ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 87

چند بار داشتم خودمو قانع می کردم که برم وسط اونا . برم با یکی از این دخترای تپل حال کنم .. ولی بازم یه چیزی مانعم می شد . با این که می دونستم فروزان دورم زده و به من پشت کرده با این که می دونستم تنهام گذاشنه ولی بازم دلم رضا نمی داد . بازم نمی تونستم خودمو قانع کنم که بخوام کار خلافی انجام بدم . ولی من یک مرد بودم .  یک انسان .. و نیاز جنسی  من به شدت وادارم می کرد که برم به سمت اونا .. یه لحظه زهره رو دیدم که چه جوری داره جیغ می زنه که ار گاسم شده .. و بعد زری  هم داره با همین حس و حال خودشو رو مهران می غلتونه . زود لباسامو پوشیدم  تا از خونه خارج شم . دوست داشتم برم و شبو یه جای دیگه سر کنم .  یک آپار تمان دیگه هم که یه خورده خرت و پرت توش ریخته باشم داشتم ولی از اون جا فاصله داشت ...  خونه رو سپردم دست اونا و ار خونه خارج شدم .. با این که یه طبقه بالاترش ستاره و پدر و مادرش زندگی می کردند و در واقع در خونه سپهر و فروزان بودند و منم می تونستم شبو اون جا سر کنم ولی تر جیح دادم که برم بیرون . دم در ستاره رو دیدم ... این دیگه کجا بود ..
 -ببینم دختر این وقت شب  بیرون چیکار می کنی ؟
ستاره : حتما کار داشتم .. ببینم مگه تو مادر شوهرمی ؟
 -به نظرت مادر شوهر همچین غلطی می کنه ؟
 خندید وگفت
 ستاره : خواهش می کنم تو صاحب اختیاری . حالا من ازت می پرسم تو کجا میری . چرا اعصابت به هم ریخته . ببینم مهمونات  با خانوماشونو تنها گذاشتی ؟
 -دوست داشتم اونا راحت باشن .
 ستاره : یعنی چه ... پس بیا خونه ما بخواب .
 -نه ممنونم ستاره جون .
ستاره : کشتی هات غرق نشون میده . حالت گرفته .. چیزی شده ؟
 -نه ستاره .
 ستاره : راستشو بگو . من به کسی نمیگم . انگار چیزی رو داری پنهون می کنی . 
-بهت میگم چیزی نشده .
ستاره : باور کردم . حرفت رو باور کردم . چون می دونم تو هیچوقت دروغ نمیگی . ولی خیلی دلمو می شکنی . خیلی اذیتم می کنی .
-ستاره . من کی دلت رو شکستم ؟ یه چیزایی میگی و یه حرفایی می زنی که اگه من طبق خواسته ات عمل نکنم اون وقت به من میگی که من دلت رو می شکنم و بد جنسم . تو خودت می دونی که من آدم مهربونی هستم .
اینو گفتم و خندیدم .
 ستاره : اوه آقا رو باش .. چه از خود متشکره ..
 -ستاره اگه یه چیزی بهت بگم پیشت می مونه ؟ ..
 زده بود به سرم . نمی دونم چرا حس کردم که نباید به ستاره دروغ بگم و اگه راستشو هم بگم اون می تونه راز نگه دار خوبی باشه .
 -ستاره اونا زن و شوهر نیستند . دوست دختر و دوست پسرن ..
 تا اینو گفتم برق از سرش پرید .
 -چی ؟ چی ؟ چی !!!! چی گفتی ؟!!!!!!!!!!!! اصلا تو به چه حقی این کارو کردی . دستمو گذاشتم جلو دهنش و اونو به سمت خونه کشوندم .
-ببینم دختر تو خجالت نمی کشی ؟ مردم میگن چه خبر باشه . من چیکارت کردم . درست نیست . این جا محیطش بزرگ نیست . زود یه چیز همه جا می پیچه .
ستاره : من ازت این انتظارو نداشتم .
 -پس انتظار چی رو داشتی .. ستاره  فکر بد نکن . من خودمم تازه فهمیدم که اونا دوست دختر و پسرن .
 ستاره : مردا خیلی کثیفن .. جوونای این دوره زمونه همه شون آشغالن ..
-می فهمی چی داری میگی ؟ تو داری به من توهین می کنی . من نمی دونستم . حالا هم که دعوتشون کردم زشته که بگم برین . مهمون من هستن . تازه خلاف هم که نمی کنن . دیگه می خوان با هم خوش باشن . کاری هم به کار بقیه ندارن . تو چرا این قدر شلوغش می کنی . واقعا ازت انتظار نداشتم ستاره .... من بهت اعتماد کردم و یه چیزی گفتم ..فقط صداشو در نیار ..
 ازش جدا شدم و راه بیرونو پیش گرفتم . دیگه اون قدر دل مشغولی داشتم که زخم زبون ستاره در مقابلش صفر بود . با این حال دلمو به درد آورد .. رفتم تا واسه خودم قدم بزنم . صدای قدمهایی رو پشت سرم حس می کردم ..
ستاره : فرهوش ! من منظوری نداشتم . منظورم تو نبودی ..
 -منظورت منم بودم ..
ستاره : نه .. ولی راستش اولش ترسیدم که تو هم شریک تفریح اونا بوده باشی ... 
-دختره دیوونه . مگه تو زن من بودی که بخوای این جور متلک بارم کنی ...
مثل دختر بچه ها گریه رو سر داد
 ستاره : حالا چرا سرم داد می کشی .. من دلم نمی خواد کسی که خودشو دوست من می دونه فساد اخلاقی داشته باشه ..
 -حالا برو بگیر بخواب . من اگه می خواستم تفریح کنم دیگه این جا و اونم این جوری رفتارنمی کردم . دیگه خونه رو ول نمی کردم .
 بازوهای ستاره رو گرفته و گفتم در این مدتی که باهام هستی عین کنه بهم چسبیدی و ولم نمی کنی ازم خلافی دیدی ؟ من کی به دنبال بی بند و باری رفتم ؟ برو بگیر بخواب . دیگه هم دنبالم راه نیفت . این قدر هم درمورد  کارای دیگران فضولی نکن . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی