ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 68

نمی دونستم که باید تا کجا پیش برم . دم در در خونه مژده ایستادم . ولی صدای اون سگهای  لعنتی امونمو بریده بود . اصلا دوست نداشتم که با اونا کل کل کنم . اعصابمو به هم ریخته بودن . یه لحظه حس کردم که سر و صدای مژده میاد . انگار داره با یکی حرف می زنه و به اون میگه که برم بیرون ببینم چه خبره .. نتونستم بفهمم که اون کیه . پا به فرار گذاشتم . دوست نداشتم که اون ضعف منو حس کنه . اون شب با یه شکنجه خاصی یه نگاهی به درسام انداختم . سعی داشتم که تا یه مدتی دور سکس و این جور بازیها رو قلم بگیرم . هر چیزی زیاد اونم به ضرر آدمه . گاه در اثر سکس زیاد همچین سردردی به سراغم میومد که  دوست داشتم سرمو بزنم به دیوار .. بیچاره طرف سکس من که تقصیری نداشت . اون فکر می کرد که حتما تنها کسیه که دارم با هاش حال می کنم . دیگه ازم انتظار داشت . روز بعد بالاخره اونو دیدم . همون مردی روکه می گفتن  پرفسور مغز و اعصابه و خرش خیلی میره و واسه خودش یه آدمی شده . یه حسی بهم می گفت این همونیه که مژده رو قال گذاشته و به خاطر همون بوده که  ده سالو با کسی نبوده و من طلسم شکنش شدم . هیکلش از من درشت تر شده بود . یه تیپ خارجی و درشت داشت .. رفتم به سمت مژده ..
 -حالا دیگه خبر ما رو نمی گیری ..
 مژده : نوکه اومد به بازار کهنه شده دل آزار ..
 -خودشه ؟ ..
منظورمو گرفته بود .. 
مژده : آره خودشه . همونی که دوستش داشتم و گذاشت و رفت .
 -حالا واسه تو بر گشته ؟
مژده : بازم داری وارد مقولات خصوصی مردم میشی ها .. نه اون با یک پزشک ایرانی مقیم همون جا ازدواج کرده .. ولی حالا که این جاست زن نداره ..
نتونستم این حرفشو تحمل کنم . ازش فاصله گرفتم . همین طور از بقیه دخترا و بقیه پسرا .. حوصله هیشکی رو نداشتم . اما این بار این مژده بود که میومد به سمت من .. مژده : نمی فهمم برای چی ناراحتی . یه پسری که نمی فهمه معنای عشق چیه  و به چیزی و کسی دل نمی بنده اصلا معنا نداره که تا این حد خودشو برای مسائل مختلف ناراحت کنه . سر در نمیارم . تو واسه چی این روزا ناراحت و گرفته ای .. میای پیش در خونه آدم کشیک وای می ایستی ...
-تو از کجا می دونی من اومدم اون جا ..
مژده : درسته که سگا بوی تو رو حس کردن .. دوربین دم در تو رو نشونم داد .. ولی یه حس قلبی هم بهم می گفت که تواون جایی ..
 -پس تو هم می دونی که من دوستت دارم . که عاشقتم ..
مژده : قرار نشد از این حرفای مسخره و الکی بزنی . من این حرفو از همونی هم که حالا از کانادا اومده این جا ماموریت و قالم گذاشته شنیده بودم . عشقو باور ندارم .
 -پس واسه چی این قدر نگران توو شرایط خودمون هستم .
مژده : تو نگران خودت هستی . چون یه آدم خود خواهی . حکایت تو حکایت خروسیه که یه حرمسرا داره با یه لشگر مرغ . همه اونا رو واسه خودش می خواد .. یه جوجه ای داشتم که بزرگش کردم . اون خروس شد .. دیگه شرایطش نبود که در خونه ازش نگه داری کنم . اونو بردمش به یه روستایی .. به خونه یکی از بستگان .. اون خروس تا اون روز با مرغی نبود .. تا یه مرغو می بینه میفته روش . اون مرغ هم بهش راه میده .. خروس خونه از راه میرسه و خروس خوشگل و تپل و قوی منو می زنه .. با این که بیشتر از ده تا زن داشت و شایدم نمی تونست به اون زنش خوب برسه ولی حرص می زد . نمی تونست ببینه یکی دیگه داره به زنش حال میده .. همه رو واسه خودش می خواست . می خواست که مرغا به اون متکی یاشن . و تو هم یه خروسی .. حالا غیرتت رو نمی دونم . باید بدونی که آدما با خروس فرق می کنن .
 -استاد ! یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟
 مژده : بگو دیگه واسه من فرقی نمی کنه ..
- میگی من یه خروسم .. شاید این جوری که تو میگی نباشه . ولی تو همون مرغ داستانی .. همونی که خروسشو رد کرد و رفت به سمت خروس دیگه ..
حرص و ناراحتی و خشمو در چهره مژده می خوندم . زده بودم به هدف دیگه اون جا وای نایستادم و به خودم گفتم بذار هر غلطی می کنه بکنه . فرار رو برقرار ترجیح دادم .. ساعت درسی دیگه سرمو بالا نکردم تا یه وقتی چشام به چشاش نیفته .. بعد از تعطیل شدن هم رفتم سراغ ملوک . دیگه بی انصافی بود که بعد از سه روز بهش سری نزنم . می گفت کاملا ردیف شده و آماده برای عملیاته . چقدر خوشگل و ناز شده بود .  بازم صحبت  پروتز و جراحی پلاستیک لب و صورتشو کرد که مخالفت کردم .
 -عزیزم من همین جوری قبولت دارم . کیرم یه چند روزی بود غذا نخورده  حسابی گشنه اش بود . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی