ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 105

ماندانا : ولی در عوض یه سفارش های دیگه ای کرده که فعلا اگه چیزی نگم بهتره . به موقعش که رسیدیم با هم هماهنگی می کنیم . نگران نباش . دیگه سه روز موندن و بر گشتن که این قدر کلاس بازی نمی خواد . مطمئن باش هم ما و هم اون پسرای خوش تیپ و خوش هیکل می تونیم لذت ببریم و حال کنیم . آخ که چقدر لذت میده سرمو بذارم رو سینه یه مرد خوش اندام .. دوست دارم هر روز با یه مدل حال کنم . ویدا : تو خسته نمیشی این قدر تنوع طلبی ؟
 ماندانا : مگه تو خسته میشی ؟ خودت به کی میگی . می دونی من چه حسی دارم ؟ یه حس فراموشی نسبت به گذشته و یه حس امید و لذت به آینده .. از این نظر همیشه حس می کنم در یک تازگی خاصی قرار دارم و تازه برای اولین باره که می خوام با یکی به غیر از وحید حال کنم . تو هم باید این حسو داشته باشی . باید به خودت بقبولونی که مردان زیادی در زندگیت نبودن .. اونا فقط تونستن تجربه ات رو زیاد کرده تا تو برای بودن با بقیه مردا راحت تر باشی ..
ویدا : خیلی راحت حرف می زنی مانی
ماندانا : راحت هم عمل می کنم .
ویدا:کاش منم مثل تو بودم .
 ماندانا : هستی ولی خودت نمی خوای اینو قبول کنی .. خیلی خسته ام .. بیا دیگه ابن دو سه ساعتو بخوابیم ..
وقتی وارد کیش شدن اصلا احساس خستگی نمی کردند . آخه شب قبلش هم به اندازه کافی خوابیده بودن ..  
ویدا : میگم عجب هتلیه این جا .. اصلا پول ورودیشو داریم ؟
 ماندانا : نا سلامتی شوهر من دکتره ها ..
 ویدا : شوهر من که نیست ..
ماندانا : در عوض داداش و بابات که هستند .. این قدر خودت رو دست کم نگیر .. خوشگله ..
 یه دستی به باسن ویدا زد و گفت الان اینی که می بینی بیشتر از این هتل زیبا می ارزه .. واقعا در دل این سرزمین گرم و بیابون برهوت چی ساختن .
ماندانا : .. بریم ببینیم چه خبره .. عجب لابی قشنگی داره ..
ویدا : حالا نمی خواد این قدر ندید بدید بازی در بیاری .نا سلامتی زن دکتری ها .. ماندانا : یادت نره که تو هم خواهر و دختر دکتری .. شدی دو نفر ..
 ویدا : حالا این قدر نخند این جا دوربین داره آبرو مون میره . .
 ماندانا :ما که کار زشتی نکردیم ..
 ویدا : در عوضش قراره که بعدا بکنیم .
ماندانا : چقدر این جا خلوته انگار پرنده پر نمی زنه . واااااااااییییییی نگاه .. اون دوتا جوون اون جان ... ببین یکی شون اسمش جاویده .. یکی دیگه هم جمشید ...
ویدا : چقدر درشت تر از عکساشون هستن .. یعنی واقعا الان هیچ مسافری این جا نیست ؟
ماندانا : الان همه شون در حال گردشن ..
 ویدا : من که عاشق منظره این جام .. خلیج و ساحل مرجانی .. اصلا نمیرم و داخل شهر نمی گردم ..
 ماندانا : اصلا ببینم می تونی از سوئیت خودت بیای پایین یا نه .. در ضمن ویدا جون توکاریت نباشه من با این دو تا آقا خوشگله خودم جورش می کنم . روسریتو تا می تونی ببر عقب تر ...
 ویدا : به نظرت اینا زن ندیده ان ؟
 ماندانا : چه می دونم . همین من وتو رو می بینن دیگه . ...
ویدا : به نظرت اینا چند سالشونه
ماندانا : سی و خوردی ... ولی جوون تر نشون میدن .. آخ که چقدر گرسنمه ...
 جمشید : بفر مایید خانوما امری داشتین ؟
ماندانا و ویدا یه سلام و علیکی با اون دو تا جوون کرده و ماندانا ادامه داد
-ما از طرف شمیم جون اومدیم . تعریف شما رو خیلی می کرد ..
جمشید وجاوید یه نگاهی به هم انداخته و یه چشمکی به هم زدند ...
 ماندانا : اتاق واسه ما رزرو شده ؟ البته شمیم جان گفته که یه تخفیف ویژه هم داره ... ماندانا یه چشمک ملایمی هم به اون پسرا زد طوری که ویدا متوجه نشه وخود خوری نکنه .
 جاوید : خواهش می کنم . این جا متعلق به خودتونه و شما مهمون ماهستید.. حرفشم نزنید ..
ماندانا تعجب کرده بود یعنی به همین زودی ؟ باورش نمی شد که یه چشمک کارشو کرده وبه تردید اونا خاتمه داده باشه . با این حال می دونست که باید تعداد چراغ سبزاشو بیشتر کنه و از طرفی اونا رو فعلا  تا یه چند ساعتی گرسنه و تشنه نگهشون داشته باشه .
جمشید : شما چه جور فضایی رو بیشتر می پسندین .. با چه اکازیون و دور نمایی ؟ ویدا : ما یه  سوئیتی رو دوست داریم که رو به خلیج باشه و بشه زیبایی ها رو بهتر و بیشتر دید .. یه فضای دلچسبی که روح آدمو تازه کنه ..
جمشید : و مایه آرامش جسم آدم شه ... پس سعی می کنم یه جایی اون بالا مالا ها رو به شما دو تا خانوم زیبا و با فرهنگ بدم ..
 ماندانا : دست شما درد نکنه .. ولی گرون حساب نکنید ها ..
 جاوید : اتفاقا به خاطر این که بهمون افتخار دادید یه چیزی هم باید تقدیم کنیم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی