ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

گناه عشق 161

نلی دل تو دلش نبود . با این که می تونست تا حدودی حدس بزنه که نیما چی می خواد بهش بگه ولی با این حال استرس داشت . یعنی اون چه حسی می تونه نسبت به من داشته باشه ؟  چی می خواد بگه ؟ یعنی ممکنه بخواد از من جدا شه ؟ اگه این حرفو بزنه من چه عکس العملی نشون بدم ؟ چیکار کنم که به شخصیت اون بر نخوره ؟ می دونست که اگه شوهرش نیما خودشو در موضع قدرت ببینه راحت تر می تونه با مسائل کنار بیاد و خودشو قانع کنه که  تسلیم خواسته های درونی زنش بشه .
 -چی می خوای بگی نیما ..
-راضی هستی که از هم جدا شیم ؟ ..
حدس رویایی نلی درست بود . اون داشت به خواسته اش می رسید . حداقل در این مسیر ولی نمی دونست چی جواب شوهرشو بده . تمام  بدنش می لرزید  . دوست نداشت روحیه نیما رو کسل ببینه . اون می خواست شوهرش با عشق ایثار گری کنه ولی حالا همه چی فرق کرده بود .
-نمی دونم نیما چی داری میگی از چی داری حرف می زنی ؟
 -من حس می کنم که زندگی که بر پایه عشق نباشه و مهم تر از اون قلب یکی از طرفین با طرفش نباشه و دلش جای دیگه ای باشه اون زندگی محکوم به شکسته و جلوی  ضررو از هر جا بگیری استفاده هست .
 -نیما تو که خودت می دونی من چقدر بهت احترام می ذارم و زندگیمو دوست دارم . عمری رو با نجابت زندگی کردم و هیشکی هم جرات اونو نداشته که نسبت به من نظر خاص و بدی داشته باشه . حالا سر نوشت من به این صورت بوده . اما اگه تو این طور تشخیص میدی من بر ای نظر تو احترام قائلم .
نلی حس کرد که انگاری با گفتن این جملات چند کیلو لاغر شده . خیلی سختش بود .  اون بیش از پیش فهمید که چقدر عاشق ناصره که تونسته این حرفا رو در این شرایط بر زبون بیاره . شاید نیما از اون این انتظارو داشته که بیاد و بگه نه عزیزم این حرفا چیه من به زندگی با تو ادامه میدم .. شاید انتظار داشته که به دست و پاش بیفتم یا به نحوی ازش التماس کنم که دیگه از این فکرا نکنه و حالا دیگه مثل گذشته ها به فکر ناصر نیست . ولی اون اینا رو نگفت . چون نمی خواست که از این پیشرفتی که به وجود اومده یک قدم هم عقب نشینی کنه .
نیما : باشه .. همه چیزو فهمیدم ..
نلی واسه ثانیه ای احساس تاثر کرد ولی دیگه سکوت رو ترجیح داد . می دونست که نیما  حالا دست بر دار نیست تا این که حکم طلاق صادر شه .. نوشین دوست داشت خیلی  حرفا به شوهرش بزنه . ازش تشکر کنه . از جوانمردی اون بگه . ولی می دونست حالا جاش نیست . حالا موقعیتش نیست . باشه برای وقتی که کارشون در داد گاه تموم شده باشه .. اون وقته که می تونه بهش بگه تو بهترین مرد دنیایی ولی من نمی تونم عاشقت باشم . باورش نمی شد .. باورش نمی شد که به این سادگی موفق شده باشه .. ولی ناصر و نوشین چی میشن ؟! سر نوشت اونا چی میشه ؟! کار اونا به کجا می کشه ؟! اگه اون از نیما جدا شه می تونه معشوقه ناصر باقی بمونه ولی وقتی که این موضوع علنی شه نمی تونه جنبه خوبی داشته باشه . نه نمی تونه . نیما هم به خوبی متوجه این موضوع بود ..
-می دونم ناصر دست از سر زنش بر نمی داره . اون دیگه مدتهاست خو ی انسانی خودشو فراموش کرده . .ولی باید یه کاری کنیم که ناصر هم دست از سر نوشین بر داره . اون زنشو دوست نداره ..
نلی تعجب می کرد . از این حرکت همسرش . باورش نمی شد که اون بخواد فکر همه جا رو بکنه . این مرد دیوونه هست . وقتی می خواد یه کاری رو انجام بده وقتی تصمیم بگیره تا آخرشو میره . هیچی نمی تونه جلو شو بگیره . نلی می دونست که در این لحظات باید حس بگیره و تا می تونه خودشو غمگین و متفکر نشون بده . اما اگه دست خودش بود دوست داشت که برقصه شاد باشه .. شاد ترین آهنگها رو بذاره و به دنیا نشون بده که یکی از بهترین لحظات زندگیشو سپری می کنه .. ولی اون حس آرامششو به خوبی حفظ کرده بود .  یه غم سنگینی رو دل نیما نشسته بود . دیگه باید باورش می شد که از دواج اون با نلی اشتباه محض بوده ولی اون تقصیری نداشته . چرا نلی اقدام به این کار کرده .. چرا ؟  از ناصر نا امید شده و واسه این که سر و سامونی بگیره تن به این کار داده ؟ دیگه همه چی تموم شده بود .  باید واقعیت رو قبول می کرد ..
 نیما : این جدایی دلیل بر این نمیشه که دیگه دوستت نداشته باشم ..
 نلی : منم تا آخر عمرم دوستت دارم . تو بهترین مرد دنیایی نیما .. .... ادامه دارد ... نویسنده .. ایرانی