ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

نامردی بسه رفیق 105

ستاره : تو چرا با هام این جور حرف می زنی ؟ مگه نمی دونی من ناراحت میشم و دلم می شکنه . مگه نمی دونی احساسات من جریحه دار میشه ؟ مگه نمی دونی چقدر دوستت دارم ؟ ..
بازم مونده بودم که چی بهش بگم . می دونست که من نمی تونم عاشقش باشم . اون انتظار چی رو می کشید . می خواستم بهش بگم من بر سر عشق همه چی مو باختم . حتی به خاطر عشق , عشقو هم باختم . شرافتمو باختم .. شاید اگه سپهر زنده می بود اونو هم می باختم .. دیگه اصلا بهم سفارش نمی کرد که از بینوایان دستگیری کنم .
ستاره : چرا می خوای بمیری وقتی که زندگی قشنگه ؟ چرا میری طرف زشتیها وقتی که زیبایی وجود داره . چرا فکر می کنی قشنگی ها ی این دنیا واسه تو نیست .. یه لحظه جوش آوردم
-ستاره عشق من ولم کرد و رفت ..
 ستاره : داداش نمی خواست ولت کنه . خدا اونو با خودش برد .
-واسه رفتن اون که خیلی نارحتم . ولی منم مثل تو عاشق بودم ..اون دختر اون زن ولم کرد ..
ستاره : بازم که داری از اون حرفا می زنی . حالت اصلا خوب نیست عزیزم . باشه من بهت نمیگم چیکار بکن چیکار نکن .
-ستاره منو ببخش .. کاش در یه زمان دیگه ای با هم اشنا شده بودیم ..
 می دونستم اون نمی تونه باور کنه که من عاشق شده باشم . شایدم بر این باور بود که چون نمی تونم عاشق شم دارم این جور با هاش حرف می زنم ..
-فراموشم کن دختر .. برو دنبال کار و زندگیت ..
 ستاره : مگه الان به دنبال چی هستم ؟!
-نه منظورم اینه که اگه یه وقتی مورد مناسبی  پیدا شد ..
 ستاره : چی داری میگی فر هوش فکر کردی عشق هم مثل پیرهن تن آدمه که امروز ازش خوشم بیاد و فردا دلمو بزنه ؟ به اون دیگه نمیگن عشق ..
 -آخه من عوضی چی دارم که عاشقم شدی ..
ستاره : شاید یه چیزایی در وجودت باشه که خودت اونا رو نمی بینی ...
حس کردم که ستاره درست میگه ..  البته این دلیل بر این نمیشه که خصلتهای خوبی داشته باشم .. ولی هیچوقت فکرشو نمی کردم که به کسی دل ببندم . فکرشو نمی کردم که عاشق شم . فکرشو نمی کردم که فروزان بیاد و تمام وجودمو بسوزونه . فکرشو نمی کردم که این جور اسیر و در مانده شم .. شاید ستاره هنوزم فکر می کرد که  فقط مرگ برادرش تا این حد داغونم کرده .. آره من دوری از سپهر رو حس می کردم . اما هر بار که می خواستم بهش فکر کنم یه شرمی همرام بود که ترجیح می دادم خیلی زود از فکرش خارج شم . آخه اونو زنده تصور می کردم که داریم با هم بازی می کنیم .. باد بادک هوا می کنیم .. بعدش با هم بزرگ میشیم میریم دانشگاه  .. میاییم این جا .. هر دو مون مهندس خونه سازی میشیم و میفتیم توی خرید و فروش .. اون زن می گیره و منم زنشو می گیرم .. خدای من ! حالا اون همه چی رو می  دونه . می دونه که من چه نامرد پستی هستم .. حالا فروزان هم که دیگه نیست . من همه چی مو با ختم . سر مایه چه به دردم می خوره ! چه فایده ای داره شبا با شکم سیر سرمو رو بالش می ذارم وقتی که تمام وجودم نیازه .. اون رفته .. نمی تونم ازش گله ای داشته باشم . و من تمام این افکار و اندیشه هامو در دفتر خاطراتم می نویسم .. دلم می خواد بعد از مرگم ستاره و فروزان هر دو شون اینو بخونن .
 ستاره : نلی کوچولو همش سراغ تو رو می گیره .. خیلی خوشگله .. دیگه مثل سابق دوستش نداری ؟ دلم واسش می سوزه . دختر سه ساله ای که نه بابا داره نه مامان ..
 -خیلی دلم می خواد یه دختر کوچولوی ناز داشته باشم . ولی یه حسی بهم میگه که این آرزوی خودمو به گور می برم . یه دختر خوشگل ..  حالا خوشگل هم نبود ایرادی نداره .. چون دخترا همه شون خوشگلن .. اونو کنار خودم می خوابونم . خودم موهاشو گیس می کنم .. حتی اگه مامانش نخواد با هامون بیاد بیرون من و اون دو تایی میریم بیرون ..
ستاره : این قدر بد جنس نشو دیگه ..
-مامانش بد جنسه که با هامون نمیاد .. ولی ستاره ..من زنده نمی مونم تا اینا رو ببینم . من آرزو های خودمو به گور می برم ..
ستاره : خیلی بد جنسی .. به جای این حرفا برو حال نلی کوچولو رو بپرس که این روزا واست بی قراری می کنه . من نمی دونم این همه آدم بهش محبت می کنن ولی چرا دختر کوچولو عاشق تو شده ..
-من لیاقت محبت یه کوچولو رو هم ندارم . من خیلی پستم .. خیلی بدم ..
ستاره : من نمی دونم تو چه جنایتی کردی که این جور داری صاف وصاف می گردی .. اگه کار زشتی کرده بودی که دیگه جات این جا نبود .
-ستاره یه روزی متوجه همه این چیزا میشی .. روزی که   توی قلبت نفرت جای عشقو می گیره . نفرتی که به معنای نفرته نه عشق ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی