ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق وهوس 41

سارا حس کرد که سعید باید گرسنه اش شده باشه .  و اونم تا حالا به این مسئله توجهی نکرده . خنده اش گرفته بود .
سارا : پاشم برم یه چیزی بیارم بخوریم .
سعید : منم باهات میام .. ولی فعلا تو رو به اندازه کافی خوردم ..
سارا: از من سیر شدی سعید ؟
سعید حرفی زده بود که نمی دونست حالا جواب سارا رو چی بده ..
 سعید : نه منظورم این بوده که  هر وقت گشنه ام شد تو رو بخورم برام کفایت می کنه .. سارا یه نگاهی به سر و وضع خودش و سعید انداخت . خنده اش گرفته بود .  شورتشو پاش کرد و سعید هم به تقلید از اون این کارو انجام داد . یه چیزی با هم خوردند و با این که سارا کمی خوابش گرفته بود ولی دلش نمی خواست که بخوابه . این چند ساعت گذشته رو مثل یک خواب و رویا می دید .. و مثل یک نمایش واقعی .. یعنی هر تصوری رو می تونست داشته باشه . اما اون بیدار بود .. در میان واقعیت .. با یه حس لذتی که از خواب می برد . وقتی که انسان خوابه انگار دچار یه آرامش و فراموشی خاصی میشه . شاید در اون لحظات هم اون اسیر یک خواب بود . خوابی که نمی دونست اونو به کجا می رسونه . وقتی که بیدار شه چه اتفاقی قراره بیفته . یعنی این آغاز یک نمایش یک هفته ایه ؟ باید می دید که تا چه اندازه  به این پسر عادت کرده .. فقط نگاه ؟ فقط موش و گربه بازیها ؟ فقط احساس سادگی ها ؟ فقط جذاب بودنها ؟ ... چه عاملی اونو وابسته به سعید کرده .. دوست داشت حرف بزنه .. واسه سعید از خواسته هاش و احساساتش بگه . براش اهمیت داشت که اون به چی فکر می کنه و چه نظری داره . اون دو برابر سعید سن داشت ولی هیکل  درشت سعید دوبرابر بدن اون به نظر می رسید . سرشو گذاشته بود رو سینه سعید .. تا اون با نوازش های خودش آرومش کنه . ..
 سارا : عشقم به چی فکر می کنی . دوست دارم حرفاتو بشنوم . صدای قلبتو می شنوم . می دونم توی دلت چی می گذره . می دونم چی می خوای ... نگاه یکرنگت , صدای نفسهات .. حرارت تنت .. همه و همه یک صدا دارن از عشق میگن . حتی همه اینا رو می تونم از صدای سکوتت حس کنم . ولی دوست دارم افکار خاص تو رو هم بدونم . اگه برات سخت نیست بهم بگو . اگه منو غریبه نمی دونی . اگه دوستم داری .. اگه حس می کنی بین ما فاصله ای نیست ..
سعید : این جوری که گفتی و با این چیزایی که گفتی دیگه چاره ای واسه آدم نمی ذاری که  جز این که هر چی توی دلمه بگم ..
سارا : من که مجبورت نکردم . اگه دوست نداری نگو ..
 سعید : وقتی ناز می کنی چقدر خوشگل میشی ..
 سارا : نیستم ؟
 سعید : چرا .. قشنگ تر میشی .  چرا حالا داری همش از حرفا م نکته می گیری .. سارا : واسه این که خیلی دوستت دارم . آدم در مورد کسی که دوستش داره خیلی نکته سنج میشه . خب حالا حرفتو بگو ..
 سعید در حالی که با موهای سر سارا بازی می کرد و سارا هم مست از نوازش های اون لباشو رو سینه عشقش قرار داده آروم اونو می بوسید گفت ..
 -راستش ساراجون ! دارم به این فکر می کنم که چی می شد به جای این یک هفته پنجاه و دو هفته رو پیشت بودم . چی می شد واسه همیشه با هم بودیم . دیگه این عذاب باهام نبود که تو متعلق به زندگی دیگه ای هستی ..
سارا : فکر کردی منم آرامش دارم ؟ فکر کردی منم  دور از تو می تونم زندگی راحتی داشته باشم ؟ من یه لحظه بدون تو نمی تونم زندگی کنم . شاید شما مردا این حسو نداشته باشین . شاید تو بتونی یه زن دیگه رو لمس کنی و عذاب نکشی .. ولی یه زن وقتی که عاشق میشه .. وقتی که روحشو تسلیم یه مرد دیگه ای می کنه  اگه بخواد جسمشو در اختیار مرد دیگه ای قرار بده حس می کنه که اون لحظه لحظه مرگشه .   حس می کنه که با خاک یکسان شده .  همه چی واسش بوی نیستی رو داره . آره اینه حس یک زن ..
سعید : یعنی تو عشق منو این جور می بینی که من اگه بخوام با یه زن دیگه باشم که اصلا به فکرش نیستم خیلی راحت می تونم این کارو انجام بدم ؟ یعنی تو در مورد من این طور فکر می کنی سارا ؟ تو چشام نگاه کن و راستشو بگو ..
سارا نگاهشو به نگاه سعید دوخت ..
سارا : دوست دارم از ز بون من خطاب به سعید حرف بزنی . بگی که سارا چی فکر می کنه ..
سعید : سارا به سعید خودش اعتماد داره .. می دونه سعید هم نمی تونه جز اون به زن دیگه ای دست بزنه .. دلش نمی خواد بدن زن دیگه ای رو لمس کنه .. چون وجودشو قلب و روحشو متعلق به سارا می دونه ..
سارا : خوب فکرمو خوندی سعید ..
 سعید : پس چرا اول اون حرفا رو زدی ..
سارا : دوست داشتم از زبون خودت حس خودت رو بشنوم . بگی که دوستم داری . بازم بگی که جز من عاشق هیچ زن و دختر دیگه ای نمیشی .. و با هیشکی دیگه نمی تونی باشی . ... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی