ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 106

ستاره بالاخره کارشو کرد و فردای اون روز که من و اون گرم این بحثها شده بودیم نلی کوچولو رو برای چند ساعتی با خودش آورد بیرون ..
ستاره : می بینی چه نازه ؟!
-آره ستاره . اگه حالشو داشتم اونو می آوردم پیش خودم ..
ستاره : تو حالا فکر خودت باش . از خودت نمی تونی نگه داری کنی .
-اینو راست میگی . این دختر چرا این جور اخم کرده ..
 ستاره : خب دیگه از ناز کردنشه . داره واست سیاست میره . چرا این قدر دیر به دیر بهش سر می زنی . یه پیر هن کوتاه صورتی با دامن چین دار و اون موهای خرگوشی بسته و صورت ناز و کوچولوش منو دیوونه خودش کرده بود .. بغلش کردم .. سرشو بر   گردوند .. من که نمی تونستم شب و روز با اون بمونم . آخه این دختر کوچولو از جون من چی می خواست ..
-با من قهری ؟ ببین من واست یه عروسک آوردم  اندازه قدته .. چشاش آبیه .. مثل چشای سیاهت نیست .. حرف می زنه .. مثل تو نیست که ساکت باشی ..
 ستاره : میگم فر هوش .. داری با دوست دخترت حرف می زنی ؟ یواش تر و شمرده تر بگو که این بنده خدا حالیش شه ..
 -این کوچولو از اون شیطوناست . ببین چه جوری داره می خنده ؟ انگار نه انگار .. از اوناست . انگاری داره من و تو رو رنگ می کنه ..
دیدم عروسکو از دستم کشید . اونو بهش ندادم .
 -اول یه بوس .. آها حالا این طرفو ..
 وقتی هر دو طرف صورتمو بوسید دیگه خودشو از آغوشم رها نکرد .. کاش منم به سن نلی کوچولو بودم . کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم . می مردم .. دیگه به این جا نمی رسیدم . و کاش هیچوقت عاشق نمی شدم .. کاش هیچوقت پست نمی شدم . کاش هیچوقت نامردی نمی کردم ! هیچوقت اون جور فروزان رو از خودم نمی رنجوندم و احساس بدی درش به وجود نمی آوردم .! کاش قبل از این که سپهر از فروزان خواستگاری کنه من به اون اظهار عشق کرده ازش تقاضای از دواج می کردم ! کاش من به جای سپهر می مردم ! چقدر آرزو های جانشینی آدما زیادن ! چقدر حسرت خوردنای ما آدما زیادن !  چرا زندگی  واسه ما اون جوری نمیشه که دوست داریم ؟! چرا فرداهای ما تلخ تر از امروز ماست ؟! چرا باید همش حسرت گذشته ها رو بخوریم ؟! هر چند گذشته های ما تلخ باشه .. چرا امروز مون باید بد تر از دیروزمون باشه  چرا نمی تونیم از زندگیمون راضی باشیم ..
ستاره : من می تونم نگاه عاشقانه این دخترو بخونم ..می تونم تو چشاش بخونم که چقدر دوستت داره .. تو می تونی خدای بزرگو در وجود این کوچولو ببینی . خدایی که اونو فراموش نکرده . پس هیچوقت تو رو هم فراموش نمی کنه ..
-خدا هر دومونو فراموش کرده .. اون وقتی که ازش زندگی می خواستم به من زندگی نداده . حالا که ازش مرگ می خوام جونمو نمی گیره . اگرم این فرشته کوچولو رو دوست می داشت دیگه این جور اونو تنها توی یتیمخونه رهاش نمی کرد ..
 -خدا اونو رها نکرده .. پس تویی که این جا هستی چیکاره ای ؟!
نمی دونم چرا با این حرفای ستاره اشک از چشام جاری شد . نلی با دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد .. اونو تحویلش داده به خونه بر گشتیم .  فقط نلی نبود .. رضا و خیلی های دیگه به من وابسته شده بودند . بچه ها منو مثل یه بچه می دیدند . هر کسی منو هم سن خودش فرض می کرد . هر کسی فکر می کرد که من مثل اونم .. یعنی از همین بر و بچه ها .. از همین فرشته کوچولو هایی که پدر یا مادر یا هر دو شونو نداشتند .. از اونایی که نیاز به محبت داشتند .. این بچه ها از گشنگی نمی مردند .. اونا یه آبی داشتن که بخورن .. یه هوایی که بشه باهاش نفس کشید و زندگی کرد ..  اما عشقی می خواستن که رنگش با اون عشقی که تا حالا شناخته بودن فرق کنه .. یه عشق خوشرنگ .. یه عشقی مثل عشقی که پدر و مادرا به بچه هاشون میدن و اونا رو زیر بال و پرشون می گیرن .  اونا خیلی زرنگن . خیلی چیزا حالیشونه که ما آدم بزرگا نمی فهمیم . اونا بوی صداقت و محبت و یکرنگی و عشق خالصو به خوبی درک می کنن . می دونن آغوشی که واسشون باز میشه چه معنایی داره .. سپهر تو این قدر خوب بودی و من نامرد .. تو رفتی و اینا رو واسم گذاشتی .. دیگه من بدون تو و فروزان چه جوری زندگی کنم . حالا ستاره رو سر راهم قرار دادی . من نمی تونم به عشق این دختر پاسخ مثبت بدم ... دیگه با سپهر حرف نزدم . آخه فکرم رفته بود پیش فروزان .. پیش کسی که شاید تا آخرین لحظه زندگیم این امید رو به خودم بدم  که یه روزی بهم بگه هنوزم دوستم داره . حالا من به همینشم قانع بودم که همینو ازش بشنوم .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی