اگرثروت را در قلب خود نمی جویی در قلب دیگران بجوی .. اگردر قلب دیگران نمی یابی در نگاهشان جستجو کن . چشمهای مهربان هرگز دروغ نمی گویند .

عشق را نباید دید عشق را نباید گفت نباید فریاد زد .. عشق را باید {که }احساس نمود ...

بزرگترین دیوانگی آن است که خود را عاقل ترین بدانیم.

به فردا (آینده ) لبخند بزن تا دیگر به دیروز (گذشته ) اخم نکنی ..

اگر دست کسی را گرفته ای آن چنان کن که انگار دستت را گرفته است
 ....قلبت را به من بسپار ای کودک یتیم ! پذران و پسران می میرند . این است جبر زندگی ..اما فراموش نکن که مقام و منزلت و ارج و قرب پدر فراموش شدنی نیست ..

ترس ازمرگ ترسناک تر از خود مرگ است .

به کسی که به تو اخم می کند لبخند بزن تا او را بخندانی.

برای آن که کسی را دوستش بداری نیازی نیست که حتما او را ببینی . می توانی احساسش کنی . با تمام وجودت .. با تمام نیازت .. می توانی روز پدر را به خود تبریک بگویی . به در بگویی تا که دیواربشنود.

تا وقتی که زنده هستی پدر هم با توست . تو بوی او را می دهی .. همان بوی عشق جاودانی را
..خورشید بیشتر از آتش حسد می سوزاند ..باورش کنید تا بیش از این نسوزی
.هرگاه ازخواب بیدارمی شوم احساس می کنم که از برزخ برخاسته ام . خواب را مرگ می پندارم . ای کاش مرگ را هم خوابی آسان می دانستم . شاید که چنین باشد و من نمی دانم.

سیری که از خود خبر ندارد چگونه می تواند حال گرسنگان را بداند ؟!

بر تخت خاک بنشین تا همیشه سبز باشی .

فرق انسان و دنیادر آن است که دنیا .. دنیای بعد از مرگ ندارد.



ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرانی