ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 100

آمبولانس اومد و اون مردو با خودش برد . در حالی که خونواده اش به بر گشت زندگی اون امید وار بودن . خودمم نمی دونستم که تا چه حد در برگشت سریع اون به زندگی تاثیر داشتم . ولی همراهشون رفتم به بیمارستان .. اونو بستریش کردن .. سریع به خونه بر گشتم ... احساس ضعف می کردم . اصلا گرسنه ام نبود . یه سری به محل نگه داری بچه ها ی بی سر پرست و معلولین زدم . دلم هوای اونا رو کرده بود . خیلی سخت بود مردن و تنها گذاشتن اونا . ولی دیگه این آرزویی بود که از خدا داشتم . نمی خواستم که زجر کشم کنه . می دونستم که خدا می خواد عذابم بده . یواش یواش جونمو بگیره . منو با خاک یکسانم کنه و بعد در همون خاک چالم کنه . خیلی خوبه آدم چشاشو بذاره رو هم و دیگه به ناگهان به آخرش برسه . تموم شه . همه چی ... همه چی رو تموم شده فرض کنه . خدایا کمکم کن .  من نمی خوام روزی هزاران بار بمیرم .. رسیدم نزدیک خونه ... این دختره ستاره دست از سرم بر نمی داشت .. خیلی از دستش عصبی بودم .
 -چیکارم داری . چرا ولم نمی کنی ..  هر چی تو میگی درسته .. من بدم .. من عوضی هستم . من آشغالم . من کارایی کردم که اگه برات تعریف کنم حتی رغبت هم نمی کنی تف توی صورتم بندازی . حتی منو آدم حساب نمی کنی .
 ولی اون انگار به حرفام توجهی نمی کرد . طوری واکنش نشون می داد که انگار دارم شوخی می کنم . یا شکسته نفسی می کنم .
-چته .. ستاره چت شده .. چرا این جوری نگام می کنی ؟!
 ستاره : تو الان شدی فرشته نجات وقهرمان این کوچه .. بیا و نگاه کن همه دارن میگن اگه تو نبودی یه خونواده بی سر پرست می شد ..
-بس کن ستاره ... من هیچ کاری نکردم . اون بیهوش شده بود .. من چند تا نفس بهش دادم که اگرم این کارو نمی کردم اون خودش زنده بود .. من هیچی نیستم . یه عوضی آشغالم . چرا نمی خوای اینو بفهمی ...
رو زمین نشستم .. بازم همه جا رو تیره و تار می دیدم . حس کردم یه مویرگی داخل چشام ترکیده ..  .. به بینی ام فشار اومده ..
-ستاره ..می دونی من امروز از خدا چی خواستم ؟  وقتی اون خونواده ها حالا به درست یا نادرست وقتی که منو فرشته نجات خودشون دونستن و واسم دعا کردن از خدا خواستم که زود تر جونمو بگیره .. نجاتم بده . منو از شر این زندگی خلاص کنه .. ستاره : دیوونه نشو . سپهر متعلق به ما هم بود . برادر منم بود . پسر پدر و مادر منم بود . ما  هم حق زندگی داریم . خدا اونو با خودش برد تو چرا این جوری می کنی .
 -دست از سرم بر دار . درست حدس زدی . حق با توست حالا برو منو تنها بذار . ستاره : نمی فهمم چی رو حق با توست
-همونی که گفتی من یه عوضی هستم که می خواستم با لاله عباسی باشم .
 ستاره : بس کن .. بیا بریم خونه کارت دارم .. می خوام یه چیزی رو بهت بگم ..
-من و تو با هم کاری نداریم ستاره . فقط در حد کارای ساختمونی و شراکتی ..
ستاره : باشه حالا بیا ..فقط همین یک بار . من دست از سرت بر می دارم . خواهش می کنم . ..
 نمی دونستم این دختره دیوونه با من چیکار داره . از جون من چی می خواد . .. وارد خونه شدیم . منو به طرف پارکینگ کشوند .
 ستاره : ببین فر هوش من می خوام در مورد لاله باهات حرف بزنم ..
 -بس کن .. چند بار باید بهت بگم  من و اون با هم رابطه داریم .. داشتیم و خواهیم داشت .. دست از سرم بر دار .
ستاره : سرم داد نزن . من به اندازه کافی سرخودم داد کشیدم . نگاه کن انگشتام کبود شدن .. از بس به دیوار مشت کوبیدم .  بالای پیشونی مو نگاه کن .. سرمو کوبوندم به دیوار .. خیلی اذیتت کردم . منو ببخش فر هوش .. ولی سرم داد نکش . من همه چی رو می دونم . می دونم که تو بیگناهی . می دونم که اون می خواست خودشو به تو نزدیک کنه .  حالا به دست و پات میفتم ..منو ببخش .. تو رو به روح داداشم منو ببخش .. خواهش می کنم ..
-رفتی پیشش ؟
ستاره : نه اون اومد پیشم .. همه چی رو واسم تعریف کرد . می گفت یه بار همچین بلایی سرش اومده .. به یکی تهمت زده . نمی خواد دوباره همون حس و عذاب وجدان درش زنده شه .. منو می بخشی ؟  منم واسه خودم یه رویایی داشتم . یه آرزویی که حالا فکر می کنم بهش نمی رسم ولی دیگه نا امید نیستم . ولی ازت می خوام منو ببخشی .. تو خیلی مهربونی .. با همه عصبی بودنهات .. ولی قلبت پاکه ..
-تو از دل من چه می دونی ؟
 ستاره : تو خودت از دل من چه می دونی ؟ آدما هر کدومشون واسه خودشون یه رازی دارن . یه حسی دارن . یه فکری دارن . یه خواسته و نیازی دارن .
-و گناهانی دارن که فقط خودشون با خبرن و خدای خودشون .. و شاید یه آدم دیگه ای که از اون گناه ضرر دیده و به خاطر حفظ آبروش چیزی نمیگه .
ستاره سر در نیاورد من چی میگم .. ولی یه لحظه غافلگیرم کرد . بغلم کرد . صورتمو بوسید ..
ستاره : دوستت دارم .. دوستت دارم .. چه بخوای ..چه نخوای .. چه دعوام کنی چه نکنی .. چه سرم داد بکشی چه نکشی ..
 اینو گفت و ازم دور شد .. و من بازم به این فکر می کردم که  ای کاش می تونستم ستاره رو دوست داشته باشم ! ای کاش می تونستم فروزانو فراموش کنم !  اما اگه می خواستم این رفتارو داشته باشم چطور می تونستم به خودم بگم که یک عاشقم . که حرمت عشقو نگه داشتم . ....ادامه دارد .. نویسنده ... ایرانی