ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 75

شب درد و غم از راه رسیده بود .. بازم ستاره ها یکی پس از دیگری پیداشون شد . اونا گم نشده بودن که پیدا شن . وقتی که روشنی هست ما اونا رو نمی بینیم . قدرشونو نمی دونیم . آره .. ما قدر ستاره رو وقتی می دونیم که همه جا رو تاریکی گرفته باشه .. ظلمت و سیاهی .. اونو در کنار خودمون حسش نمی کنیم . خوبی هاشو نمی بینیم . حالا من حتی یک ستاره هم ندارم . اون ستاره ای که در کنار منه و دلسوزی منو می کنه .. ستاره ای که خواهر سپهره .. نمی تونه آرومم کنه .. نمی خوام که آرومم کنه .. می خوام فروزان بیاد و منو بسوزونه . نمی خوام اونو در آغوش یکی دیگه حس کنم . نمی خوام حس کنم که اون با یکی دیگه هست . می خوام دنیا رو با اون قشنگ تر حس کنم . زندگی رو با اون قشنگ تر بینم .. ولی حالا عشق اون برام شده یک درد .. اون دیگه نمی خواد منو ببینه .. به حرفام توجه کنه . آسمون پر از ستاره شده .. چرا میگن هر آدم یه ستاره ای داره . شاید اونا هم مثل ما آدما زیادن .. ستاره ها تنها ن .. کنار همن ولی تنهان . به هم نمی رسن. شاید درد همو درک کنن . اونا اون بالان .. و ما این پایین . هر دو همدیگه رو می بینیم . اون با همه بزرگی و تنش که همون چشاشه ما رو می بینه و ما با چشای کوچیکمون اون بزرگی ها رو می بینیم . ستاره هانمی تونن همدیگه رو بغل بزنن ولی ما آدما می تونیم کنار هم باشیم . می تونیم تنها نباشیم .. ستاره فروزان منم یک انسان بود .. شاید حق با تو باشه فروزان .. شاید بدونی که چقدر دوستت دارم .. برات می میرم .. شاید بدونی که با نفسهای تو نفس می کشم . شاید بدونی که چقدر دیوونه وار دوستت دارم . اما  حس می کنی که با شخصیت تو بازی کردم . کاری کردم که هویتت از دست بره . و حالا تو می خوای یک بار دیگه اون هویت گمشده رو به دست بیاری . به این که یک زن وفادار برای همسری دیگه باشی .. نههههههه نههههههه این کارو نکن ..
دلم می خواست خودمو بندازم توی آب .. خفه شم .. غرق شم . بمیرم .. بگم من این زندگی رو نمی خوام . کفر بگم . بگم که هدیه خدا رو نمی خوام . می دونستم که یه روزی این کارو می کنم .  یه روزی می میرم که بتونم نوشته هامو حرف دلمو به فروزان برسونم . می دونم که اونم دوستم داره . آره اونم دوستم داره . شاید جسمشو بسپره به دست یکی دیگه اما روحش با منه . آره فروزان با منه .. فقط دو کلمه .. بگو فقط دوستم داری .. بگو  ... من دیگه نمیام سراغت .. دیگه ازت انتظاری ندارم .  دیگه بهت نمیگم که چقدر به خاطرت اشک می ریزم .. نمی دونم آیا فروزان اشکامو می بینه .. خدااااااااا خدااااااااااا چرا صدای گریه هامو به گوش عشقم نمی رسونی .. اون دلش مهربونه .. اون مهربونه . ..من دارم می میرم .. بدنم دیگه حسی نداره .. شدم سرد تر از این آبهای سرد .. خدایا تو کمکم کن .. می دونم خیلی بدم . می دونم خیلی نامردم .. دیگه نمی خوام این طور باشم .. منو بکش خدا ..منو بکش تا این عذابو نبینم .. تا نبینم که عشق من چه جوری اسیر یکی دیگه شده . نمی خوام حس کنم که فروزان بازم عاشق شده باشه .. نه ..
می خواستم به زوج هایی که دست در دست هم از کنارم می گذشتند حسادت نکنم ولی نمی تونستم حسرت نخورم . یادش به خیر لحظاتی رو که در آغوش هم خوش بودیم .. هر دومون نمی دونستیم که آینده چی میشه . چون تصوری نداشتیم از این که سپهر این قدر زود بمیره و ما رو تنهامون بذاره . با صدای بلند گریه می کردم .. یه چند نفری از کنارم رد شده با تعجب نگام می کردن ..  یکی شون می گفت که انگار عزیزی رو از دست داده باشه ..
 راست می گفت من عزیز ترین عزیزمو از دست داده بودم . شاید دوست داشتن اون یک گناه بود .. شاید حالا داشتم تاوان اون نامردی هامو که در حق سپهر کرده بودم پس می دادم . ولی اون خودش  پس از بیماری و این که دونست تا چند وقت دیگه از پیش ما میره به من و فروزان گفت که با هم از دواج کنیم . و حالا دیگه پیش ما نیست . چرا دیگه اشکهام تمومی ندارن . شاید دیگه ازش چیزی نشنوم بهتر باشه .. شاید اگه ندونم اون چیکار می کنه برام خیلی بهتر باشه  . آره باید فکر کنم که هرگز وجود نداشته .. هرگز وجود نخواهد داشت .. ولی نمی تونم .. مگه یه معتاد می تونه فراموش کنه که خونی هم در بدنش وجود داره ؟ چرا باید این قدر عذاب بکشم ..
 صدای زنگ گوشی موبایلم رشته افکارمو پاره کرد .. شماره واسم آشنا بود .. تمام تنم می لرزید .. فروزان بود .. خدایا چی بهش بگم .. چی بگم که دل سنگشو نرم کنه ؟ چی بهش بگم که دلش واسم بسوزه ؟ کاش خودمو واسه این لحظه آماده کرده بودم . چرا باید غافلگیرم کنه ؟! نههههههه خدای من .. دستم می لرزید ..می دونستم رنگم پریده ..
 -فروزان تویی ؟ تو رو خدا ...
 ولی صدای اون نبود .. صدای یک مرد بود .. صدای رقیب و جانشین لعنتی من بود .. فرهاد بود .. .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی