ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زنی عاشق آنال سکس 156

مونده بودم که چیکار کنم . خیلی دلم می خواست که برم . اون می خواست که اگه زوج اون در این میهمونی نمیشم بهش بگم تا یه فکر دیگه ای واسه خودش بکنه . این نشون می داد که چقدر دوستم داره و یه من فکر می کنه . می دونستم که بالاخره بهش جواب مثبت میدم . اگه دیر کنم و اون یکی دیگه رو واسه خودش پیدا کنه . در اون مهمونی چه خبره ؟ آیا خاله و شوهر خاله اش هستند ؟ اونا منو می بینن ؟ تعجب نمی کنن که چرا زن همسایه روبرویی اومده و در مجلس اونا شرکت داره ؟ احتما لا در این مراسم اونایی که میانسال یا پیر باشن شرکت نمی کنن تا مهمونی یکدست باشه . بازم زنگ در خونه مون به صدا در اومد . ای بابا . این پسره انگار ول کن نبود . فکر کنم اگه شلوارمو می کشیدم پایین و می گفتم بیا بکن بازم دست از سرم ور نمی داشت . این بار از توی مانیتور آیفون نگاه کردم .. این دیگه کیه . قیافه اش به خوبی مشخص نبود .. یه زن یا دختری بود که سرشو انداخته بود پایین .. هرچی فکر می کردم کجا دیدمش چیزی به یادم نمیومد . هر چی هم گفتم بفر مایید صداش نمیومد . انگار صدای زنگ در خونه مون اشکال  پیدا کرده بود . رفتم دم در ..
 -وااااااااووووو .. فدات شم .  چه عجب ! دختر تو یادی از ما کردی .. کجا بودی .. حالا عروسی کردیم و رفتیم دیگه نباس یه نگاه به پشت سرت بندازی ؟
اون کسی نبود جز سحر دختر عمه من که نخستین خاطرات سکسی خودمو  توی خونه اونا داشتم . با اون پسرایی که اومده بودن کون بکنن . اون و دوست مشترکمون مونا که سه تایی مون رفتیم زیر کیر پسرا . .. یه لحظه خاطرات اون روزمثل یه فیلم از جلو چشام گذشت . رفتم توی فکر .. همون وقتی که شجاعانه رفتم جلو و خودمو زیر کیر های کلفت اون دو تا پسر قرار دادم که بعدش نفر سومی هم از راه رسید . خیلی زود از اون حالت در اومدم تا سحر منو زیر سوال نبره .. همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم ...
-خب سحر جون تعریف کن ببینم . از مونا جون چه خبر . شنیدم از وقتی که شوهرش ازش جدا شده افسردگی گرفته . تو هم که با دوست پسری که عاشقش بودی بهم زدی .. همه تون دیگه حسابی خرابکاری کردین و رفتین .
 -این قدر زود قضاوت نکن دختر دایی . ما دخترا هیشکدوم مقصر نبودیم . من با دوست پسرم به هم نزدم . اون می خواست باهام از دواج کنه ولی دروغ می گفت . خودمو در اختیارش گذاشتم . خیلی هم خودشو خوب نشون داد . واسم خیلی خرج می کرد . طوری که خونواده ما رو آزاد گذاشته بودند . می خواست با هام از دواج کنه . نمی دونم چرا این همه هزینه کرده بود وقتی که می خواست با خونواده اش بره خارج و بر نگرده .
-ببینم تو که تسلیمش نشدی ..
 -چرا همین کارو هم کردم . مونا هم که در دوران  عقدش , شوهره پرده شو زده . حداقل اون شرافتمندانه تر زن شده . .. شوهرشم معتاد بوده و دادگاه طلاقشونو ردیف کرده .. اون حالا یه آپار تمان از خودش داره و بیشتر وقتا ما با همیم ..
-ببینم سحر جون نکنه کاسبی راه انداختین .
-چی داری میگی آتنا . انگاری تو ما رو با جنده اشتباه گرفتی ها . ..
بی اختیار می خندیدم ..
-چرا می خندی ..
 -هیچی سحر دلم واسه جنده ها می سوزه که اسمشون بد در رفته ..
-ببینم اگه برات جور کنم می تونی بیای مهمونی ؟ همین خونه روبروتونه ..
 -چی ؟ ! منزل آقای سعادتی ؟ که خواهر زاده شون سیاوش که سی سالشه و مهندسی عمران خونده و تازه از خارج اومده و اون جا زندگی می کنه ؟
سحر : تو چی داری میگی ؟ ! تو این همه اطلاعات رو از کجا داری . نکنه با اونم آره  -میگم سحر ..  حالا من باید این سوالو ازت بکنم . نکنه تو منو با جنده اشتباه گرفتی ؟ آدم اگه این چیزا رو از در و همسایه هاش ندونه که به درد لای جرز هم نمی خوره . حالا سحر جون برام توضیح بده که جریان چیه ..
-هیچی اون با یکی از دوستای مونا فامیله و خلاصه از اون جایی که تازه اومده دوستان زیادی نداره .. یه خورده دلار هایی که از اون ور آب آورده داره قلقلکش میده و اونو به خارش انداخته می خواد اونا رو بندازه دور . واسه همین می خواد یه مهمونی تر تیب بده که دخترا و پسرا  درش با هم خوش بگذرونن . حتی مونا به من گفته اگه یه زوج مورد اطمینان داری می تونی با خودت بیاری ..
 -تو و مونا چی . دوست پسر دارین ؟
 -کدوم مدلشو می خوای ؟ اگه دوست داشته باشی به تو هم قرض میدیم تا تو بیای . چی میگی ؟
-شوهرمو چیکار کنم .
-آتنا . تو یکی دیگه نمی خوای از شوهر واسم بگی . شوهر که نکردی . زن بردی . واسه تو دور زدن شوهرت کاری نداره . مار خوردی و افعی شدی .. چی میگی  عکس دو سه تا از پسرا رو آوردم . ولی اگه بدونی گلاره در مورد سیاوش چی می گفت .. که چقدر آقا و خوش تیپه و دخترا همه دوست دارن زنش شن ..
-معلومه دیگه با این شرایطی که اون داره منم باشم دوست دارم زنش شم ..
-چی میگی آتنا ..
-یه سوال ..شایدم جوابشو ندونی . این آقای سعادتی و زنش در مجلس اون شب هستند ؟ ..
 -نمی دونم ..الان یه زنگ واسه گلاره می زنم .
سحر واسه گلاره دوست مونا زنگ زد و اونم با سیاوش تماس گرفت و جوابشو به سحر داد .
-نه خانوم اونا نیستند . می تونی راحت باشی .. عکسا رو در بیارم ؟
-نه عزیزم  سحر جون .  من خودم یه آس دارم که تا چند لحظه دیگه متوجه میشی اون کیه .
 هنوز یک ساعت نگذشته بود که شماره رو از سیاوش گرفته بودم . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که نکنه اون به همین زودی یه دختری رو واسه خودش انتخاب کرده باشه .. ولی می دونستم که بهم مهلت داده . براش زنگ زدم . به صدای بلند حرف می زدم تا سحر متوجه شه ..
 -الو .. آقا سیاوش سلام . خوبین ؟ آقا و خانوم سعادتی حالشون چه طوره .......من فکرامو کردم . به عنوان یک دوست قبول می کنم که زوج شما در این میهمانی باشم .. سحر دهنش از تعجب وامونده بسته نمی شد ... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی