ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نگاه عشق و هوس 69

سارا حرکت کیر شوهرشوبه خوبی احساس می کرد . اون حس می کرد که داره شمشیر می خوره . به شدت عذاب می کشید . نمی تونست باور کنه که کسی غیر از سعید داره با اون عشقبازی می کنه . بالاخره همون چیزی که ازش می ترسید به سراغش اومده بود . همون چیزی که ازش فرار می کرد. لباشو به شدت گاز می گرفت . اون قدر که می خواست بوی خون اونو احساس کنه . اون در حال شکنجه شدن بود . طاقتش طاق شده بود . نمی خواست بیشتر از این عذاب بکشه .  حس کرد که زندگی واسش مفهومی نداره . وقتی که روحشو به یکی بخشیده جسمش هم مال اونه .. اون نه تنها لذت نمی برد بلکه با تمام وجودش عذاب می کشید . حس می کرد که داره در یه طوفانی دست و پا می زنه که هر لحظه امکان غرق شدنش هست . ولی نه اون طوفانی که از مرگ و گم شدن در اون هراسی داشته باشه . اون دوست داشت بمیره . دیگه زنده نباشه . در اون طوفان  گم شه ,  در دریای مصیبتها غرق شه . و سامان که شرایطو به این صورت دید سرعت کیرشو زیاد تر کرد . سارا احساس درد می کرد . سامان رو مثل کسی حس می کرد که داره به اون تجاوز می کنه . کسی که رحمی نداره . ولی خودشو هم خیلی مظلوم تصورمی کرد . کسی که نمی تونه چیزی بگه . عاشقی در مانده که نمی دونه واسه آینده اش چه چیزی مناسب تره  . اون حاضر بود خودشو قر بانی کنه ولی دیگران قر بانی نشن . پس چرا میگن آدما آزادن ؟ چرا میگن می تونن هر کاری انجام بدن و از زندگیشون لذت ببرن . اون که نمی خواد به حریم دیگران تجاوز کنه . چرا آدما در عاشق شدن آزادی عمل ندارن . یعنی واقعا دوست داشتن و عاشق شدن گناهه ؟ سعید من تا آخر دنیا پا به پای تو میام .
 سارا  اشکشو رو تشک پاک می کرد . با این حال سعی داشت دیگه گریه نکنه . نمی تونست حرفی بزنه و چیزی بگه . اون خودشو کاملا در مانده و دست و پا بسته حس می کرد .  سامان دستاشو گذاشته بود زیر بدن  سارا و با سینه هاش بازی می کرد .  و سارا خودشو قانع می کرد که اصلا از این عشقبازی لذت نبرده و تقریبا هم به همین صورت بود . اون می دونست که نباید از سامان نفرت داشته باشه . حتی نمی تونه خودشو هم محکوم کنه . اون دیگه از انسان بودن خودبدش اومده بود .. سامان دیگه حریصانه با اون سکس می کرد  و به اینم توجهی نداشت که زنش تا چه اندازه تحرک داره .
 سامان : خوشت میاد ؟  می دونم خیلی وقته بهت نرسیدم رفتی به عالم خودت . ولی از این به بعد جبران می کنم ..
 و سارا حس کرد که پوست بدنش در حال ترکیدنه . سرش به شدت درد گرفته بود و حالتی داشت که انگار  مویرگهای مغزش و رگهای شقیقه اش در حال منفجر شدنه .. تصور اونو می کرد که مثلا سعید شاهد سکس اون و شوهرش می بود .. یا حتی از این جریان با خبر شه .. یعنی می تونم خودمو قانع کنم که بهش دروغ بگم ؟ می تونم ؟ نههههههه نههههههه ..  من چرا نمی میرم تا این ننگو تحمل نکنم . می تونم .. شاید بتونم .. بتونم  یه کاری کنم که سعید نفهمه .. ولی نه .. اون خیلی زرنگه . تازه من اونو با تمام وجودم دوست دارم . اگه بخوانم اونو گول بزنم در واقع خودمو فریب دادم . خودمو گول زدم . نهههههه نههههههه من نمی تونم . نمی تونم . چرا چرا هیچ راه نجاتی برای من نیست ؟
  سارا می تونست این فریب دادن رو روی شوهرش پیاده کنه ولی  در مورد سعید حس کرد که قدرتشو نداره .. دنیایی از عذابو به جون خرید تا بتونه به شوهرش بگه که ار ضا شده .. و سامان کیرشو بیرون کشید و اونو چند بار روی باسن سارا حرکتش داد ..  اون آب کیرشو روی باسن همسرش خالی کرد .. .. سارا چندشش شده بود  .. دیگه حتی نمی تونست تصور اونو داشته باشه که سعید داره جای سامان سکس می کنه . چون لذتی نمی برد . چون لذت بودن با سعید رو حس کرده بود .. ..
 -سارا میای با هم بریم حموم ؟
 -نه سامان اول تو برو من بعدا  میرم ...
سامان رفت تا یه دوشی بگیره ..
و سارا رفت جلو آینه . حس کرد که به اندازه سی سال پیر شده . از تماشای چهره اش در آینه به وحشت افتاده بود . نهههههه این من نیستم . من دارم می میرم .. چرا این جوری شدم . شدم شبیه شصت هفتاد ساله ها . انگار گرد پیری روصورتم نشسته . اگه سعید منو این جوری ببینه بدش میاد .. صدای شر شر آب نشون می داد که سامان داره دوش می گیره . دستاشو گذاشت جلوی صورتش و به آرومی گریه می کرد .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی