ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 55

سارا دوست نداشت از اون جا تکون بخوره . آروم آروم پاهاش شل شد و بدنش به سمت جلو حرکت کرد . حالا کمی بدنش آزاد تر شده بود .
-بغلم بزن سعید . می خوام بازم در آغوش تو گم بشم .. می خوام در همه جای  تو جا داشته باشم . زیر پوستت .. توی تنت .. در وجودت ..
-جا داری سارا .. تو در تمام وجود من هستی . چه بخوای چه نخوای ..
-دیوونه ! تو که می دونی من می خوام و همیشه هم می خوام .. ولی خیلی خوابم میاد سعید . می خوام تو بغلت بخوابم .  خیلی آروم .. لذت می برم . لذت می برم .. ولی می دونی چیه .. با همه آرامشی که از خوابیدن توی بغلت نصیبم میشه ولی یه بدی داره ..اگه گفتی ..
سعید : هیکلم درشته ؟ توش خفه میشی ؟
سارا : نه اتفاقا یه کیسه خواب خیلی خوبیه . بهم آرامش میده . خوشم میاد .. دلم می خواد روزها و هفته ها و ماهها توی بغلت بخوابم ..
سعید : نمی دونم چی بگم . ما انسانیم ..
-یعنی می خوای بگی اگه خرس قطبی بودیم می شد ؟
-من نخواستم چیزی بگم ..
دو تایی خندیدند ..
 -نه سعید .. می دونی چیه .. من وقتی کنار توام گذشت زمانو حس نمی کنم . اگه بخوام در آغوشت آروم بگیرم و بخوابم یهو چش باز می کنم و می بینم که چند ساعت گذشته .. چند ساعت به پایان این روز های خوش نزدیک شدیم ..
 -نه سارا جون .. مگه اون طرف پایان شروع دیگه ای نیست ؟ مگه بازم نمی تونیم با هم باشیم ؟
-چرا .. اونایی که همو دوست دارن .. عاشق همن .. حتی اگه زیر سنگ هم باشن  می تونن همو ببینن .
سارا : من که نگفتم می خوام فراموشت کنم . همیشه در کنار توام .. با تو ..
دو تایی رفتن زیر دوش و  دقایقی بعد  سارا سرشو گذاشت رو سینه سعید  وقتی هم چشاشو باز کرد دید که ظهر شده . دومین روزی بود که اونا در کنار هم بودن . سعید زود تر از اون بیدار شده بود ..  و در یک ساعتی که  اون بیدار بود و سارا خواب آروم نوازشش می کرد . وقتی به هیکل فانتزی و جمع و جور سارا نگاه کرده اونو با بدن خودش مقایسه می کرد انگاری که سارا خودشو به یک کیسه خواب سپرده باشه . دستشو لای موهای سارا فرو برده و  با نوک انگشتاش سر عشقشو مالش می داد . دوست داشت اون لبا رو ببوسه .. با نوک سینه هاش به آرومی بازی می کرد .. نه به اندازه ای که بیدارش کنه . سارا خسته بود ..  و با احساس آرامش خاصی چشاشو بسته بود . هر دو شون کاملا بر هنه بودند  . چند متر اون طرف تر پدر و مادر سعید فکر می کردند که اون رفته به مسابقات ورزشی .. فاصله بین اونا یکی دو در و دیوار بود . برای سعید مهم نبود که چی میشه و چی نمیشه . اون پروایی نداشت از این که عشقشو ابراز کنه . از این که بگه واسه من مهم نیست که سارا دو برابر من سن داره .. یه پسر بزرگ داره . برای من مهم نیست که اون دختر نیست ..اون فقط از همسرش جدا شه من اونو می گیرم .. ولی می دونست که عشقش سارا خیلی عذاب می کشه ...  درسته می تونه با امید و  دلگرمی به سعید خیلی از مشکلاتو حل کنه ولی یک زن هر قدر هم مقاوم باشه حرف مردم روش اثر داره . البته سارا بهش گفته بود اگه به جایی برسن که دیگه چاره ای واسش نمونه جزمحو شدن در هم قید همه چیزو می زنه . سارا بهش گفته بود که انسان باید به خاطر خودش زندگی کنه . به حرف مردم اهمیتی نده . بزرگترین بد بختی ما آدما به این خاطره که به خاطر حرف مردم زندگی می کنیم . فلانی مثلا از این کار ما خوشش نمیاد .. از این عقیده ما خوشش نمیاد . در حالی که نباید به اون  اعتنا کرد . میشه حرفاشو بر رسی کرد و عقیده شو اما این که ما بخواهیم خودمو نو طوری ردیف کنیم که با خواسته های دیگران هماهنگی داشته باشه جز نابودی خودمون کاری نکردیم . با این حال سعید و سارا قصد داشتند به همین صورت ادامه بدن و سارا سر خونه و زندگیش بمونه . سارا وقتی چشاشو باز کرد و خودشو در آغوش سعید دید اولین کاری که کرد این بود که به ساعت دیواری نگاه کنه .. وای ظهر شده بود . تقریبا روز به نیمه رسیده بود .. سعید از نگاه خاص سارا متوجه شده بود که اون منتظر یک بوسه داغه ..بدن داغ سارا رو در آغوش کشید . لباشو رو لبای گرمش گذاشت ..
سارا : گرسنه ات شد سعید ؟ الان پا میشم یه چیزی درست می کنم .
 -از هر چی سیر شم از تو یکی سیر نمیشم ..
 سارا : خیلی شیطون  و زبلی . اصلا بهت نمیاد که همون سعید خجالتی باشی که وقتی می خواست حرف بزنه انگاری داشت گوشت تنشو می خورد .
-دوست داری دوباره اون جوری بشم ؟
-دوست دارم هر جوری که میشی و هستی فقط مال من باشی .
-دوستت دارم . سارای من عشق من .. هیچوقت فراموشت نمی کنم . من فقط واسه توام سارا : و من هم برای تو ... ادامه دارد ...نویسنده .... ایرانی