ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 76

حالا کار به اون جا رسیده بود که فرهاد واسه من تعیین تکلیف می کرد .. سرم دادمی کشید .. تهدیدم می کرد .. بهم تشرمی رفت . نمی تونستم چیزی بهش بگم ..
 فرهاد : چرا برای کسی که می خواد زنم شه زنگ می زنی ؟ چرا دست از سرش بر نمی داری . اون همه چی رو واسم تعریف کرده . و من از این صداقتش خوشم میاد . این یک رازه بین من و اون . چرا با صداقت و پاکدلی و احساساتش بازی کردی ..
 -فرهاد من با احساساتش بازی نکردم . من دوستش دارم . هنوزم عاشقشم .
فرهاد : تو حق نداری در مورد زنی که من دارم با هاش ازدواج می کنم این حرفو بزنی . تو نباید اینو بگی ..
 -دوست داشتن کسی گناه نیست . عاشق بودن گناه نیست ..
 فرهاد : اون دیگه دوستت نداره . من دارم با اون ازدواج می کنم . این حالیت باشه . می فهمی ؟
-فرهاد فروزان اون جاست ؟ من حسش می کنم . گوشی رو میدی به دستش ؟ فقط می خوام یه جمله بهش بگم ..
فرهاد : اون نمی خواد باهات حرف بزنه . اون اشتباه کرده . دست از سرش بر دار .. از هفته دیگه ..نه چرا این قدر دور بریم از همین حالا اگه بخوای کوچکترین مزاحمتی واسش ایجاد کنی با من طرفی . سیمکارتشو هم تغییر میدم .. دیگه نمی تونی مزاحم شی . فکر اونو از سرت به در کن . تو لیاقت اونو نداری . تو از یک حیوون هم پست تری . نامردا حق زندگی ندارن . نامردا حتی لیاقت مردنو هم ندارن ..
 -من در حق فروزان نامردی نکردم ..
فرهاد :آدم قلب کسی رو با نیرنگ و فریب نمی دزده .
 نفهمیدم چه جوری با هم خداحافظی کردیم . دیگه حرفی نبود که بهم نزده باشه از حرفای درد ناک . از اونایی که رنج و عذابمو زیاد کنه و نیشش مثل نیش خنجر قلبمو خراش بده .. تمام تنمو بسوزونه .. باورم نمی شد . بدنم می لرزید .. تمام تنم درد می کرد .. سرمو گذاشتم میون زانوهام .  دستا و پاهام رو زمین و ماسه ها قرار داشت . هیچوقت فکر نمی کردم تا به حال واسه کسی اونم تا به این اندازه اشک بریزم . فروزان عاشق , زنی که فکرشو نمی کردم یه روزی اون قدر عاشقش بشم که از دست دادن اون برام مرگبار باشه .. می دونستم بعد از رفتن اون زندگی من بیشتر از یک سال ادامه نداره . بدون اون مرگ رو خیلی نزدیک می دیدم .. ولی فعلا جرات خود کشی رو نداشتم . من به سپهر قول داده بودم . شاید اون گناهمو می بخشید ..
 روز بعد ستاره خیلی اخمو بود و تحویلم نمی گرفت . منم حوصله اونو نداشتم . تا این که رضا کوچولو از بیمارستان برام زنگ زد که مادرشو بردن به اتاق عمل و اون و مادر بزرگش بیمارستانن . خودمو رسوندم .. یه سری وسایلی رو که  لازم بود آماده کردم .. دلم نمیومد اونا رو ترک کنم . صبر کردم تا ماهرخ به هوش بیاد ... وقتی چشاشو باز کرد و ما رو اون جا دید خیلی خوشحال شد ..دقایقی گذشت تا تونست چند کلمه ای حرف بزنه ..
 ماهرخ : نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم ..
 -از خدای سپهر و سپهر باید تشکر کنی ..من که کاره ای نیستم ..
ماهرخ در حالی که قطره ای اشک از گونه اش در حال چکیدن بود با همون صدای گریونش گفت شاید سر نوشت من این بوده .. و مادرش مریم خانوم دستشو رو صورت دخترش گذاشت و در حالی که دعام می کرد گفت دخترم همه چی درست میشه .. خدا این آقا رو واسه ما رسونده .. از خدا می خوام که نا امیدش نکنه و اونو به آرزوش برسونه ..
بغضم ترکید ... هق هق گریه امونم نداد .. می خواستم بگم مادر جان آرزوی من به خاک سپرده شده .. جز مرگ آرزوی دیگه ای ندارم . هم به خاطر فروزان و هم به یاد سپهر گریه می کردم . رضا رو بغلش کردم . آخه اونم با اشکای من اشک می ریخت . رضا ها و ماهرخ های جامعه ما زیادن . ما خیلی از اونا رو نمی بینیم .. ولی حداقل هر کدوم از مایی که حال و روزمون بهتر از اوناست کافیه که یکی از اونا رو ببینیم .. و من حالا با لبخند ماهرخ احساس آرامش می کردم .. یه لحظه دیدم که ماهرخ پشت سرم و کنار در رو نگاه می کنه ..
-اتفاقی افتاده ؟
سرمو بر گردوندم . ستاره رو دیدم .. می خواستم تحویلش نگیرم ... ولی یه حسی بهم می گفت اگه هر جایی به جز این جا میومدم به دنبالم نمیومد . وقتی که با ماهرخ و مادرش و رضا خداحافظی کردیم بهش گفتم چی شد اومدی این جا ؟ تو که از اول صبح عین مادر فولاد زره های برج زهر ماری بودی ..
 ستاره : تو خودت به کی میگی ..
-من به خاطر ازدواج فروزان و فرهاد ناراحت بودم . نمی تونستم ببینم یکی اومده جای رفیقم ..
ستاره : واسه خودت ناراحت نبودی ؟
-چی داری میگی ؟ انگار تمام زنای دنیا رو می خوای بچسبونی بهم . میگی از ماهرخ خوشم میاد ..حالا هم میگی که شاید از فروزان خوشم بیاد ؟ اصلا .. اصلا ...
 چند بار رفتم بهش بگم مگه تو فضولی ؟ دهنمو جمع کردم . ... ادامه دارد.. نویسنده ... ایرانی